(1)

توی ِ محل همه میشناختنش ... خونه شون سه تا خونه با ما فاصله داشت

جلوی خونه ش یه فضای ِ بزرگ بود ... یه فضا که جون میداد واسه گل کوچیک

عصرهای تابستون تا هوا یه ذره خنک میشد دو تا دروازه علم میکردیم جلوی خونه ش و با کلی سر و صدا

مشغول ِ بازی میشدیم

بی انصافیه اگه نگم که سرو صدای ما همه رو کلافه کرده بود همه حتی مادر ِ خودمو که کلا با هر چی فوتبال ِ مخالف بودن... هیشکی نمیذاشت جلوی ِ در خونه ش باز کنیم ... هیشکی جز همین آقا رحمان که هیچ وقت

حتی با سر و صدای ِ زیادمون هم چیزی بهمون نمیگفت

تازه خیلی وقتا می اومد و جلوی ِ در خونه ش مینشست و تماشامون میکرد ... یه همچین وقتایی یه لبخند ِ قشنگ روی ِ چهره اش بود

قصه خوبی و مهربونیه آقا رحمان اون جایی واسمون پررنگ شد که چند بار با شوت ِ بچه ها ... توپ ِ بازیمون به شیشه خو نه ش خورد و پشت بندش شیشه پنجره اش خورد شد

هممون  منتظر بودیم که با داد و فریاد از خونه ش بیاد بیرون ... اما آقا رحمان بدونه این که

با ما چشم تو چشم بشه توپ ُ بدون هیچ حرفی از تو حیاط مینداخت بیرون

شاید باورتون نشه اما ... همین کارش حواس ِ مارو جمع تر میکرد اونقدر که بعد از اون خیلی موظب بودیم که توپمون تو خونه ش نیفته

که البته توی یکی از همون روزایی که خیلی مواظب بودیم ... توپی که من شوتش کردم رفت تو خونه آقا رحمان ُ صدای ِ شیشه هایی که خرد شد بلند شد

********************************

ابو عبید را همه میشناختند .. مرد ِ سرشناسی در شهر بود .. آوازه کار و تجارتش به شهرهای ِ دیگر هم رسیده بود ... مردی که در دینداری سابقه خوبی داشت و بسیار جهد میکرد که از مومنین ِ راستین باشد

چیزی تا اذان نمانده بود و او رهسپار مسجد بود ... برای ِ آن که راه را نزدیک کند .. از کوچه دباغها گذشت

شلوغی و سر و صدای ی کوچه ... شنیدنه کلام را مشکل میکرد ... ابو عبید در اندیشه نماز بود که به یکباره نوجوانی را در مقابل ِ خود دید  ... نوجوانی که دَلوی سنگین در دستش داشت .. انقدر سنگین که به سختی میتوانست با آن قدمی برداد .. ابو عبید به او نزدیک شد و در همان وقت .. پسر با دلوی که پر از زباله بود .. بر زمین افتاد .. و مقداری از زباله ها روی ِ لباس ِ ابوعبید ریخت .. پسرک به سرعت ایستاد ... ترسیده بود ... از عکس العمل  ابو عبید میترسید

ابو عبید قدمی پیش گذاشت .. پسر از ترس عقب رفت .. در همین اثنا صلاحب ِ مغازه بیرون آمد و به چشم بر هم زدنی از ماجرا باخبر شد

پیش آمد و خواست که پسر را تنبیه کند .. ابو عبید دستش را گرفت و گفت چه میکنی

مرد گفت: او را تنبیه میکنم که چنین جسارتی به شما کرده

ابو عبید گفت: اتفاق بود .. من هم اگر جای ِ او بودم شاید آن دلو ِ سنگین از دستم رها میشد

ابو عبید گفت: رهایش کن که من او را بخشیدم زیرا کلام ِ مولایم امام حسین ع از یادم نمیرود که فرمودند:

بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.

********************************

با شکستن شیشه حال ِ بدی داشتم

اما آقا رحمان بازم همون کار ِ همیشگی رُ کرد ... کاری که عذاب ِ وجدان ِ منو بیشتر کرد

چند روز ِ بعد توی ِ بازارچه دیدمش رفتم جلو و با سر پایین معذرت خواهی کردم

با خنده قشنگی دستشو زیر ِ صورتم آورد و سرمو بلند کرد .. بهم گفت" من همون موقع تو رو بخشیدم

بعدشم ... منم که بچه بودم بودم کلی از این شیشه ها شکوندم ... و خیلیای ِ دیگه هم منو بخشیدن

مطمئنم توام وقتی بزرگ بشی ... خیلیای ِ دیگه رو میبخشی

*************************************************************************************

(2)

دیدین که آدم توی بعضی از خونه ها که قدم میگذاره یه احساس ِ خوبی داره ... یه احساس ِ آرامش

که همه خستگیه آدم ُ در میکنه

بعضی از خونه ها حال و هوای ِ خوبی دارن ... وقتی به آدمایی که توی ِ این خونه ها زندگی میکنن

نگاه میکنی میبینی که آدمای ِ ساده ای هستن آدمای ِ مهربونی که فارغ از دلمشغولیهای ِ دنیا

با روزی ای  که خدا براشون مقدر کرده زندگیهاشونو میگذرونن

و کم یا زیاد دلخوشن به روزای ِ خوبی که با هم میگذرونن

بچه که بودم ... یه پیرزن و پیرمرد بودن  که خونشون یه خیابون با ما فاصله داشت

و من یه بار که براشون آش ِ نذری برده بودم خونه گرمشون دیدم

یه خونه 30متری توی ِ یه کوچه تنگ اما باصفا ... کاسه آش ُ که دادم دست ِ پیرزن با مهربونی دعوتم کرد که برم تو خونه و یه شربت ِ خنک بخورم

توی اون خونه کوچولو گوشه حیاط ِ فسقلی شون یه باغچه جمع و جور داشتن یه باغچه که کلی قشنگی به خونه داده بود پیرمرد کنار ِ همون باغچه نشسته بود و داشت گیوه میدوخت

انگار روزگارشون با همون گیوه ها میگذشت پیرزن با دو تا لیوان شربت اومد

یکی برای من یکی برای ِ پیرمرد من تشکر کردم

شربت ِ خوشمزه ای بود یه شربت ِ آبلیموی ِ ساده اما واقعا یه مزه خوبی داشت مزه ای که تا اون موقع نچشیده بودم یه بار توصف ِ نونوایی پشت ِ سر کسی وایساده بودم که داشت از خوبیای ِ یکی دیگه حرف میزد

نشونه هاش فقط به اون پیرمرد گیوه دوز میخورد

میگفت " اهل ِ حلال و حروم" میگفت " هیچ کس تا حالا ازش دروغ نشنیده پشت ِ سر کسی حرف نمیزنه

به همه محبت میکنه و با اون اوضاع ِ ساده زندگیش هر کاری از دستش بربیاد برای بقیه انجام میده "

*****************************************

عبد ا... زمینهای ِ زراعی ِ زیادی داشت ... اما از تمام ِ آن زمینها تنها به قطعه زمینی کوچک کفایت کرده و همه را به نیازمندان بخشیده بود ...

عبد ا.. هر روز .. راهی ِ زمین میشد و با پسرانش برای ِ کشت کار میکردند .. کسی باور نمیکرد اما از زمین ِ کوچک ِ عبدا.. به اندازه چند زمین ِ بزرگ محصول برداشت میشد

عبد ا.. در حال ِ آبیاری ِ گندم ها بود که صدای ِ صالح را از دور شنید .. آن ها از دوستان ِ قدیمی بودند

صالح پیش آمد و با دیدنه عبدا.. در آن حال ی خستگی گفت: تو در بخشیدنه زمینها خطا کردی .. اگر زمینهایت را نمیبخشیدی .. حال و روزت چنین نبود ... عبد ا.. کاسه ای آب برای ِ صالح ریخت و به کنارش آمد و با لبخند گفت: روزی در اختیار ِ خداست .. من کاری را کردم که رضای ِ او را داشته باشد .. مگر نشنیده ای کلام مولایمان امام رضا ع را که فرمودند: هر كـس به رزق و روزى كم از خدا راضى باشد، خداوند از عمل كم او راضى خواهد بود

*****************************************

واقعا حس و حال ِ بعضی از خونه ها

با بقیه خونه ها فرق داره ... خونه هایی که آدمای ِ توش آدمای خوبی هستن ... آدمایی که همیشه گوش به حرف ِ خُدان و خدا هم زندگیهاشونو روشن میکنه زندگیهایی که گاهی توی یه خونه سی متری در جریانن زندگیهایی که هم خدا ازشون راضیه هم اونها از خدا راضی

***********************************************************************************

(3)

هيچ وقت اون روزا رو يادم نميره روزاي ِ سخت ِ تمرين براي ِ مسابقات ِ واليبال ِ دانشگاه

همه يه جورايي مطمئن بودن كه ما قهرمان ميشيم و اگه راستشُ بخوايد ما خودمون هم يه جورايي ته دلمون باور داشتيم كه برنده ميشيم هر روز تمرينمون سخت تر ميشد بچه ها همه حسابي آماده شده بودن

آماده و مسلط ...  تسلطي كه كم كم كار دستمون داد ... بچه ها يواش يواش فكر كردن كه ديگه همه چي رو ميدونن و همين باعث شد كه ديگه به حرفاي ِ عليرضا كاپيتانمون گوش ندن .. خداييش بچه ها همه توي اوج ِ آمادگي بودن اما هدايت  ِ عليرضا يه چيز ِ ديگه بود عليرضا زيرُ و بم ِ

همه تيم ها رو ميشناخت به نقاط ِ ضعف و قوتشون واقف بود

و خوب ميونست كه چه جوري بايد تيم ها رو بِبَريم طفلكي كلي با بچه ها حرف ميزد بهشون ميگفت كه

به جاي ِ تك روي به تيم فكر كنن اما اما همه بچه ها يه جورايي به خودشون مغرور شده بودن

بازيها شروع شد و ما مسابقات رو شروع كرديم با اولين مسابقه همه چي معلوم شد

***********************************

جمعی از جوانان مدینه برای ِ مسابقه گرد ِ هم آمده بودند .. در همان آغاز دو گروه شده و برای ِ مسابقه آماده شدند ... از هر گروه کسی که قویتر بود .. رهبری ِ بازی را در دست گرفت... مسابقه گرمی شده بود .. اما .. کم کم در گروهی که رهبری اش با سعد بود زمزمه هایی شنیده شد .. بچه ها به هدایت ی سعد اعتراض داشتند

سعد آنها را به کناری کشید و گفت: ما تا برنده شدن فاصله ای نداریم

دوستانش گقتند .. آری ما هم میگوییم وقتی تا برنده شدن راهی نداریم چرا انقدر خودمان را خسته کنیم

سعد گفت: اما اگر غفلت کنیم آنها پیش میافتند .. ولی دوستانش حرف ِ او را نپذیرفتند و گفتند که خودشان شیوه بازی را تغییر میدهند

به زمانی کوتاه هم نرسید که جوانان ِ گروه ِ مقابل پیش افتادند و آنها را شکست دادند

ابورافع که ازپیرمردان شهر بود و شاهد ِ مسابقه جوانان  با دیدنه چهره درهم رفته سعد و دوستانش نزدیک آمد گفت: مشورت رمز ِ پیروزی ست و کسی با خودرایی به خیر نمیرسد

من شنیده ام از مولایم امام علی ع که فرمودند: هیچ همنشینی مطمئنتر از مشورت کردن نیست

*************************************

بچه ها هنوز حرف ِ خودشونو ميزدن و كسي به حرف ِ عليرضا گوش نميداد ... بازي ِ اول ُ با سختي بُرديم

اما اما اين روند ادامه پيدا نكرد و ما بعد از چند بازي با بدترين شرايط باختيم

*************************************************************************************

(4)

از وقتی به اون محل اومده بودیم هر هفته مجلس ِ هیاتش برپا بود توی این سالها حتی یه بار هم نشده بود که تعطیل بشه گاهی وقتا توی جلسه ش یه عالمه جمعیت مینشستن و گاهی هم فقط دو سه نفر

اما اما  برای اون فرقی نداشت

حاج بابا پیرمرد ِ بانی ِ مجلس یه چیزای ِ دیگه ای براش مهم بود چیزایی که هیچ کس ازش خبرنداشت

خیلی دلم میخواست بدونم اون چیه اما اما روم نمیشد که ازش بپرسم

 

مادرم یه بار وقتی توی کوچه حاج بابا رو دید  ازش تشکر کرد بهش گفت که این جلسه واسه امیر پسرم خیلی خوب بوده خدا بهتون عوض خیر بده که بانی این مجلس شدین

حاج بابا فقط لبخند زد و سرشو پایین انداخت

*****************************************

********************************************

اون روز یه کم زودتر رفتم برای جلسه حاج بابا داشت  حیاطشو آبپاشی میکرد بوی خوش ِ نم خاک همه جا رو پر کرده بود بچه ها تک و توک میاومدن رفتم نزدیک حاج بابا

برای پرسیدن سوالم یه کم  دو دل بودم

اما بالاخره پرسیدم

گفتم حاج بابا یه سوال بپر سم جوابمو میدی ...مثل همیشه خندید و گفت" اگه جوابشو بدونم چرا نه؟"

گفتم : چرا این جلسه ها رُ میگیری؟؟؟

گفت: خدا از خطاهای من بگذره

من یه روزگاری توی تاریکی دست و پا میزدم

هیچ کس هم به دادم نمیرسید هیچ کس جز یه پیمرد غریبه هم سن و سال امروز ِ خودم

که دستمو گرفت  کفاش بود  منو برد پیش خودش برای شاگردی

و بعد پامو به همین مجالس باز کرد

من اون موقع نفهمیدم اما اما کم کم آدم دیگه ای شدم

میدونی هدایت دست ِ خداست .. فقط گاهی بنده هاش ُ واسطه میکنه

 

**********************************************************************************

(5)

خدا همه رفتگان ُ بیامرزه بخصوص اون پدر و مادر و پدربزرگها و مادربزرگهایی رُ که در حق ِ بچه هاشون کوتاهی نکردن من بچه آخر خونه مون بودم همه خواهر و برادرهای ِ قبل از من ازدواج کرده بودن و رفته بودن من مونده بودمو و آقاجون و عزیز

 

شاید واسه همینم بود که دوستا و بچه های محل توی خونه ما از همه جا راحت تر بودن خونه ما بزرگترین و قدیمی ترین خونه محله بود با درختهای کاج ِ بلندی که از ته خیابون هم دیده میشد

 

حیاط بزرگمون جون میداد واسه پاتوق ِ بچه ها واسه برنامهء  دور هم  بودن هامون واسه جلسه هامون برای تیم فوتبال کوچه  ابته این وسط روی خوش ِ آقاجونو عزیز هم بی تاثیر نبود که خدایی خیلی از بچه ها به عشق ِ آقاجونو عزیز می اومدن خونه ما

اما

اما همه بزرگترای ِ محل مثل ِ آقاجون فکر نمیکردن حتی خیلی هاشون با آقاجون مخالف بودن

مخالف که پای ِ بچه ها رُ به خونه ش  وا کرده بخصوص این که سابقه بعصی از بچه هایی که به خونه ما می اومدن خیلی درخشان نبود

آقاجون همیشه با همه مدارا میکرد به اهل محل گفته بود که اگه اینا تو خونه من جمع بشن زیر ِ چشم خودم هستن این جوری  پاشون به هر جایی وا نمیشه

شاطر علی .. نونوای محل یکی از مخالف های سرسخت ِ ما بود بارها جلوی خودم آقاجونو سرزنش کرده بود که داره اشتباه میکنه آقاجون فقط بلخند میزد و با صبوری رد مسشد

 

خداییش هم با جمع شدنمون توی خونه پامون از کوچه بریده شده بود آقاجون بدونه این که ما بفهمیم یواش یواش به جمعمون جهت میداد جمع کردنمون برای چراغونیه نیمه شعبان

نذری محرم

مراسم شبای قدر

و حتی درس خوندنای دسته جمعی شب امتحان

 

آقاجون آروم آروم ما رو به راه آورده بود یه بار یادمه که آقا شاهرخ توی کوچه به اقاجون گفت" من میدونم که نیت شما خیر ِ اما بعضی از این بچه ها آدم بشو نیستن وقتتو تلف میکنی"

 

هم من هم آقاحون میدونستیم که منظور ِ آقا شاهرخ همون چند تا بچه بد سابقه توی جمعمون

بچه هایی که آقاجون خیلی روشون حساب میکرد اما بقیه نه

**************************************************

مالک از حکمای ِ شهر بود که شاگردان ِ بسیار داشت و مجلس ِ وعظ و خطابه اش بسیار پر شور بود

روزی در حال ِ توضیح ِ مطلبی بود که جوانی به مجلس ِ او  وارد شد .. با ورود ِ او سر و صدایی در جمع بلند شد و همه خواهان ِ خروج ِ  او شدند مالک پیش آمد و گفت: چه شده ...

شاگردانش گفتند : او جوانی نااهل است .. وصف ِ او در بدنامی را همه شنیده اند

این مجلس جای ِ او نیست

مالک اما با لبخند و کلامی آرام گفت: صبور باشید که ان که او را به اینجا خوانده من و شما نیستیم

وقتی خدا بر خطای ِ او صبور است و به او فرصت میدهد ما چگونه میتوانیم فرصت ِ جبران ِ خطا را از او بگیریم

مگر کلام رسول ِ خدا ص به شما نرسیده است که فرمودند:

در صبر بر ناملایمات، خیر بسیاری نهفته است

 

******************************************

آقاجون توی اون سالها همه سرزنش ها و غرغرها رو شنید و فقط یه جمله گفت

آقاجون میگفت" هدایت دست خداست

اگه  خدا بخواد بدترین آدما هم یه روزی به راه میان و درست میشن"

اون موقع هیچ کس حرف ِ آقاجونو باور نکرد اما حالا بعد از بیست - سی سال

هرکدوم از اون بچه ها حتی بدترین هاشون  به یه جایی رسیدن و به قول آقاجون

واسه خودشون مردی شدن و ماییه افتخارن

من حالا

با همه وجودم باور دارم که هدایت دست خداست

و اگه اون بخواد

حتی بدترین آدمها هم به راه میان

 

***************************************************************************************

(6)

بعد از پونزده - شونزده سال شاگردی واسه خودم یه مغازه گرفتم مغازه که نمیشد گفت یه زیر پله بود

با یه یه سری ابزار و آچار که مثلا شده بود مغازه تعمیرگاه من

میدونستم که خیلی بزرگ نیست اما به قول بابام حداقل واسه خودم بود خودم اوستای خودم بودم و شاگرد ِ خودم

 

اولش مشتری زیادی نداشتم اونقدر که داشتم ناامید میشدم اما بابام گفت

که مشتری نه به بزرگی و کوچیکه مغازه که به مهارت تو نگاه میکنه

تو خوب کار کن اون وقت ببین که از در و دیوار

برات مشتری میرسه

 

راستش همینم شد من دل به کار دادمو و خوب کار کردم و هر روز مشتریام بیشتر شدن اونقدر که یه وقتایی

تا یازده - دوازده شبم میموندم تعمیرگاه یادمه یه شب بابام اومد بهم سر بزنه

روی صندلی کنار مغازه نشسته بود با ذوق به من نگاه میکرد

دستم بند یه ماشین بود بهش گفتم این تموم بشه با هم میریم خونه خندیدد و گفت

باشه بابا ...تو کارت ُ بکن

کار ماشینه که تموم صاحبش اومد واسه حساب و کتاب منم قیمت ُ گفتم دیدم بابام یه جوری شد اما جلوی مشتریم حرفی نزد .. مشتری که رفت بابا گفت

حساب و کتاب ِ این آقا رُ درست دادی؟

گفتم چطور مگه آقاجون؟

گفت یه کم زیاد حساب نکردی؟

 

گفتم الان نرخ همینه همه همین جوری حساب میکنن

 

بابام یه جوری نگام کرد و گفت: تو به همه چی کار داری تو حساب کتابتو درست ببند

اون بنده خدا که از قیمت وسایل خبر نداره هرچی تو بگی میده

اینجا تو باید خدا رو در نظر بگیری

 

گفتم آخه این جوری که چیزی واسه خودم  نمیمونه

 

آقاجون گفت : نَمونه ...  برکت از خداست بعدشم چه جوری می خوای جواب ِ خدا رو بدی ؟

باباجون دین و دیانت که فقط به نماز و روزه نیست اصل دین یه همچین جاهاییه یه جاهایی که با مردم سر و کار داری این جوری شاید دنیات ُ آباد کنی اما دین و آخرتتو میسوزونی تو توکلت ُ به خدا کن برکت  و روزی از خداست نگران ِ دوزار دنیا هم نباش

*****************************************

عدنان ... خرماهای ِ جدیدی را که خریده بود در ظرفی ریخت و درست مقابل ِ حجره  گذاشت

به حقیقت خرماهای ِ خوبی بود .. و در نگاه ِ اول ... چشم ِ رهگذران را به خود میخواند

هنوز زمانی کوتاه نگذشته بود که کسی داخل آمد و گفت: خرما ها را چند میفروشی .. عدنان خواست بگوید دو درهم اما ... وقتی به خاطر آورد که در آن موقع از سال .. خرمایی اینچنین در هیچ کجا یافت نمیشود و گفت: 6 درهم

مرد پیش آمد و قدری خرید ..

تا ساعتی بعد .. مشتریان ِ زیادی از او خرما خریدند ..

عدنان در حال ِ شمردنه  سکه هایش بود که  مردی وارد ِ حجره شد

عدنان سر بلند نکرد مرد گفت: تو خرماها را از من یک درهم خریدی و به جای ِ دو درهم ... شش درهم میفروشی؟

خدا را شاهد نمیبینی؟

با شنیدنه این کلام عدنان سر بلند کرد .. اسحاق بود .. همان کسی که خرماها را به او فروخته بود ..

اسحاق گفت: من دیگر اختیاری در این خرماها ندارم اما شنیدم کلام ِ مولایم امیر علی ع را که فرمود : هرگاه نیّت‏ها فاسد باشد، بركت از میان مى‏رود.

****************************************

بابا راست میگفت

ته دلم حرفشو قبول داشتم

شاید برای همینم بود که از فرداش حساب و کتاباموصاف کردم

و پولایی رو زیاد گرفته بودم از روی دفترم به همه پس دادم

 

بابا راست میگفت باور کردنی نبود چون با همون دستمزد مثلا کم زندگیم از این و به اون رو شد

********************************************************************************