(5)

وقتی داشتم از اداره می اومدم بیرون دیدمش ... دست بلند کرد و گفت: اگه میری خونه با هم بریم .... سر تکون دادم که بیاد

رحیمی از بچه های ِ بخش ِ فنی بود .. سابقه اش تو اداره پنج سالی از من بیشتر بود.. گاهی که وسیله نداشت با هم میرفتیم خونه

نشست تو ماشین ُ با خنده گفت: شانس آوردم که دیدمت

گفتم: واسه منم بهتر شد .. تا خونه تنها نیستم

نگام کرد و گفت: تو هنوز خونه پدرت میشینی؟

گفتم : آره .. دارم پولامو جمع و جور میکنم که بلند شم

نگاهی به خیابون انداخت و با نفس ِ عمیقی گفت: تو مشکلت اینه که آدم ِ زرنگی نیستی ... راه و چاه ُ بلد نیستی .. هر کی جای ِ تو بود .. تا الان سه تا خونه گرفته بود

گفتم : یعنی چی؟؟؟

گفت مثلا این مالکی رُ میشناسی .. همون پسره که تو بخش ِ آموزش ِ گفتم: دیدمش ولی خیلی نمیشناسمش

رحیمی گفت: ولی من خیلی خوب میشناسمش .. میدونی تا حالا سه تا وام خونه گرفته

با تعجب گفتم : سه تا .. مگه میشه

لبخند ِ معنی داری زد و گفت: بهت که گفتم، تو راه و چاه س بلد نیستی.. یا مثلا همین محمدی دوستت میدونی نصف ِ پول ِ خونه شُ از همین اداره گرفت

بهش نگاه کردم ُ و گفتم: این یکی رُ دیگه نمیتونم باور کنم .. چون خودم با  چشم ِ خودم دیدم که با چه بدبختی ای پول جور کرد... اون مالکی هم که تو میگی من نمیشناسمش .. تو چه جوری انقدر مطمئن ازش حرف میزنی

خودش ُ جمع و جور کرد و گفت: من دیگه تو این اداره یه جورایی عمرمو گذروندم ...

گفتم: ولی خیلی راحت نمیشه این چیزار ُ گفت: اگه این جوری نباشه .. تهمته .. اون وقت ... اون دنیا هم گیر میکنی ...

خیلی محکم گفت: حرف ِ منم سَر ِ گناهش ِ

وقتی تو این اداره صد نفر مثل ِ تو هستن چرا بعضیا باید چند چند تا وام بگیرن .. اونم واسه چی .. واسه آشنابازی با این و اون ... خدا رُ خوش نمیاد ... بالاخره حساب ِ زن و بچه شماهام هست دیگه..

بهش گفتم: ولی من این چزار ُ راحت نمیتونم باور کنم

یعنی تا به چشم ِ خودم نبینم باور نمیکنم

بعدشم ... اگه حق و ناحقی هم باشه .. جواب داره .. هم تو این دنیا هم اون دنیا

حرفم تموم نشده بود که خوردیم به چراغ قرمز .. اومدم رادیوی ِ ماشین ُ روشن کنم که از ماشین بغلی یکی صدا زد: داداش

فکر کردم با منه

سرمو که بلند کردم .. دیدم نگاهش روی ِ رحیمی ِ

رحیمی برگشت و سلام و علیک کردن

طرف یه دفعه گفت: آقا رحیمی وامت حاضره .. فردا یه سر بیا بانک .... تا کاراش ُ درست کنم ... فقط تا قبل از 9 بیا که رییس نباشه . چون اگه بفهمه سومین بارت ِ دردسر میشه

رحیمی یدفعه برگشت طرفِ من .. شاید توی ِ اون لحظه آرزو میکرد که من چیزا رُ نشنیده باشم

**********************************

در میان ِ اهالی ِ بازار همه عبد ا.. را میشناختند .. اول بخاطر

ِ پیشه اش که ادویه میفروخت و بعد بخاطر ِ خصلتی که برای ِ هیچ کس قابل تحمل نبود .... هر کس از مقابل مغازه اش میگذشت .. سلامی میکرد و به سرعت رد میشد.... حتی مشتریانش هم جز به بیان ِ خواسته شان حرفی نمیزدند

آن روز مردی که انگار غریبه بود مشتری ِ ادویه هایِ عبدا.. شده بود و عبد ا.. برایش از سفرهایش میگفت .. از این که این مثقالهای ِ ادویه را به چه رنجی به دست می آورد

مرد ی مشتری خریدش را کرده و آماده رفتن بود ... عبدا.. گفت: چیز ِ دیگری نمیخواهی؟؟؟ اگر خواسته دیگری داری بگو . در این بازار همه مرا میشناسند .. سفارشت را خواهم کرد ... فقط اگر قصد ِ خرید ِ گندم داری .. به حجره ابوسالم مرو ...

مشتری گفت: اتفاقا کمی گندم هم میخواهم

عبدا.. گفت: اگر در حجره اش وارد شوی تا ساعاتی چند گرفتاری

مشتری با تعجب گفت: چرا؟؟؟

عبدا.. گفت: او مرد ِ حرافیست .. آنقدر برایت قصه میگوید و حرف میزند .. که تو را پشیمان میکند"

در همین حال ... ابوحامد که با گام های ِ آهسته اش از کنار ی حجره عبد ا... میگذشت ... سرش را به سمت ِ او چرخاند و گفت : به خدا پناه ببر .. عبد ا..

به خدا پناه ببر تا از گناهت بگذرد

عبد ا.. که از کلام ِ ابوحامد متعجب شده بود گفت: برای ِ کدام گناه؟؟؟

ابوحامد نزدیکتر امد و طوی که تنها عبد ا.. بشنود گفت: مولایم امام علی ع فرموده است: "بزرگترین عیب آن است كه آنچه را كه مانند آن در خود توست عیب بشماری"

تو را به حرافی ِ ابو سالم چه کار .. وقتی جمع ِ این بازار از پرحرفی ِ تو در امان نیستند

****************************

رحیمی تا جلوی ِ در خونه شون حرفی نزد ... خجالت زده شده بود ... وقتی خواست پیاده بشه .. نگام کرد و اومد که چیزی بگه .. نگاش کردم و گفتم: من چیزی به کسی نمیگم ... توام دیگه درباره بچه ها حرفی نزن .. چون من میدونم که خیلی از اونا این جوری که تو میگی نیستن .. یا اگه باشن هم ... تو نمیتونی بهشون ایرادی بگیری

*********************************************************

(6)

اون روز خونه عمو اینا مهمون بودیم ... قبل از این مه هه برس . منو کشید کنار و گفت: پول چقدر تو دست و بالت ی جیبامو نگام کردمو و گفتم : پنجاه تومن

خندید و گفت: این جوری که نه .. منظورم پس اندازت ِ

گفتم : من هفته پیش .. همه پس اندازمو گذاشتم توی ِ بانک برای ِ وام .. الان دستم خالیه

گفت: دور برت چی .. دوست و آشنا

راستش یه کم نگران شدم .. گفتم : مشکلی پیش اومده؟؟؟

عمو گفت: وا... مجید پاشو کرده تو یه کفش که ماشین میخواد .. میگه جلوی ِ دوستاش خجالت میکشه

مجید پسرعموم بود.. گفتم: ولی شما که ماشین دارین

عمو گفت: ماشینه منو دوست نداره .. میگه قدیمی ِ

گفتم ببخشیدا .. ولی باهاش صحبت کنین .. اگه بحث ِ رفت و امد .. ماشینه شما م کفایت میکنه

اما اگه بحث ِ ماشینه نو اِ  خب با این اوضاع ِ شما فعلا براتون خیلی سخته که ماشین ِ جدید بگیرین ..

عمو سرشو تکون داد و گفت: چی کار کنم .. بچه م ِ دیگه .. یه چیزی از من خواسته ... اینجوری فکر میکنه من عرضه تامین ِ خواسته هاشو ندارم

گفتم : من به چند تا دوستام برای ِ پول میسپارم .. اما قولی نمیدم

خوشحال شد.. خداییش هم من با چند نفر حرف زدم اما .. اونام اون مبلغ رُ نداشتن

یه هفته خبرش بهم رسید که عمو با کلی سختی و قرض پولو جور کرده ... خودش میگفت به هر غریبه و آشنایی که میشناخته رو زده

******************************

خانه تازه ای که ماجد ... چند سالی را صرف ِ ساختنه آن کرده بود .. به آخر رسید ... خانه زیبایی شده بود ... با اهل و عیالش راهی ی خانه جدید شدند و در آن سکونت کردند

در ده سال ی زندگی این هفتمین خانه ای بود که ماجد به آن نقل ِ مکان میکرد .. در دلش طمعی عجیب به خانه های ِ بزرگ بود .. خانه هایی که نظر ِ همه را به خود جلب کند

هنوز یک هفته  از ورودش به خانه جدید نگذشته بود که به همسرش گفت: در ده فرسخی ِ شهر .. بادیه آبادی وجود دارد که در آن امارتی زیبا دیده ام

همسرش که منظور ِ کلام ی او را میدانست با ناراحتی گفت: من از این خانه به هیچ کجا نمیروم ... خسته شدم ...  این چه ولع ِ سیری ناپذیریست که در تو خاموش نمیشود

مرد همه ما را به عذاب انداخته ای

ماجد اما تصمیمش را گرفته بود .. و به همسرش گفت: آماده نقل ِ مکان شو

زن اما راضی به این سفر نبود ... در برابره چشمان ِ متعجب ِ همه .. آنها بار سفر بسته و راهی شدند

در راه  زن  بیمار شد و حالش رو به وخامت گذاشت .. اما در آن برهوت نه طبیبی بو نه کسی که بتواند یاریشان کند .. دو – فرسخ مانده به بادیه حال ِ همسر ِ عبدا... به جایی  رسید که جان از بدنش مفارقت کرد

عبدا... شوکه و مبهوت در بالین ِ همسرش نشسته بود و توان ِ کلامی حرف نداشت

شتربانی که با آنها همسفر راه شده بود ... سری به اندوه و تاسف تکان داد و گفت: به حقیقت راست گفت مولایم امام سجادع که  تمامیِ خیر و خوبی در بریدن طمع و چشم نداشتن به آنچه که در دستان مردم جمع شده، است

********************************

خلاصه عمو ماشینه نو رُ برای ِ مجید خرید ...

مجیدم چند روز بعدش با چند تا از دوستاش و ماشینه جدید مسافر ِ شمال شدن

من تا شنیدم به عمو گفتم : کاش شما هم همراهشون میرفتی .. بالاخره جوونن ... جاده اس .. خطرناکه

عمو گفت: اونا هم سن و سال ِ همن با بودنه من که بهشون خوش نمیگذره

خدا برای ِ هیچ کس نیاره .. نصفه شب از بیمارستان به عمو اینا زنگ زدن که پسرتون تصادف کرده ... بنده خدا انقدر هول شده بود که نمیتونست پشت ِ ماشین بشینه به من گفت که باهاش رفتم

مجید بیهوش بود .. دکترا  گفتن آسیبش جِدیه ... گفتن اگه بهوش بیاد هم خیلی نمیتونن روی ِ سلامتیش مطمئن باشن

بنده خدا عمو ... مات و مبهوت نگام کرد و گفت: کاشکی به حرفت گوش میدادم .. تو گفتی .. گفتی که این ماشینو نخریم

***************************************************

(7)

از صبح که اومده بود سر ِ کار حواسش یه جای ِ دیگه بود ....

به چند جا زنگ زد ... داشتا با تلفن صحبت میکرد که امیری .. منشی ِ آقای ِ رییس اومد توی ِ اتاق .. تو دستش یه پرونده بود .. پرونده رُ داد به پویا و گفت: آقای رییس گفته تا فردا عصر .. بررسی بشه

پویا گوشی ِ تلفن ُ روی ِ زمین گذاشت و به امیری گفت: خوب شد دیدمت میتونی یه کاری برای ِ من بکنی؟؟؟

امیری گفت: چی کار؟

پویا گفت: یه وقت از آقای ِ رییس برای ِ من بگیری

امیری گفت نمیشه

پویا گفت:چرا

امیری گفت: این چند وقته همش جلسه داره .. اصلا وقت هم نداره

پویا گردنش ُ کج کرد و گفت: تروخدا یه کاری بکن .. تو اگه بخوای میتونی یه وقت برای ِ من بذاری .. از خجالتت درمیام

امیری یه جوری از بالا به پویا نگاه کرد و گفت: حالا ببینم چی کار میتونم برات بکنم .. ولی قولی بهت نمیدم ..

تا عصر پویا چند بار به امیری زنگ زد و بهش التماس کرد

راستش من از اصرار پویا و بیتوجهی ی امیری ناراحت شده بودم

بهش گفتم: این چه کاری ِ که تو براش انقدر به این بشر التماس میکنی .. تو مگه اینو نمیشناسی .. امیری وقتی میفهمه کسی بهش نیاز داره .. کلی طاقچه بالا میذاره و اذیتش میکنه .. انقدر خودت س کوچیک نکن

پویا گفت: آخه کارم فوری ِ

گفتم : چی کاری؟؟

گفت: با داداشم اینا قراره یه مسافرت ُ گذاشتیم میخوام درحواست ِ مرخصی بدم .. اما چون ماه ِ پیش سه روز مرخصی گرفتم ... میدونم که رییس قبول نمیکنه

بهش گفتم : اگه میدونی قبول نمیکنه انقدر اصرار نکن

گفت: آخه نمیتونم از مسافرت هم بگذرم .. میدونم که خیلی خوش میگذره

باورم نمیشد ... با این جواب ِ پویا مطمئن شدم که دیگه حرف زدنم فایده ای نداره

*******************************

ابن ِ سالم ... همیشه آرزوی ِ سفر به دمشق را داشت .. علاقه ای عجیب که همه از آن باخبر بودند... در شهر پیچیده بود که ابو سلمان با کاروانش راهی ِ دمشق است... ابن ِ سالم خود را به او رساند و گفت که میخواهد با او مسافر ِ دمشق شود

ابو سلمان سری به شرمندگی تکان داد و گفت: اما من بار کاروان و اهالی اش را بسته ام .. دیگر شتری ندارم که تو را با خود به همراه ببرم ... ابن ِ سالم یا اصرار گفت: یعنی هیچ راهی ندارد

ابو سلمان گفت: برای ِ من چه فرقی میکند مرد .. اگر میشد که تو را با خود میبردم

ابن ِ سالم با التماس گفت: من آرزوی ِ سفر به دمشق را دارم ... اگر اجازه بدهی پیاده با کاروان همراه میشوم

ابو سلمان گفت: راه کوتاه نیست مرد .. تلف میشوی

ابن ِ سالم گفت: اگر مرا با خود همراه کنی .. تا پایان ِ سفر گوش به فرمانت خواهم بود ....

ابو سلمان دوباره گفت: این چه حرفی ست ... کمی صبر کن .. درسفر ِ بعد با هم راهی میشویم

ابن ِ سالم دوباره به اصرار گفت: اگر مرا با خود ببری در راه همه کارهای ِ تو را هم انجام خواهم داد

در همین حال ... عمار که شاهدِ کلام ِ آنها بود .. نزدیک آمد و گفت: سفر به دمشق ... چه گره ای از زندگی ات میگشاید که برای ِ رسیدنه به آن اینگونه خودت را حقیر میکنی... مگر نشنیدی میگوید بار کاروان را بسته و در سفر ِ بعد تو را باخود به همراه میبرد

چه نیکو فرمود مولایم امام صادق ع  که برای مومن چقدر زشت است که میل و رغبتی داشته باشد که او را به ذلت و خواری بکشاند.

*********************************

پویا تا آخر ِ اون روز .. با کلی التماس و اصرار و با کلی منتی  که امیری سرش گذاشت تونست 5 دیقه توی ِ راهرو رییس ُ بینه و درخواستش ُ شفاهی بهش بگه ... ریسس هم جلوی ِ همون امیری خیلی جدی بهش گفت: آقا شما ماه ِ قبل سه روز مرخصی داشتی

من نمیتونم با درخواست ِ جدیدتون موافقت کنم...

خجالت ِ پویا .. حتی وقتی توی ِ اتاق هم اومده بود ... توی ِ چهره اش دیده میشد

*********************************************************

(8)

با اومدنه تابستون درست میشه سه سال .. سه سال این ور و اون ور زدن  سه سالی که توش حساب ِ زندگیم از دستم در رفته بود

و اگه مادرم نبود خودمو می باختم همه روزام

بین بیمارستان و خونه و محل کار میگذشت گاهی وقتا باورم نمیشد که این منم  که  دارم این شرایط رُ پشت ِ سر میذارم  صبحها دخترم ِ میذاشتم مهد کودک بعد یه سر میرفتم بیمارستان  و بعدش

سر کار

تا عصر سرکار بودم  توی ِ فاصله صبح تا عصر چند بار به بیمارستان زنگ میزدم گاهی اوقات هم  اونا به من زنگ میزدن و من مجبور میشدم که برم  بیمارستان

عصر دخترمُ از مهد برمیداشتم و میرفتیم بیمارستان  تا شب پیش همسرم بودیم و بعد می اومدیم خونه

سه سال بود که روز و شبم این جوری میگذشت و تمام ِ این  مدت فقط حرفای ِ مادرم بود که نگهم میداشت حرفهایی که از ته دلش میزد و به دلم مینشست و اون جمله همیشگیش که میگفت: به خدا توکل کن خدا هیچ وقت برای ِ بنده هاش بد نمیخواد"

اوایل فامیل و دوست و آشنا کمک حالم بودن اما

کم کم همه تنهام گذاشتن البته من از کسی دلگیر نشدم چون هر کسی دغدغه و زندگیه خودشو داشت مادرم میگفت: تازه وقتی همه آدمو تنها میذارن حضور ِ خدا پررنگ تر میشه"

همسرم مشکل ِ ریوی داشت اولش فقط تنگی نفس بود

اما کم کم تو جاهای شلوغ نمیتونست نفس بکشه و یه مدت ِ بعد دیگه بدون دستگاه نمیتونست مجبور شدیم بستریش کنیم چون همه چی براش سخت شده بود این شد که موندیم منو و دخترم و بیمارستان ُ  هزینه هاش  ویه  انتظار ِ تموم نشدنی برای پیوند

اون روز حال همسرم خیلی خوب نبود تا ساعت 12 شب موندم پیشش  اما اما باید بهار میبردم خونه  دلم شور میزد بهار روی صندلیه راهروی بیمارستان خوابش برده بود دلم براش سوخت

به دکتر همسرم گفتم" که من میرم خونه اگه خبری شد"

نذاشت جمله ام تموم بشه نگاهی به بهار کرد و گفت

"برو"

بهار رو تازه توی جاش خوابونده بودم که تلفن زنگ خورد  با هول گوشی رُ برداشتم از بیمارستان بود  نگاهی به بهار کردم

غرق ِ خواب بودِ مادرم با اشاره سر بهم گفت که برم به خدا سپردمش و رفتم بیمارستان حال همسرم بد شده بود بدتر از همیشه

دکترش خیلی سعی میکرد خونسرد  باشه اما اما نمی تونست

تو چشمام نگاه نمیکرد گفتخیلی وقت داشته باشه 48 ساعت

زانوهام سست شد نشستم کف راهرو

**************************************

اوضاع ِزندگی ِ حُرَیر هر روز بدتر میشد .. دیگر برای ِ روزی ِ بچه هایش هم مستاصل مانده بود .. زمان کشت و کار به آخر رسیده بود و از اهل ی شهر کسی .. کارگری برای ِ کار هم نمیخواست

حُریر .. نجار بود .. اما چند ماهه پیش .. با سهل انگاری ِ  یکی از مشتریان تمام ِ مغازه اش سوخت .. مشتری مرد ِ تواندی نبود و حریر او را بخشیده و از او چیزی برای جبران نگرفته بود

هر روز سرزنش های ِ همسرش را به خاطر ی بخشیدنه آن مرد میشنید و هیچ نمیگفت

فقط گاهی که لب به سخن باز میکرد زن را به امید و توکل به خدا میخواند به این خدا کمکشان خواهد کرد

ناامید تر از هر روز از خانه بیرون امد و پس از گذر از کوچه ها از شهر خارج شد ... در بیابانهای ِ اطراف و در کنار ِ زمین های ِ کشت راه میرفت که سواری را از دور دید ....سوار پیش آمد و گفت: تو اهل ِ این شهری؟؟؟

حریر سری به تصدیق تکان داد

سوار گفت: من تاجرم .. راهم را دربیابان گم کرده و به این دیار رسیده ام ... میتوانی یاری ام کنی که کاروان را به شهر برسانم ... آخر تنهایم و همه اهل ِ کاروان مرا رها کرده اند

حریر پذیرفت و با مرد راهی شد

در راه از مرد پرسید چرا تنهایتان گذاشتند ... مرد گفت بار ِ شترهایم سنگین بود و گام های ِ آنها را کند میکرد .. پس از ان که گم شدیم آنها ... پیش رفتند و مرا تنها گذاشتند

حریر گفت: مگر بار ِ کاروان شما چیست؟؟

مرد گفت: چوب .. پیشه من و برادرانم نجاریست

برق ِ شادی در چشمان ِ حریر درخشان شد

حریر به مرد کمک کرد و در پاداش مرد او را برای ِ نجاری به خدمت گرفت....

 

هنوزهم وقتی حریر به روزهای ِ سختش فکر میکند کلام مولا علی ع را به یاد میآورد که فرمود: توكل بر خداوند، مايه نجات از هر بدى و محفوظ بودن از هر دشمنى است.

او به این کلام ایمان دارد

********************************************

با بدتر شدنه حال ِ همسرم انگار ِ اون لحظه تنهایی داشت میرسید

همون لحظه ای که قرار بود فقط من بمونم ُ و خدا و توکلم

دکتر حالمو فهمید گفت  "همه چی به اراده خداست از اون بخواه که

غیر ممکنُ هم  ممکن میکنه"

توی اون لحظه واقعا جز خدا کسی رو نداشتم شاید برای ِ همینم بود که از ته دل ازش خواهش کردم و همه چی رُ بهش سپردم

24 گذشت  و ازشدت اضطراب داشتم دیوونه میشدم

بهار تو بغلم گریه میکرد توی راهرو میچرخوندمش که شاید ساکت بشه ترس وجودمو پر کرده بود

ترس ِ این  که همسرم بمیره و منو و بهار  تنها بمونیم

دکتر ُ دیدم که میاومد طرفم  خوشحال بود  هنوز چند قدمی باهام فاصله داشت که گفت " دیدی گفتم همه چی دست ِ خداست

برو مدارک ِ پیوند ِ همسرت ُ امضا کن"

********************************************

(9)

راستش ... برای من ... فکر کردنه به این که ... توی زندگیم ...  قدردانه چه کسی باید باشم ... خیلی سخت نیست ...  چون من .... به خاطر ِ شرایط ِ کاری ِ پدر و مادرم همه زندگیم  با  پدربزرگم  گذشت

بخصوص از اون روزی که پدر ِ من توی ِ یه تصادف از دنیا رفت و مادرم توی ِ بستر افتاد

اون موقع ... تازه هفت ساله م شده بود ... قشنگ یادمه ... که  ... فقط  یه هفته تا باز شدن  مدرسه ها... مونده بود ...

فکر می کردم ... تا روز اول مدرسه ... مادرم خوب میشه .... اما وقتی روز اول ... پدربزرگم دستمو گرفت ... که ببره مدرسه .... همه چی رو فهمیدم ...

مادرم  در اثر اون تصادف نمی تونست  درست حرف بزنه ... حتی نمی تونست اسم  منو درست صدا کنه ...

من هیچی رو نمی فهمیدم ... فقط عصبانی بودم  .... از همه چی...

یادمه .... وقتی اون روز ... از مدرسه اومدم... پدربزرگم ... توی حیاط ... روی لبه حوض نشسته بود .... به شاخه گل توی دستم نگاه کرد و با لبخند گفت: "این گل قشنگ مال کیه؟"

با عصبانیت گفتم:" هیشکی..."

زیر چشمی نگام کرد و گفت: "هیشکی؟؟؟!!!"

با ناراحتی گفتم :" تو ... مدرسه ... دادن به مادرای بچه هایی  که...  باهاشون اومده بودن  مدرسه....

اولش به من ندادن ... اما مریم خانم همسایه مون رفت  و توی  گوش معلمون یه چیزی گفت...  بعدشم ...معلممون ... اومد و این گل رو ... داد به من .... گفت بده به مامانت ..."

پدربزرگم خیلی عادی گفت:" پس چرا معطلی .... برو بده بهش  دیگه ...."

با عصبانیت گفتم :" اگه می خواست بگیره ... باید می اومد مدرسه ..."

پدربزرگم نگاهش یه جوری شد ....

با ناراحتی گفتم :"دروغ  که نمی گم ... این برای قدردانی از مادراییه که ... با بچه هاشون اومدن مدرسه ... نه مادری که حتی نمیتونه اسم منو بگه ...."

بغض گلمو گرفته بود ... شاخه گل رو محکم ...توی  دستم گرفته بودم و از عصبانیت تکون نمی خوردم .....

پدربزرگم اومد کنارم ُ رو پنجه پاهاش نشست که  قد  من بشه .... دستشو زیر صورتم برد و صورتمو بالا آوورد... تو چشمام نگاه کرد و گفت:"به من بگو ... مادرت هنوز مادرت هست یا نه؟؟ ..."

شونه هامو  با  ناراحتی بالا انداختم و گفتم :" خب ...آره"

پدربزرگم گفت:"  قبل از این که  این جوری بشه ... مادرت  با تو بیرون اومده  بود یا نه ..؟ تو رو پارک برده بود یا نه..؟ اصلا برای ثبت نام مدرسه ... مگه با مامان نرفته بودی...؟؟!!!"

سرمو تکون دادم که  "آره"

گفت : " حالا یه جوری شده ... که مامان  ... دیگه نمیتونه هیچ کدوم ... از این کارا رو ... برات انجام بده .....

و تو ..... نه  به خاطر کارایی که ...  مامان بعد از این نمی تونه برات انجام بده ...که بخاطر ... کارایی که تا امروز...  برات انجام داده ...  باید ... برای همیشه و تا ابد ....ممنون مادرت باشی ...

مادرت شاید دیگه .... هیچ وقت نتونه راه بره ... یا  حتی ...حرف بزنه ...

اما اون تو رو میبینه .... و کارها و احساست رو می فهمه .....

********************************

مالک بار ِ گندم ِ زیادی از بازار خریده بود دنبال ِ کسی بود که کیسه ها را تا خانه برایش ببرد ... صاحب ی مغازه مردی میانسال را در گوشه بازار به او نشان داد و گفت: او باربر است .. صدایش کن تا کیسه هایت راببرد

مالک او را صدا کرد و مرد کیسه ها را یک به یک تا خانه او برد

کیسه ها سنگین بود و نفس مرد را به شماره انداخته بود ... مرد از شدت ِ خستگی عرق میریخت و تمام ِ چهره اش خیس شده بود ...

به حساب ی پیرمردی که در سکوی ِ خانه روبرو نشسته بود ... مرد باربر 5 بار فاصله بازاز تا خانه مالک را رفته و آمده بود

کیسه ها که تمام شد ... مرد پشت ِ درِ خانه ایستاد از خستگی میلرزید  منتظر بود تا مالک بیاد و مزد ِ او را بدهد .. مالک اما انگار حضور ِ او را از یاد برده بود و بیرون نمیآمد ... پیرمرد با دیدنه این اوضاع پیش آمد و درب ِ خانه را به صدا درآورد .. مالک بیرون آمد و گفت : چه شده؟؟

پیرمرد گفت: این مرد .. ساعتی ست که منتظر توست

مالک با ناراحتی گفت: نماز میخواندم .. مگر تو خدا را نمیشناسی

پیرمرد گفت من خدایی را میشناسم که فرزند ِ فرستاده اش امام ذضا ع فرمود: کسی که از مخلوقات کمک گزار تشکر نمیکند، از خدا هم (به خاطر کمک‏ها و نعمت هایش) تشکر نمیکند

**********************************

هنوزم ... وقتی به اون روز و حرفای پدربزرگم فکر میکنم ... دلم می لرزه ..... و یه چیزی میاد تو گلوم ....

یه همچین وقتایی میرم پیش مادرم ... مادری که هنوزم  ...روی همون  تخته .... مادری که ... هنوز هم ...  نمیتونه اسممو درست صدا کنه .....

اما ... اما ...منو میبینه ... و احساسم رو میفهمه ...

و من سالهاست .... که به یاد اون روز .... هر روز برای مادرم ... به رسم قدردانی ... شاخه گلی میبرم

*********************************************************

(10)

پدر من  همیشه میگه " صبر برای ِ هر کدوم از ما معنی و مفهوم ِ خودش ُ داره معنی و مفهومی که زندگی برای هرکدوم از ما تعریفش میکنه

برای ِ یکی صبر کردن یعنی تحمل ِ مشکلات ِ مالی

برای ِ یکی دیگه یعنی تحمل ِ مشکلات ِ کاری

برای ِ یکی تحمل ِ روزای ِ تنهاییه

و برای ِ یکی دیگه گذر از روزهای ِ دلتنگیه

پدرم میگه  صبر از اون درسهاییه که ما چه بخوایم و چه نخوایم باد یادش بگیریم درسی که توی ِ دو روزه ء  دنیا خیلی به کارمون میاد

درسی که اگه توش نمره قبولی نیاریم هیچ وقت نمیتونیم طعم ِ روزهای ِ خوب و شیرینیه زندگی رُ بچشیم

چون توی ِ این دنیا شیرینیها نتیجه و میوه ء سختیها و صبر ِ بر سختیها و مشکلات  هستن" شاید شاید اگه هر کس ِ دیگه ای جز پدر من  این حرفارُ میزد باور نمیکردم اما اما پدر من  فرق میکنه

چون چون توی ِ زندگیش بارها و بارها با صبر امتحان شده

صبر در برابره چیزایی که شاید کمتر کسی طاقتش ُ داشته باشه

من حرفای ِ پدرم ُ درباره صبر باور میکنم چون

چون مرد و مردونه توی ِ زندگیش صبوری کرده

صبوری حتی در برابره اونایی که خواسته و ناخواسته آزارش دادن

اما از پدرم جز آرامش و محبت ندیدن

اون میگه " توی ِ این دنیا هیچ کس نمیتونه از امتحان ِ صبر فرار کنه" میگه " هر کسی بالاخره یه جوری امتحان میشه امتحانی که راحت نیست اما اما میشه دلخوش بود و امیدوار به این که

درک ِ خدا و باور ِ معرفتش پاداش ِ کسایی میشه

که از این امتحان رو سفید بیرون میان

************************************

بیماری ِ کودک ِ صالح طولانی تر از معمول شده بود ... پزشکان همه از مداوایش عاجز شده بودند .. هر چه زمان پیشتر میرفت .. صبر ِ صالح و همسرش کمتر میشد .. اما با این حال همه او را به شکیبایی میخواندند

شبها دیگر نمیتوانست بخوابد .. همسرش در گوشه اتاق گریه میکرد

تحمل ِ فضای ِ خانه را نداشت

تا نمازِ صبح چیزی نمانده بود .. راهی ِ مسجد شد تا شاید کمی آرام شود ... وقتی به مسجد رسید تا اذان مانده بود .. جمعی اندک در مسجد نشسته بودند

صالح وارد شد و در گوشه ای نشست خسته بود .. سربر زانوهایش گذاشت و در خیالاتش فرو رفت

نفهمید که چه زمانی بر او گذشته .. که کسی شانه اش را تکان داد

صالح سر بلند کرد مردی غریبه بالای ِ سرش ایستاده بود ... صالح او را نمیشناخت .. مرد از پرسید : صالح تویی

سر تکان داد که آری

مردگفت: من ابومحمد هستم .. در مدینه زندگی میکنم .. پیشه ام طبابت است

دیروز از زبان ِ مردی که میهمانش بودم شنیدم که فرزندت بیمار است

نمازت را که خواندی با هم راهی ِ خانه ات میشویم شاید بتوانم به کودک کمکی کنم

ابو محمد کودک را دید و دارویی برای ِ او ساخت .. خورشید در اسمان نیامده بود که نشانه های ِ بهبودی در او دیده شد .. صالح پیش آمد تا دستان مرد را ببوسد

ابومحمد گفت : این پاداش ِ  خدا به صبر تو و همسرت در گرفتاریست

مولایم حضرت علی ع فرموده است قویترین دشمن سختیها صبر و شکیبایی در برابر آنهاست.

****************************************

همه دلیل ِ پدر من به صبوریهاش توی ِ مشکلات ِ ریز و درشت ِ زندگیمون یه چیز بود اون هم این که میگفت خدا آدمای ِ صبور ُ دوست داره و این

دوست داشتن خیلی می ارزه"

میگفت: خدا خودش گره از کار ِ آدمای ِ صبور باز میکنه

******************************************

 

 

 

 

 

 

 

 

 

امام علی ع شخص صبور پیروزی را از دست نمی دهد و عاقبت به پیروزی می رسد اگر چه زمانی طولانی بر او بگذرد.

امام صادق ع نفست را به خاطر خودت به زحمت ومشقت بیانداز زیرا اگر چنین نكنی دیگری خودش را به برای تو به زحمت نمی افكند

امام صادق ع به واجبات الهی عمل كن تا پرهیزكارترین مردمان باشی

امام علی ع  كسی كه به نفس خود، خواسته نفس را عطا نكند به رشد خود رسیده است

امام صادق ع هرگاه دیدید كه بنده ای گناهان مردمان را جستجو می كند و گناهان خویش را فراموش كرده است بدانید كه او فریب شیطان را خورده است.