راه شب
این شبها .. تنها شبهای ِ سال است که در آن زمین به آسمان نزدیک و آدمها بی واسطه به خدا نزدیکند
این شبها .. دستهایت را که بلند کنی فاصله تو تا اجابت ِ خدا هیچ میشود
*************************************
امشب قرار ِ ما با همه اوناییه دنبال ِ یه خلوت ِ آروم با خدان
اگه برای ِ یکی – دوساعت وقت ِ خالی ندارین
خداحافظ
*************************************
امشب قرار ِ ما با اونایه که دلشون لک زده برای ِ یه صحبته از ته دل با خدا
اگه حرفای ِ دلتونو به کس ِ دیگه ای میزنین
خداحافظ
*************************************
امشب قرار ِ ما با اوناییه که چه غم .. و چه شادی .. با خدا .. دلخوشن
اگه فقط دنبال ِ روزها و لحظه های ِ خوبین
خداحافظ
*************************************
امشب قرار ما با همه اوناییه که خدا رُ برای ِ خداییش دوست دران و هیچ بهونه ای توی ِ این دوست داشتن نیست
*************************************
صفای ِ دل ِ همه شما مردم ِ خوبم ...
مردم ِ عزیز ِ سرزمینی که عاشق ِ خدان و زندگیشون صرف ِ لبخند ِ رضایته خداست
مردم ِ وطن ی همیشه دوست داشتنیم
ایران
*************************************
داستان
من از دار ِ دینا یه آقاجون دارم که همه زندگیم ُ بهش مدیونم
یه آقاجون که دیگه خیلی پیر شده .. دوستهاش چروکیده اس
موهاش سفید ِ
با عینک هم به زور میبینه اما .. دلش محکم و آروم ِ
آقاجون ِ من عین ِ خیلی از آدما زندگیه راحتی نداشته
اما همیشه خدا رُ داشته
آقاجون ِ من توی ِ سخت ترین شرایط .. توی ِ بدترین اوضاعی که همه دیگه ناامید میشدن .. دلش آروم بود و دعا میکرد
من نمسدونستن و نمسدونم که آقاجونم توی ی دعاهاش چی میگه اما هر چی هست آرومش میکنه
مثل ِ همین دیروز .. که نزدیکه افطار گوشیم زنگ خورد
شماره نا آشنا بود .... برداشتم .. یه خانم از اون طرف ِ خط گفت که پرستاره و از بیمارستان زنگ میزنه .. گفت حالِ عزیزجون بد شده و بردنش بیمارستان
وقتی رسیدم .. عززیجون توی ِ سی سی یو بود و آقاجون عین بچه های ِ کوچیک و بی پناه روی ِ صندلی ِ راهرو نشسته بود و نگاهش ُ دوخته بود به زمین
نزدیکش رفتم پرستار گفت: حال ی اون خانم بهتر شده .. اما ما همه نگران ِ ایشونیم ... دستمو روی ِ شونه اش گذاشتم داشت میلرزید
سرشو بلند کرد اشک توی ِ چشماش جمع شده بود .. با صدایی که به سختی شنیده میشد گفت: علیرضا .. باورم نمیشد ... یه لحظه اس .. توی یه لحظه همه چی رُ از دست میدی
عزیز داشت میرفت
هیچ پناهی نداشتم
کسی برای ِ کمک نبود ... من ِ پیرمرد کاری نمیتونستم بکنم
از ته ِ قلبم خدا رُ صدا زدم ... دعا کردم
علیرضا .. جز خدا هیچکی برای ِ آدم نمیمونه ... همه چی دست ِ اونه
و کلیدش همین دعاست یه صدای ِ از ته ِ دل"
آقاجون شوکه شده بود ... بغلش کردم .. زد زیر ِ گریه
تو گریه گفت: "فقط خدا .. علیرضا ... فقط خدا"
محکم تر بغلش کردم ... تا آروم بشه
*************************************
(سوال برنامه)
شما چطور .. سخت ترین شرایطی که براتون پیش اومده و خدا رُ از ته دل صدا کردین.. کجا بوده؟؟؟؟
شماره تماس:
شماره پیامک:
*************************************