(1)

هیچ وقت نفهمیدم چرا .. اما .. اما مشکل ِ مرجان با همسرم .. از همون روزی شروع شد که من از دانشگاه اومدم خونه و با کلی مقدمه چینی به مادرم گفتم که به یکی ار بچه های ِ کلاس علاقمند شدم و اگه اجازه بده میخوام برای ِ زندگیم بهش فکر کنم

نمیدونم مرجان اون روز چه جوری حرفای ِ ما رُ شنید که از همون اول و هنوز ندیده گفت که سمیرا دختر ِ خوبی برای ِ زندگی نیست

میتونسنم احساس کنم که دلش نمیخواد کسی توی ِ زندگیه من بیاد و توجه ِ منو با خودش ببره .. که یه کم طبیعی بود اما اون کم کم کارُ به جایی رسوند  ... که همه رُ کلافه میکرد 

 

علارغم ِ مخالفتهای ِ بی دلیل ِ مرجان .. من و سمیرا با هم ازدواج کردیم .... و اتفاق ِ جالبش این بود که همزمان با عروسی ِ ما مرجان هم به یکی از خاستگاراش بله گفت و عقد کرد

 خداییش از وقتی سمیرا پاش ُ توی ِ خونه ما گذاشت  نسبت ِِ به مادر و خواهرم توی ِ احترام چیزی کم نمیذاشت .. اما هر چی اون بیشتر محبت میکرد .... مرجان بدتر و بدتر رفتار میکرد

تا اون شبی که دیگه کارش ُ به اوج رسوند

سمیرا برای ِ شام اومده بود خونه ما .... امیر نامزد ِ مرجان هم دعوت بود ... اما هنوز نرسیده بود .. با خوردنه چایی خودمونو مشغول کردیم که اونم برسه ...

از مرجان پرسیدم ... چه جوری از سر ِ کار اومدی خونه مامان اینا .... گفت: به ایستگاه ِ جدید ِ مترو  توی ِ خیابون ِ محل ِ کارم زدن .. با مترو اومدم .. خیلی راحت بود ..

مرجان یدفعه بی مقدمه گفت: این کارار ُ میکنی که تو دل ِ داداشم جا باز کنی ... مثلا با آژانس نیومدی که بگی  زن ِ قانعی هستی؟؟؟

سمیرا که معلوم بود ناراحت شده .. خودش ُ بی تفاوت نشون داد و با خنده گفت: نه .. حوصله ترافیک ُ نداشتم

مرجان دوباره گفت: داداش ِ من از آدمهای ِ دو رو خوشش نمیاد ... بهتره خودت باشی .. اینو برای ِ این میگم که دوست ندارم  تو زندگیتون به مشکل بخورین

نگاه ِ تندی به مرجان کردم .. مادرمم که از حرفاش ناراحت شده بود .. صداش کرد

سمیرا اما هیچی نگفت و با ناراحتی ای که سعی میکرد بروز نده .. بقیه چاییش ُ خورد

********************************

ابوصدیق برای ِ چندمین بار راهی ِ خانه خدا میشد ... کاروانش آماده حرکت بود ... برای ِ چندمین بار شترها و بارهایشان را بررسی کرد از اهل ِ کاروان هم  خواست که آنها نیز مهیای ِ رفتن شوند .. در همین حال .. راشد به کاروانش نزدیک شد ... مردم گرادگرد ِ کاروان جمع شده بودند ....

راشد از بین ِ مردم .. حمزه را دید و به او نزدیک شد

حمزه با اشتیاق به کاروان نگاه میکرد راشد گفت: تو را چه میشود؟

راشد با غبطه گفت: آرزو میکردم که ای کاش من نیز همسفر ِ آنها میشدم و به زیارت ِ خانه خدا میرفتم ..

راشد گفت: اگر خدا بخواهد میروی

حمزه بار ِ دیگر گفت: گاهی با خود میاندیشم که ابوصدیق چه اقبال ِ بلندی دارد که هر سال .. مشرف به خانه خدا میشود

راشد که معلوم وبد .. از شنیذنه این حرف خوشحال نشده .. سرش را به راشد نزدیک کرد و گفت: چه اقبالی؟؟؟ او پول ِ دیگران ذت میگیرد و کاروانش را راهی میکند

حمزه گفت: اما بی اراده خدا که نمیشود .. ابوصدیق مرد ِ خوبی ست .. همه او را به نیکی میشناسند و کسی ندیده است که حرامی را حلال یا حلالی را حرام کند

راشد این بار با دلخوری ِ بیشتر گفت: کدام مرد ِ خوب .. او در بین ِ  مردم تظاهر به خوبی میکند و گرنه من حقیقت ِ باطن ِ او را به خوبی میدانم

حمزه به یکباره به خاطر آورد که راشد بر سر ِ معامله ای با ابوصدیق جدال کرده و از آن روز .. میانه ء خوبی با او ندارد

و مدانست که این حرفها هم جز از روی ِ حسادت ِ او نیست

راشد گفت: اصلا من نمیدانم که چرا او هرسال به خانه خدا میرود .. مگر یکبار کفایت نمیکند .. پس معلوم میشود که این عمل ِ او هم تظاهر و ریا کاری ست

خمزه که تا این لحظه چیزی نگفته بود .. عصبانی شد و گفت: شذم کن مرد .. حسد چشمانت را به حقیقت بسته به راستی که چه سخن ِ نابی گفت مولایم امام صادق ع که فرمود: از حسـد ورزى به یكـدیگـر بپـرهیزیـد، زیـرا ریشه كفـر، حسـد است.

 ********************************

مرجان هنوز پیش ِ مادر بود که زنگ ِ درُ زدن ...

من گفتم : باز میکنم

امیر پشت ِ در بود اما ناراحت

بهش گفتم : چی شده

گفت: مرجان هست؟

گفتم : آره .. مگه نمیای تو

گفت: حال ی خوبیرندارم .. اومدم باهش حرف بزنم و برم

تعجب کردم: گفتم چی شده؟؟

تو چشمام نگاه کرد و گفت: اصلا شاید تو بهش بگی بهتر باشه

بهش بگو تا وقتی این کارار ُ میکنه .. من نمیتونم باهاش کنار بیام

بهش بگو ... داره همه فامیل ِ منو با حسادتش میریزه به هم

بگو یا دست از این اخلاقش برمیداره .. یا این که ....

 

حرفش ُ تموم نکرد و تا من بخوام چیزی بگم رفت

مرجان اومد جلوی ِ در و گفت: پس امیر کو؟؟؟

نگاش کردم و با خودم به این فکر کردم که حسادتش فقط زندگیه خودش ُ سوزوند

*********************************************************