وقف- گلی از بوستان بهشت
(1)
خونه پر از سرو صدا یود
هر کسی به جایی و یه جوری سرش گرم بود
مادر دوباره تصمیم گرفته بود یه خونه تکونی اساسی بکنه
البته از نوع تابستونیش
سارا
از اتاقش بیرون اومد
با دیدنه مریم خانم چشماش گرد شد
یدفعه بدونه سلام گفت:" مریم خانم شما اینجا چی کار میکنین؟؟؟"
مگه هفته دیگه عروسی لبلا دخترتون نیست؟؟؟؟
مریم خانم سری تکون داد و گفت:" آره سارا جان"
سارا گفت " پس با اون همه کاری که دارین اینجا چی کار میکنین؟؟"
مریم خانم سرشو پایین انداخت و گفت" آخه ما که برنامه خاصی نداریم ... منم دیدم مادرت دست تنهاست اومدم کمکش"
مریم خانم این حرفارو زد اما سارا میدونست که همهء قصه این نیست
مریم خانم اومده بود کارکنه چون
به دستمزد ِش احتیاج داشت
همه دوباره سرگرم ِ کار شدن
اما این وسط
همه حواس ِ سارا پیش ِ مریم خانم بود
دنبال ِ یه فرصت بود که باهاش حرف بزنه
فرصتی که بعد از ظهر پیداش کرد
به مرم خانم گفت " اگه یه چیزی بپرسم راستشو بهم میگین؟؟؟؟"
مریم خانم گفت :" معلومه سارا جان"
سارا گفت " برای لباس ِ عروسیه لیلا بالاخره چی کار کردین؟؟؟"
مریم خانم اومد طفره بره
اما قول داده بود
آه ِ آرومی کشید و گفت: قرار بود از یکی از دوستاش قرض بگیره اما نشد"
سارا گفت : پس .. قراره چی بپوشه؟؟؟"
مریم خانم سرشو پایین انداخت و گفت" یکی از همسایه ها یه لباس ِ مجلسی ِ سفید داره
قرار شد اونو یپوشه"
سارا گفت : مگه میشه؟؟؟ بقیه خرج و برج ها چی"
مریم خانم گفت"انقدر بهش فکر کردم و جور نشده دیگه نمیدونم چی کار کنم"
مادر ِ سارا مریم خانم صدا زد
همین جور که داشت بلند میشد گفت" چاره ای نیست سارا جان .. وقتی قرار نباشه بشه ... هر کاری هم بکنی نمیشه"
سارا رفت تو اتاقش
فکرش حسابی مشغول شده بود
یدفعه یاد ِمینا افتاد
زنگ ِ خونه رو زدن
چادرشو سرش کرد از اتاق اومد بیرون و بلند گفت " من باز میکنم
مینا دوستمه میخوایم با هم بریم بیرون"
مادر که هاج و واج مونده بود
با دستمال ِ توی دستش از آشپزخونه بیرون اومد و گفت " الان میخواین برین بیرون
یه ساعت دیگه هوا تاریک میشه ِ"
سارا در ُ باز کرد
مینا تو قاب ِ در سلام کرد
سارا برگشت طرف ِ مادرشُ گفت" با ماشینه مینا میریم
خیلی زود برمیگردم"
مریم خانم هم مثل ِ مادر هاج و واج به سارا و مینا نگاه میکرد
توی ِ ماشین مینا گفت " کاش از مریم خانم آدرس ُ میپرسیدی"
سارا گفت " یه چیزایی از بچگی یادمه .. آخه اون موقع ها خیلی می اومدیم خونه شون
اما اما از وقتی پدرش فوت کرد و اوضاع ِ زندگیشون به هم دیخت مادرم بیشتر اونارِ دعوت میکنه که بیان خونه ما"
مینا گفت" من پرس و جوهامو کردم
به احتمال ِ زیاد جور مبشه
فقط یه کم نگرانم که دیر شده باشه
خدا کنه واسه یه هفته دیگه قبول کنن"
با کلی گشتن خونه مریم خانم ُ پیدا کردن
لیلا خودش اومد جلوی ِ در
سارا خودش جلو نرفت
مینارِ فرستاد
دوست نداشت یه وقت لیلا خجالت بکشه
اما از دور حواسش بود
دید که مینا کاغذ ِ آدرس ِ موقوفه رُ بهش داد
حتی صدای ِ مینا رُ شنید که به لیلا گفت" من باهاشون صحبت کردم
اگه فردا تشریف ببرین
میتونین مبلغ ِ کمک هزینه ازدواج ُ بگیرین
لباس ِ عروس رُ هم میتونین از همون جا کرایه کنین"
بعد با خنده گفت"
فقط
فقط این که حتما باید با آقای ِ داماد برین
عقد نامه هم یادتون نره"
لیلا هاج و واج به مینا نگاه میکرد
زبونش از خوشحالی بند اومده بود
سارا خوشحال بود
و بعد از مدتها دلش آروم شده بود"
*****************************************************
(2)
زندگیه ما در گذرِ خاطره هاست
و انگار آنچه که ثبت میشود
نه زندگی
که همان خاطره هاست
دیروزها خاطره است
امروزها خاطره میشود
و فرداها
همان سهم ما از خاطره هاست
خاطره هایی که ما
میسازیم
شیرین ترین خاطره من از روزهای دیروزم
خاطره پدربزرگ سپید مویی ست
که همبازیه کودکیهایم بود
و معلم درس زندگی ام
که امروز هرچه از زندگی میدانم همه
به نفس مهربان اوست
به نفسی که مثل خودش پیر بود
اما گرم
و
نافذ
آنقدر که به تار و پود دلم رسوخ میکرد
یادم هست
یادم هست
که
در یکی از همان خاطره های کودکی
روزی
دست در دستِ پدربزرگ
راهیه کوچه قدیمیه محله شدیم
کوچه ای اهالی اش همه
پدربزرگ را میشناختند
و گاه جواب سلامهای پدربزرگ به همین اهالیِ آشنا
فاصله کوتاه کوچه را
به اندازه ساعتی طولانی میکرد
یادم هست که پدربزرگ همیشه
دستم را محکم میگرفت
محکم به بهانه آن که
در شلوغیه کوچه و خیابان گُم نشوم
اما
من میدانستم
که این دست
دستی که دستم را محکم میگیرد
محبت است و بیشتر عشق او به من
و باز
یادم هست که همیشه
جلویِ درِ یکی از خانه های کوچه
پدربزرگ
آرام دستش را از دستم رها میکرد
و چند قدم جلوتر
وقتی
از آن خانه میگذشتیم
دوباره دستم را میگرفت
من به عالم کودکی نمی فهمیدم چرا
اما
این اتفاق
همیشه تکرار میشد
و همیشه درست جلوی همان خانه
جلوی همان خانه ای که همیشه پسربچه ای
هم سن و سال من
روی پله آن نشسته بود
سوال کودکی ام
در یافتنه رازِ آن خانه
تا سالها بی جواب ماند
و سوالهای بیشترم وقتی بود که پدربزرگ
برای عید
هم برای من و هم برای آن پسربچه
لباس و کفش میخرید
درست مثل هم
وقتی بود
که برای روزهای مدرسه
برای هردوی ما کیف و دفتر میخرید
و
وقتی بود
که
این آخرها
روی سَر هردویِ ما دستِ نوازش میکشید
دست نوازشی با محبت
و محبتی درست برابر
و برای من این سوال ماند
تا همین آخرها
همین آخرها
که دیگر پدربزرگی نبود و برای من تنها دفتری از خاطرات پدربزرگ مانده بود
دفتری که در صفحه ای از آن نوشته بود
" من طاقته چشم های آن کودک یتیم را ندارم
طاقته چشم های کودکی که میدانم به انتظار پدر است
طاقته آن که ببینم
به دستهای من
به دستهایی که به محبت دست نوه ام را فشرده
نگاه میکند
خدایا
من برای دل آن کودک یتیم
در برابره چشم هایش
دل میکنم
از محبته نوه ام
که کودکی هم سن و سال اوست
پدربزرگ
از کنار نگاه آن کودک ساده نگذشت
پدربزرگ
از کنار محبتی که میدانست آن کودک برای همیشه از آن محروم است ساده نگذشت
پدربزرگ
میدانست
که فقدانه این محبت
چه با دل کوچکه آن کودک میکند
پدربزرگ
میدانست
که امتداد این نگاه نه فقط روزهای کودکی
که تا سالها بعد در زندگیه آن کودک
ماندگار است
نگاهی که اگر پناهی امن پیدا نکند
به سرگردانی میرسد
و این سرگردانی آغازِ زندگیه سختی خواهد بود
پدربزرگ از همان نگاه اول
همه اینها را دید
و شاید برای همین بود
که تمام زندگی اش را
وقفِ نگاهِ کودکانی مثل آن پسربچه کرد
تا شاید
سهم آن کودکان از خاطراتِ فردا
سهمی شاد و پراُمید باشد
******************************************************
(3)
سکوت ِ شب
به یاد آوردنه خاطرات رو براش ساده تر کرده بود
خاطره روزی که مادر
بی صدا و تنها رفت
و پدر
تمام ِ زندگیش شد
خاطره روزهایی که میدونست برای پدر راحت نگذشته
خاطره روزهایی که مثل ِ مادر غذا میپخت
مثل ِ مادر لباسهارو می شُست
و مثل مادر گاهی تا صبح
بالای سرش بیدار میموند
خاطره روزهایی که سن و سالی نداشت
اما
وقتی بزرگتر شد
به خودش قول داد
که روزی
تمام سختیهای ِ پدر رو جبران کنه
صدای سرفه پدر باز هم بلند شد
و این بار بلندتر
اون قدر بلند
که راه ِ نفسش رو بست
پسر ترسید
با دلواپسی سمت ِ پدر رفت
ولی این بار
نه جرعه ای آب چاره ساز بود
و نه حتی کمک ِ پسر
برای نفس کشیدنه پدر
ترسیده بود
لرزش ِ دست و پاش رو به وضوح احساس میکرد
دوست داشت داد بزنه و از کسی کمک بخواد
اما
اون ساعت ِ شب
هیچ کسی نبود
مستاصل شده بود
فکرش به جایی نمیرسید
بیمارستان
اما.......
دست توی جیبش کرد
فقط 1000 تومن
و این تمام پولش تا آخر ِ ماه بود
صدای دوباره سرفه پدر شرمنده اش کرد
چاره ای نداشت
با همه توانی که نداشت
و به یاد ِ تمام روزهایی که پدر بخاطر اون سختی کشیده بود
جسم بیمار ِ پدر رو
روی شونه گرفت
کوچه تاریک بود
فرصتی نداشت
نه برای صبر
و نه حتی برای ِ ترس
میدویید
میدویید به سمت جایی
که
شاید
اُمیدی برای پدر بود
نمیدونست چقدر دوییده
فقط روشنای ِ چراغ ِ ته ِ کوچه امیدوارش میکرد
به چراغ که رسید سَر بلند کرد
روی تابلو نوشته بود
درمانگاه خیریه
مربوط به موقوفه ......
نفس ِ راحتی کشید
پدر رو روی ِ تخت گذاشت
تا اومدنه پزشک دلواپس بود
دکتر گوشی رو از روی سینه پدر برداشت
نگاهی به پسر کرد و گفت
"همین جا بستریش کنین"
پسر نگران بود
دکتر با لبخند ِ مهربونی گفت
" جایی برای نگرانی نیست"
پسر
توی جیبش
تنها داراییشُ
همون اسکناس 1000 تومنی رو
محکم گرفته بود
میترسید
میترسید از آبروش
و
از هزینه درمان ِ پدرش
که نداشت
میترسید
از پرستار
از پرستاری که صداش کنه
و هزینه درمان رو بخواد
خدا رو صدا کرد
مثل همیشه
که تنها پناهش بود
پسر خدا رو صدا زد
اما
اما
هیچ پرستاری
اون رو صدا نزد
با آرامش
کنار تخت پدر نشست
خوشحال بود
خوشحال برای درمانگاهی که خیریه بود
و هزینه ای برای پدر نداشت
به پدر نگاهی کرد
به پدر که آرام خوابیده بود
بعد از مدتها
با دلی آسوده کنار تخت پدر
دستهای ِ چروکیده اش رو در دست گرفت
چشم هاش بی اختیار بسته شد
و
خوابید
*****************************************************
(4)
از وقتی که یادم میاد
یعنی درست از غروب همون روز بهاری که به کوچه ما
و به دو تا خونه اون طرف تر از خونه ما اسباب کشی کردن
با هم دوست شدیم
از همون روزی که من برای کمک توی اسباب کشی
دست دوستی بهش دادم
اما
تمام اسباب ِ اونها
یه فرش
دو تا پشتی
دو دست رختخواب
چند تا کاسه و بشقاب
و
چند دست لباس بود
اسبابی که بای بردنشون به اون زیرزمین کوچیک
نیازی به کمک کسی نبود
واضح ترین
خاطره اون روز
خاطره پدری بود
که معلوم بود سالهاست سفر کرده
برای من عصر اون روز بهاری آغازی برای یک دوستی بود
دوستی ای که نمیدونستم
چقدر گاهی نگه داشتنش سخت میشه
ما
هم بازی هم شدیم
من با اُمید
پسری هم سن وسال خودم
که
مَرد ِ مادرش و تنها خواهر ِ سه ساله اش بود
مردی که کوچیک بود اما مجبور شده بود زود ِ زود بزرگ بشه
بزرگ شدنی
که لابلاش
تمام آرزوهای بچگی
بازیهای کودکانه
و تمام دوست داشتنیهای کوچیکش رو گم کرده بود
دوست داشتنیهایی که گاهی
به اندازه
شلوار ِ ورزشی
برای زنگ ورزش مدرسه
به اندازه
دفتری برای زنگ ریاضی
به اندازه
پیرهنی نو
جلوی بچه های کوچه
و گاهی
حتی
به اندازه
غذایی برای شام
کوچک بودند
اما
همین آرزوهای کوچک
در گیر و دار بزرگ شدنه اجباری اُمید
گُم شده بودند
و سهم آنها برای امید
تنها غصه ای بود که به هیچ کس نمیگفت
و برای من
سهم سخت دوستی ای بود
که انگار
در کنار امید
و به خاطر غصه های او
هیچ خوشی و لذتی شادم نمیکرد
ما با هم دوست بودیم
و شاید
همین دوستی تمام دغدغه من بود
دغدغه ای
که روزی راهی برای برآورده شدنه آرزوهای امید پیدا کنم
که
انگار
فقط
با برآورده شدنه آرزوهای امید بود که شادی به روزهای من میتابید
من کوچک بودم
و دستهایم برای برآورده کردنه آرزوهای امید توانی نداشت
اما
جایی همین نزدیکها
نزدیک ِ خانه
ما و همان زیرزمین ِ کوچکی که خانه امید بود
کسی
دلش و تمام داشته هایش را
برای همیشه
سهم ِ شادی ِ کسانی کرده بود
که
دست روزگار آرزوهایشان را گم کرده بود
آرزوهایی که بزرگ نبودند
اما
برآورده شدنشان
میتوانست
دنیای شادی کسانی مثل امید باشد
آرزوهایی کوچک
به اندازه آرزوهای ساده کودکی
که
سالهاست
طعم شیرینه دست نوازشِ پدر را نچشیده
*********************************************************
(5)
مریم دختربچه شیرین زبونه ساراخانم
همسایه دیوار به دیوارمون
توی تب میسوخت
و سارا خانم هیچ کاری نمی تونست بکنه
سارا خانم تنها بود
و من توی روزهای بچگی
خوب میفهمیدم
که همین تنهایی
مریم خانم رو مجبور کرده بود
نصفه شب
در خونه ما بیاد و از مادرم کمک بخواد
بابا ی مریم
شوهر ساراخانم
نگهبان ِ کارخونه بود
و اون شب سَر ِ کار
دیروقت بود
فهمیده بودم که مادر ترسیده
اما نمیدونستم که از تاریکی شب
یا صدای نفسهای تب داره مریم که به سختی بالا و پایین میرفت
سارا خانم گریه میکرد
بی صدا
و بدونه این که
کسی
اشکهاش رو ببینه
حتی پنهون از چشمهای مادرم که خیلی مهربون بود
مادرم ترسیده بود
ترس از حال ِ بدِ مریم
و ترس از حال بد ِ سارا خانم
که تنها بود
نفهمیدم کِی
اما
مادر
یدفعه
پرید توی کوچه
و تا به خودمون بیایم
با سعید برادرم رسید
چشمهای سعید خواب آلود بود
و معلوم بود که مادر بی هوا بیدارش کرده
چشمهای سعید خواب آلود بود
اما توی همون چشمها هم میشد غصه سعید رو
از دیدنه اوضاع سارا خانم و مریم دید
سعید یا ا... گفت
بدونه هیچ حرفی مریم کوچولو رو بغل کرد
سارا خانم بی اختیار سرش ُ بلند کرد
اونقدر که حواسش به اشکهاش نبود
و مادر اشکهاشو دید
شاید برای همون اشکها بود که گفت
" من میبرمش
شما نگران نباشید"
سارا خانم سرشو پایین انداخت و گفت " اما من ...."
مادر حرفشو نگفته فهمید
دوست نداشت سارا خانم جلوی من و سعید
حرفی از
پولی که نداره بزنه
و شاید برای همین بود
که این بار
محکم تر گفت
" گفت که ... میبرتش
تو نگرانه چیزی نباش
اصلا نمیخواد با این حالِت بیای"
مریم خانم این پا و اون پا شد
مادر نگاهش کرد
نفهمیدم که با چشمهاش به مریم خانم چی گفت
که مریم خانم
همون جا
ایستاد
مادر منو دنبال خودش می کشید
و با هم دنبال سعید
میرفتیم
یعنی
پا به پای سعید میدوییدیم
چون قدم های کوچیک ِ من
به
بدو بدوهای اونها نمیرسید
زیرلب چیزی میگفت
چیزی شبیه دعا
هوا تاریک بود
ترسیده بود
دستش که توی دست من بود
میلرزید
یه نگاه مادر به من بود
یه نگاهش به سعید و نگاه مهربونش به مریم ِ کوچولو توی بغل سعید
چشمهاش دنبال بیمارستان بود
بیمارستان
و
یا
حتی یه درمانگاه
رسیدیم
و مادر
تا لحظه ای که دکتر بالای سر مریم اومد
آروم نشد
اونجا یه بیمارستان بود
مادر به من گفت
همون جا وایسم
و خودش آروم و بی صدا به سمت جایی رفت
که
نوشته بود پذیرش
تنهایی
بی پناهی
و ترس ِ مادر
واضح ترین چیزی بود
که توی قدم هاش
پیدا بود
من دیدم که مادر
سرشو تا نزدیکه سَر ِ خانمی که پشت شیشه نشسته بود پایین آوُرد
النگوی ِ توی دستش رو
روی میز گذاشت
خانم پشت شیشه تعجب کرد
دیدم که چشمهاش گِرد شد
اما به فاصله لحظه ای کوتاه
لبخندی زد
و النگو رو توی دست مادر گذاشت
از جایی که من ایستاده بودم
حرفهای مادر و اون خانم رو نمیشنیدم
اما
اما
دیدم که مادر هم لبخند زد
و بعد از ساعتها
نفس راحتی کشید
**************************************************
(6)
سرم پایین بود
تو فکر امتحان فردا بودم
کفشام یکی یکی جلو میرفتن و من دو دو تا چهارتای امتحانی رو میکردم که واسم خیلی مهم بود
اگه نمره می آوردم
یه جورایی حساب اون ترم نموم میشد
تو حال خودم بودم که یکی سلام کرد
" حمیدرضا جان سلام بابا"
سرمو بلند کردم بابا علی بود
از پشت اون عینک قدیمیش نگام میکرد
مثل همیشه بابا علی تو سلام کردن برنده شده بود
خندیدم و جواب سلامش ُ دادم اومد چیزی بگه که یدفعه سرفه اش گرفت سرفه ای که شدیدی شد خیلی شدید
ترسیدم
رفتم طرفش
با دست اشاره کرد که حالش خوبه
نفسش که جا اومد گفتم چی شده بابا علی
خندید و هیچی نگفت
از بچگی
و از اون وقتی که پا به این محل گذاشتیم
بابا علی هم اینجا بود
از اون اول هم تنها بود
یه مغازه نجاری داشت
یه مغازه که همیشه پاتوق ِ بچه های محل بود یه مغازه که توش جمع میشدیم و با خورده چوبها برای خودمون اسباب بازی درست میکردیم
بابا علی هم هیچی نمیگفت
تازه کلی ذوق میکرد
و این شاید به خاطر ِ تنهایی ای بود که تا همین آخرها هم ادامه پیدا کرده بود
با اب علی کسی رو نداشت
و یه جورایی اهالی محل کس و کارش بودن
شایدم به خاطر همین بود
که سرفه های بابا علی حسابی درگیرم کرد
سرمو بلند کردم
ساعت نزدیکه 2 شب بود
کتابمو بستم خسته شده بودم
اومدم کنار پنجره
نگاهی به کوچه انداختم کوچه آروم بود
اما دل من
نه
یاد بابا علی افتادم
دلم شور میزد
سعی کردم بهش فکر نکنم باید برای امتحان ف ردا درس میخوندم
اما نمیشد
نفهمیدم کی
ولی زدم بیرون
تا به خودم اومدم جلوی در خونه کوچیکه بابا علی بودم
صدای سرفه های شدیدش از اونجا هم شنیده میشد
در خونه اش باز بود
رفتم تو
کنار حیاط تو خودش مچاله شده بود
و سرفه میکرد
دستش ُ گرفتم که بلند بشه
گفتم میخوام ببرمش دکتر
نذاشت
اولش نفهمیدم چرا
ولی
کم کم همه چی دستم اومد
باباعلی نمیخواست با اونم سن و سال و موی سفید به من بگه که پولی برای دکتر نداره
هر چی باشه یه روزگاری واسه خودش کسی بود
تو چشماش نگاه نمیکردم
وقتی برای معطلی نداشتم
تا به خودش بیاد انداختمش روی شو نه ام
یه جایی رو میشناختم
یه بیمارستان که میدونستم
از کسایی مثل باباعلی پولی نمیگیره
یه جورایی اینو به باباعلی هم گفتم اما مطمئن نبودم که وسطِ اون سرفه ها صدامو شنیده باشه
وقتی روی تخت خوابوندمش هنوز سرفه میکرد
دکتر که اومد
میخواستم برم
با همه توانی که نداشت دستمو گرفت و با چشماش بهم گفت که بمونم
ته چشماش میدیدم
که دیگه خجالت زده پولی که نداره نیست
************************************************
(7)
به ما گفته بودند
و
ما هم شنیده بودیم
که حادثه خبر نمیکند
به ما گفته بودند و ما هم شنیده بودیم
حادثه که میآید
آرام نمی آید
طوفانی ست که
وقتی ساکت میشود
خیلی چیزها را با خود بُرده
به ما گفته بودند
و ما هم شنیده بودیم
که حادثه ها بی رحمند
آنقدر که گاه
طوفانِ حادثه
عزیزترینهایت را با خود میبرد
و از آنها
هیچ نمیگذارد
جز
خاطره ای از جنس دلتنگی
خاطره ای دلتنگ
که گاه
شانه ها
تاب تحملش را ندارد
بخصوص اگر آن شانه ها
از آنِ کودکی باشد
کودکی که شاید
تا سالها
نفهمد
که
رفتنه پدر
یا
مادر
در طوفان حادثه
چه معنایی میدهد
از بچه های کوچک کلاس خواستم
برای زنگ نقاشی
آرزوهایشان را بکشند
همه مشغول شدند
سرها
روی صفحه های سفید نقاشی بود
و مدادهای رنگی این دست و آن دست میشدند
من
بین نیمکتها میچرخیدم
تا آرزوی شاگردهایم را ببینم
آرزویی که گاه یک بستنی قیفی بود
گاه توپی قرمز
و گاه
لباسی که معلوم بود تازه خریده شده
یکی از شاگردهایم
در نقاشی غرق شده بود
سرم تا صفحه نقاشی اش
تا صفحه آرزویش
پایین آمد
آرزوی او یک دست بود
دستی که مرا بُهت زده کرد
و
بهتی که مرا به سوال رساند
جواب او این بود
من در آرزوی دستی هستم
که مثل دست پدر موهایم را نوازش کند
و اشک تنهاییه مادرم را
زیر بار زندگی
از چشم هایش پاک کند
اون معنای درد رُ میفهمید
خوب هم میفهمید
چون
سالها درد کشیده بود
اون معنای یتیمی رُ میفهمید
خوب هم میفهمید
چون
از وقتی خودش را شناخته بود
یتیم بود
اون معنای دستی برای نوازش رُ میفهمید
خوب هم میفهمید
چون بعد از پدر
سالها در حسرت همان دست نوازش مونده بود
اما
اما این بار
نمیخواست
نمیخواست که
بچه های بعد از او
بچه هایی که یتیم میشوند
درد را بفهمند
و
در آرزوی دستی برای نوازش بمانند
اینها
همه
بهانه ای ساده شد
بهانه ای
تا او
تمام زندگی اش را
وقف بچه ها کند
و
بیش از همه
دستهای گرم از محبتش را
دستهایی
که اجابت آرزوی بسیاری از بچه ها بود
و
نوازش را
هدیه میکرد
******************************************************
(8)
امروز
از خاطره روزهای دیروزم حرف میزنم
از خاطره ای که تمام زندگی ام را وامدارِ آن هستم
خاطره ای به اندازه سی و پنج تا چهل سال قبل
خاطره روزهایی که کودک بودم
و دنیا برایم هیچ رنگی از سختی نداشت
که چشمهای من
تنها بازیهای ِ کودکانه ام را میدید
و
بالا و پایین پریدن هایم را روی ِ لی لی بازی
کوچیک بودم
و توی شوق ِ کودکی دنیا برام فرصت شادی و خنده بود
شادی و خنده ای که نمیدونستم به چه زحمتی فراهم میشه
پدرم مرد خوبی بود
مردی که آخر ِ آرزوهاش به آرامش من و مادرم و تنها برادرم میرسید
با یه همچین پدری و مادری که دنیای ِ مهربونی بود
دنیا جای قشنگی بود
و من حق داشتم که احساس کنم همه چیز همیشه به همین شکل باقی خواهد موند
اما دریغ از روزگاری
که صدای ِ آرزوها رو حتی از ته دل هم میشنوه
و گاهی بدونه اون که بخواد چرخ روزگار رو به سمت ِ دیگه ای میچرخونه
به سمتی که هیچ شباهتی به آرزوهای تو نداره
و گاهی حتی به باور ِ تو هم نمیرسه
پدر ِ مهربونم رفت
بی صدا
بی خبر
توی روزهایی که ما هیچ انتظار سفر ِ پدر رو نداشتیم
اول
همه چیز گُنگ بود
گنگ و باور نکردنی
انگار باید زمانی میگذشت
تا همه بفهمیم چه اتفاقی افتاده
دستها برای کمک اومدن
اما
کوتاه
شاید به اندازه چند روز
یادمه خیلی زود تنها شدیم
یادمه لباس ِ سیاه پدر هنوز تنمون بود
که همه
رفتند
من موندم و مادر و مادر موند و ما
حال بدی بود
همه میدونستیم چیزی
کسی
از زندگیمون کم شده اما
به ساده گی تمام
سعی میکردیم به روی خودمون نیاریم که دیگه پدری نیست
و بیشتر از همه مادر
سخت بود
بخصوص
وقتی که برای زندگی خرجی نبود
بخصوص وقتی امیر برادر ی کوچیکم
ناخواسته روزهای بودنه پدر رو تداعی میکرد
و خاطره اسباب بازیهایی که دیگه نداشت
من از امیر بزرگتر بودم و شاید برای همین هم بود که بیشتر مراعات ی مادر رو میکردم
مراعات مادری که خیلی زود باور کرد که باید جای پدر رو پر کنه
مراعات مادری که از همه کسایی که تنهامون گذاشتن دلگیر نشد و همیشه به تسلا میگفت که
هر کسی زندگیه خودشو داره
مادر کار میکرد
اما طاقت شونه های مادر از پدر کمتر بود
اونقدر که همه توانش به اندازه خرج غذا و لباس و اجاره خونه میشد
من بزرگ شدم و وقت رفتنه مدرسه بود
وقتی که همه بچه های کوچه کیف و لباس و دفتر میخریدند
اما من هنوز ثبت نام هم نکرده بودم
مادر بیشتر میدویید
اما خرج نمیرسید
تا جایی که آروم آروم توی گوشم خوند که شاید نتونم مدرسه برم و این برای من فاجعه کودکی بود
برای منی که پدرم همیشه گفته بود
مدرسه شروع آرزوهامه
آرزوهایی که پدر قول داده بود توی روزهای مدرسه برآورده شون کنه
فاجعه کودکی دنیای قشنگمو سیاه کرد
گریه میکردم
شبها
روی بالش
وقتی که مادرم از خستگی میخوابید
نمیدونم به حساب شبهای بی خوابیم چند روز گذشته بود
که خانمی در خونه مون اومد
در زد مادرم نبود
امیر سمت در دویید
به مادر قول داده بودم
مواظب امیر باشم
دوییدم و قبل از امیر در رو باز کردم
خانم مهربونی پشت در بود
سراغ مادر رو گرفت
گفتم نیست
اسممو پرسید
و سن و ساله مو
با خنده گفت که درست اومده
کادوی بزرگی به دستم داد و گفت روز اول مدرسه
سر کلاس منتظرمه
هاج و واج موندم
به خودم که اومدم
هنوز جلوی در بودم
اون خانم رفته بود
و کادویی که داده بود توی دستهای امیر بود
امیر معطل نکرده بود و کاغذ کادو رو باز کرده بود
یه کیف نو
روپوش آبی رنگ مدرسه
دفترهای رنگی مداد
پاک کن
تراش
و همه چیزهایی که تا دیشب برای من آرزو بود
لای کادوها یه کاغذ کوچیک بود کاغذی که روش چیزی نوشته بود
کاغذی که مادر شب برام خوند
کاغذی که میگفت من بعد از این شاگرد کلاس اول مدرسه موقوفه هدایت هستم
مدرسه که من الفبای زندگی رو توی اون یاد گرفتم
الفبای زندگی ای که دیگه برام سیاه و تاریک نبود
روشن بود
روشن مثل دل کسی که بنای این مدرسه موقوفه رو گذاشته بود
****************************************************
(9)
میگن بیشتر از نامها
این
یادهاست که باقی میمونه
سهم ِ من هم از گذشته دورم
همین یادهاست
همین یادهایی که گاهی
همه آرامشِ روزهای امروزم ِ
سالهای بچگی من کنار مادربزرگم گذشت
چون پدرم به خاطر ِ شغلش همیشه تو سفر بود
و من و مادر و مادربزرگ با هم زندگی میکردیم
با مادربزرگ ... مینا خانم و مریم و علی که بچه های مینا خانم بودن و توی زیرزمین ِ بزرگ خونه مادربزرگ زندگی میکردن
من
تا مدتها فکر میکردم اونها مستاجر ِ مادربزرگ هستن
اما بعدها فهمیدم
که مینا خانم مریم و علی
فقط به بهای ِ مهربونیه مادربزرگ
و به خاطر ِ مشکلات ِ سخت ِ زندگی
و برای ِ پدری که سالها پیش سفر کرده بود
توی اون زیرزمین زندگی میکرد
هم بازی هم بودیم
و بعدها منو مریم همکلاسی شدیم
و بعدتر دوستهایی صمیمی
که دنیایی راز بینمون بود
رازهایی مثل ِ عروسی علی با شیرین
و دست ِ خالی ِ مینا خانم
برای خرج ِ عروسی
و حفظ ِ آبرویی که سخت بود
خیلی سخت
رازهایی مثل ِ گریه های شبونه مینا خانم که قرار بود کسی نفهمه
و مریم میفهمید
رازهایی مثل کارکردنه مینا خانم توی خونه دیگران
و کار شبونه علی بعد از دانشگاه
برای خرج زندگی عروسی
و برای ِ این که جلوی ِ شیرین شرمنده نباشه
کسی حرفی نمیزد
اما مادربزرگ قصه رو فهمید
چیزی به کسی نگفت
تا اون روزی که برگه ای رو دست مینا خانم داد
مینا خانم نگاهی به کاغذ کرد و بعد بی اختیار علی رو صدا زد
علی پله های ِ زیرزمین رو دوتا یکی بالا ا.مد
مینا خانم برگه رو دشتش داد
اشک از چشمهای علی سرازیر شد
اشکی که بعدها فهمیدم
جنسِش خوشحالی بود
مادربزرگ هیچ وقت حرفی نزد
اما بعدها
بعد از عروسی
رازی به رازهای ِ من و مریم اضافه شد
راز این که مادربزرگ
برای اونها جایی رو پیدا کرده بود
خونه ای که صاحبش اون رو وقفق عروس ها و دامادهایی کرده بود
که به سختی
و با غیرت
آبروشون رُ حفظ میکنند
اون روزها رو خیلی خوب یادم میاد
درست چهل سال ِ پیش بود
چهل سال پیش و روزهای گرم ِ خرداد و امتحانات ِ دانشگاه
من و علی همکلاسی بودم
و هردو دانشجوی ی پزشکی دانشگاه تهران
علی شاگرد اول دانشگاه بود و من
تنها رقیب ِ درسیش
رقابته درسیم با علی انقدر برام مهم بود که به هیچ چیز دیگه ای فکر نمیکردم
حتی به این که علی به من علاقمند شده باشه
شاید بیشتر از درس
شرایطه علی بود که نمیذاشت یه همچین فکری توی سرم خونه کنه
علی پدر و مادری نداشت
و سالها بود که با تنها مادربزرگش زندگی میکرد
مادربزرگ مهربونی که یادمه روز ِ اول دانشگاه تا جلوی در کلاس با علی اومد
وضعیته مالیش هم که معلوم بود
بعد از دانشگاه توی یه کتابفروشی کارمیکرد که همه مزدش
به دخل و خرج خونه شون هم نمیرسید
همه دانشگاه قبولش داشتن
از استاد و دانشجو گرفته تا باغبون ِ دانشگاه
همه میگفتن که بچه با اخلاق و متینی
میگفتن آینده درخشانی داره
میگفتن به خیلی چیزا میرسه
اما
اون موقع هیچی نداشت
من
من نمیدونم
یدفعه چی شد که به خودم اومدم
و دیدم که سر سفره عقد کنار ِ علی نشستم
میدونستم که ناراحت پشیمون نیستم
اما
مطمئن بودم روزای ِ سختی رو در پیش داریم
روزای سختی که از فردای اون روز
و با دغدغه خونه ای که نداشتیم شروع شد
همه شهر رو زیر پا گذاشتیم
خونه بود اما
به جیب ما نمیخورد
یه ترممون به گشتن گذشت
و آخرشم هیچی
شبا از زور ِ ناراحتی گریه میکردم
اما روز بعدش جلوی علی
طوری رفتار میکردم
که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده
دلم براش میسوخت
میدونستم بیشتر از من
اون از این وضعیت ناراحته
نمیدونم ساعت چند بود
هردومون حسابی خسته شده بودیم
من ناامید شده بودم
ته دلم از خدا خواستم که
خودش کمکمون کنه
یادمه داشتیم ازیه کوچه میگذشتیم که یه دفعه نگاه من به سر در ِ یه خونه افتاد
نوشته بود موقوفه احسان الحسن
و زیرش با خط ریز نوشته بود
این ملک وقف زندگی زوجهای جوانی شده است که .......
بقیه اش رو درست ندیدم
چون اشکام روی صورتم اومد
خدا صدامو شنیده بود و به همین زودی جوابمو داده بود
********************************************************
(10)
زیر چشمی
و
دور از نگاه مادر
نگاهی به صفحه تقویم کرد
چیزی عوض نشده بود
جُز
این که
روزهای تقویم
زودتر از همیشه میگذشتن
باز هم
خودش رو به
افکارش سپرد
و
باز هم
همون مرور ِ همیشگی
و
این بار
به اُمید ِ این که
شاید
کسی رو پیدا کنه
اما کسی نبود
یه بار ِ دیگه به تقویم نگاه کرد و این بار مادر بود
که به جای ِ تقویم جواب داد
" انقدر به اون تقویم نگاه نکن
چیزی عوض نمیشه"
مادر راست میگفت
اما مریم هم گناهی نداشت
براش سخت بود که
دوباره و برای چندمین بار
از علی بخواد
که تاریخ ِ عقد رو عقب بِندازن
ده روز بیشتر نمونده بود
مریم خدا خدا میکرد
که برای خرید ِ حلقه
مادر و خواهر ِ علی نیان
با علی راحت بود
اما
دلش نمیخواست
برای پولی که بریا خرید ِ حلقه نداشت
جلوی مادر و خواهر ِعلی خجالت بکشه
علی هزار بار گفته بود که مهم نیست
حتی گفته بود که از خرید ِ حلقه منصرف بشن
اما
اما نمیشد
مادر انگار توی فکر مریم بود
و علارغم سکوت از دنیای مریم خبر داشت
شاید برای همین بود که گفت
" عیبی نداره مادر
حالا توی اون شلوغی
کی به دست ِ تو و علی نگاه میکنه؟
غصه نخور کسی نمیفهمه که حلقه ارزونی خریدین"
مریم اما نگران بود
نه برای حلقه
که برای روز عروسی
برای روزی که میدونست
خیلی زود از راه میرسه
غم ِ دنیا به دلش نشست
دلش برای خودش سوخت
برای خودش
که هیچ شباهتی
به دختری که چند روز ِ دیگه عقدش بود
نداشت
دلش عجیب هوای ِ بابا رو کرده بود
این روزها بیشتر از همیشه دلتگش میشد
و جای خالیش بیشتر از همیشه معلوم بود
نگاه ِ مریم به عکس ِ روی طاقچه افتاد
و به قرآن ِ کنار ِ عکس
بلند شد
قرآن رو که توی دست گرفت
بغضش شکست
قرآن رو باز کرد
روی صفحه اول
جمله ای نوشته بود
جمله ای که هنوز هم دل مریم رو شاد میکرد
شاد به اندازه همون روزی که
توی ماه رمضون
برای شاگرد ِ اول شدن
این قرآن رو
هدیه گرفته بود
کلمات جلوی چشمای مریم
روی موج ِ آب سوار بودند
روی ِ موج ِ آبی که اشکهای مریم بود
از وقتی که پدر رفت
مادر مردانه ایستاد
و به توانی که نداشت
نذاشته بود که مریم
جای خالی ِ پدر رو احساس کنه
مریم همیشه طوری رفتار میکرد که مادر باور کنه
علاوه بر مادر بودن
پدر ِ خوبی هم برای ِ مریم بوده
اما
اما
مگه میشه
جای خالیه هیچ پدری
هیچ وقت
برای بچه اش پُر نمیشه
و مریم
حالا
بعد از سالها یتیمی
با تمام ِ وجود
این حرف رو باور داشت
مریم
توی تمام این سالها
تلاش ِ مادر رو دیده بود
و صورتی رو که با سیلی سرخ نگه میداشت
مریم
توی تمام ِ این سالها
دیده بود که مادر
گاهی از سَر ِ ناچاری
دست ِ کمکی رو که دیگران به سمتش دراز میکردن
گرفته بود
دست ِ کمک ِ کسایی که بی منت میبخشیدن
و همیشه هوای ِ غرور ِ مادر رو داشتن
غروری که با رفتنه پدر
شکننده تر هم شده بود
مریم
با همه ناچاری
چشم امیدش
به همون کسایی بود که سالها قبل
یادشون نرفته بود
که مریم هم
با وجود ِ نداشتنه پدر
دوست داره از کسی برای شاگرد اول شدن
هدیه بگیره
حالا هم
امیدوار بود
امیدوار به کسایی که یادشون نمیرفت
که مریم هم مثل هر دختری دوست داره با سَری بلند
به خونه شوهر بره
سربلند
حتی
با چند وسیله ساده و کوچیک
*******************************************************
از خونه ما
تا خونه نرگس خانم دوتا خونه فاصله بود
دو تا خونه که من همیشه به شوق ِ بازی با گلنار
بدو بدو
ازش میگذشتم
من و گلنار همبازی بودیم
و
شریک ِ خاله بازیهای همدیگه
اما کم کم روزگار به جایی رسید که شریک ِ غصه و دردهای همدیگه هم شیدیم
نرگس خانم
توی کارخونه نخ ریسی پشت ِ بازارچه کار میکرد
نه فقط نرگس خانم که همه زنهای محل
حتی
حتی مادر من
زنها اونجا
و مردها
توی کوره آجرپزی
و ما بچه ها که همه همبازی هم بودیم تا وقتی که بزرگ بشیم و بعد یا باید به کوره آجرپزی میرفتیم
یا کارخونه نخ ریسی
و
این
تنها تصویر ِ زندگیه ما بود
تنها تصویری که وجود داشت
مادرم همیشه قبل از رفتن بشقاب ِ غذامو کنار اتاق میذاشت
غذایی که یا سیب زمین بود
یا تخم مرغ
یه روز با گوجه
یه روز با ترشی و یه روز
همیشه موقع رفتن سفارش میکرد که ناهارمو بخورم و سفارش ِ بیشتر به این که اگر گلنار ناهار نداشت
غذارو با هم بخوریم
و گلنار معمولا ناهاری نداشت
و من که با نصف کردنه غذام همیشه گرسنه میموندم
نمیدونم گلنار مزه چی رو احساس میکرد که همیشه بعد از غذا میگفت
مامانت دستپخته خیلی خوبی داره و من مات
که دستپخت ِ مادر من چه طوری توی یه تخم مرغ و سیب زمینی پخته معلوم میشه
اولش فقط ناهار بود
اما کم کم گلنار برای شام و حتی برای خوابیدن هم پیش ما بود
من بچه بودم و چیزی نمیفهمیدم تا اون روزی که دیدم
نرگس خانم زیر ِ روسریش هیچ موی نداشت و مثل ِ عروسکه من کچل بود
ترسیدم
اما مادر بعدها گفت که نرگس خانم مریضه
و وقتی خوب بشه دوباره موهاش درمیاد
من دیده بودم
که بابای گلنار پیرتر شده
دیده بودم که اونها هر هفته گلنار رو به مادر من میسپارن
و به بیمارستان میرن
و گاهی انقدر توی بیمارستان میموندن
که گلنار چند روز پیش ِ ما بود
من یه بار یواشکی حرفهای پدر و مادرو شنیدم
شنیدم که پول ِ بابای گلنار تموم شده و نرگش خانم هنوز مریضه
من دیدم که بابا ناراحت شد و فردا با مادر جایی رفتن
وقتی اومدن ظهر شده بود
مادر خوشحال بود
در کیفش باز کرد
توی کیفش پر از پول بود
پولها رو به بابا داد تا به بابای گلنار بده
از کیفش یه کاغذ بیرون افتاد
من یواشکی کاغذ رو برداشتم
روی کاغذ چیزی نوشته بود
من و گلنار تازه الفبا یاد گرفته بودیم
با گلنار به زور کلمه روی کاغذ رو خوندیم
کلمه ای که اون موقع معنیش رو نفهمیدیم
روی کاغذ نوشته بود
مبلغ .... از طرف موقوفه تقدیم میشود
********************************************************
(11)
من نمیدونم چرا
اما توی ِ بچگیهای ِ ما
بازار ِ تولد و مهمونی های تولد
به اندازه این روزا گرم نبود
یادمه اون روزا حتی پدر و مادرها هم
خیلی به گرفتنه تولد اهمیت نمیدادن
چه برسه به گرفتنه مهمونیه و یه جشن ِ اساسی
و شاید به خاطر ِ همین چیزا بود
که دعوت شدنه من و علی به مراسم ِ تولد ِ احسان
همکلاسیمون
اتفاق ِ بزرگی بود
خیلی بزرگ
یادمه وقتی فهمیدیم از بین بچه های کلاس ِ دوم ِ الف
احسان
منو علی رو هم دعوت کرده
خیلی خوشحال شدیم
اونقدر که شاید از نمره بیست ِ دیکته به اون اندازه خوشحال نمی شدیم
یادمه از همون موقع همه حرفمون شد جشن ِ تولد ِ آخر هفته
احسان با ما خیلی فرق داشت
باباش یه جای ِ بزرگ کار میکرد
یه جایی که خیلی درو بود
برعکس بابای ِ من و علی
که نزدیکه خونمون
بساط داشتن و چشمشون
به یه قرون و دوزاری که شاید یه مشتری توی دستشون میذاشت
احسان با ما خیلی فرق داشت
اون هیچ خواهر و برادری نداشت
برعکس ما که هرکدوممون
5 تا آبجی و داداش داشتیم
من اون موقع ها خیلی بچه بودم
اما به پدر و مادرم حق میدادم که برای ِ من تولد نگیرن
آخه احسان فقط یکی بود
اما اگه بابای ِ من میخواست برامون تولد بگیره
6 تا تولد باید میگرفت
خوب
خدا رو خوش نمی اومد که ....
بگذریم ....
حرفم سَر ِ این بود که دغدغه مون شد مهمونی تولد.....
هدیه ای که باید میخریدیم و لباسی که باید می پوشیدیم
و البته پولی که برای ِ هیچ کدومشون نداشتیم
شاید الان خیلی چیزا عوض شده باشه
اما اون موقع توی عالم ِ بچگی من
اصلا فکرشم نمیکردم که نرفتنم از رفتنم خیلی بهتره
اون موقع من فقط به اوقات ِ خوشی فکر میکردم
که
میدونستم توی مهمونی اتفاق می افته
من تکاپوی مادرم
برای سَرُ و وضع ِ مرتبم
و تلاش ِ پدرم برای یه هدیه آبرومند رو نمیفهمیدم
هر روز که میگذشت من و علی خوشحال تر میشدیم
و مادرهامون غصه دارتر
بخصوص اون روزی که علی
درخونمون اومد و با گریه گفت که مادرش نمیذاره به تولد بیاد
من اون موقع نفهمیدم
ولی حالا
میفهمم چرا
توی کلاس اوضاع ِ خیلیها مثل علی بود
خیلیها پدر یا مادرشون اجازه نداده بودن که بچه هاشون به تولد برن
ما اون سال
معلم ِ خوبی داشتیم
معلمی که در نظر ِ من همه چیز رو میفهمید
حتی حرفهای دلمونو
معلممون فهمیده بود که بچه های کلاس ِ دوم ِ دبستان
برای فهمیدنه فقر
نداری
و نداشتنه لباسی برای مهمونی
خیلی کوچیکن
معلممون فهمیده بود که حتی یه بچه هشت ساله فقیر هم
دوست داره به جشن ِ تولد بره
شاید برای همین بود
که یک روز قبل از تولد
ساعت ِ آخر
بعد از دیکته بهمون گفت
که بخاطر این که دانش آموزهای خوبی هستیم
برای هممون هدیه گرفته
ما اون مو قع بچه بودیم
و نفهمیدیم که دادنه هدیه
درست یک روز قبل از تولد
چندان هم اتفاقی نیست
و نفهمیدیم که چرا هدیه همه ما
یک دست لباس بود
و
کادوی ِ کوچیکی که انگار کسی برای جشن ِ تولد آماده ش کرده بود
ما همه به جشن تولد رفتیم
سربلند و فارغ ازغصه
لذت شادی اون لحظه ها هنوز با منه
و شاید برای همینه که من امروز تمام ِ زندگیمو
به امید
لبخند ِ خوش ِ یه بچه
یا بچه های ِ هشت ساله
هدیه کردم
*********************************************************
(12)
قطعا
برای ِ رهایی از تنهایی
هزاران هزار راه وجود داره
اما خیلیا از بین این همه راه
راه ِ زیبای ِ وقف رو انتخاب میکنن
تنهایی حتی برای ِ یک لحظه هم رهاش نمیکرد
یاد روزهای خوب زندگیش افتاد
یاد ِ روزهایی که مادر بود و حتی پدر
یاد حرف ِ مادربزرگ که میگفت
تا وقتی پدر و مادرت هستن هیچ وقت تنهایی رو احساس نمیکنی
قلبا حرف مادربزرگ رو قبول داشت اما چیزی ازش نمیفهمید
چون پدر و مادرش هنوز زنده بودن
زندگیش سخت بود
حتی
بعد از روز عروسی
که در خیالش دنیایی از شادی و خوشبختی بود
اما
اما دنیا با کسی شوخی نداشت
خرج
قسط
کرایه خونه
و درآمد ِ شوهری که هرچه میدویید به هیچی نمیرسید
شبهایی که شوهرش سرکار بود توی ِ تنهاییش گریه میکرد
و بیشتر
شبهای بعد از مرگ مادر و پدر
که حسابی تنهاش کرد
تا مادر بود زیر ِ نوازش ِ دستهاش
سختیه زندگی به چشمش نمیاومد
حتی سختی ِ خرج و برج که گاهی با نگاه ِ پدر
براش هیچ میشد
تنها بود
تنها باغصه هایی که حتی نمیتونست به شوهرش بگه
به شوهری که خسته و بی حال از کار میرسید
صدای ِ خنده بچه ای کوچیک
تا مدتی فضای سرد ِ زندگیش رو گرم کرد
حتی فضای سرد ِ شبهای ِ تنهاییش ُ
تازه میخواست لبخند ِ آرامش به لبهاش بشینه
که خبری سخت زندگیشِ به سرش هوار کرد
مَردش رفت
گفتند حادثه بوده
و
گفتند
که کسی مقصر نیست
مرد رفت
بدونه هیچ برگشتی
حالا واقعا تنها بود
تنها زیر ِبار ِ زندگی که با هیچ کس شوخی نداشت
کار میکرد
به جای مرد
شبها تا صبح بیدار بود
مثل ِمرد
و
درآمدش به زندگی نمیرسید
توی حال ِ خودش بود
در زدن
تا جلوی در دویید
مریم بود دختر همسایه
با لحن ِ کودکانه گفت
"مامانم گفت میخواد علی داداشمو ببره واکسن بزنه گفت شما هم با بچه تون بیاین"
خوشحال شد
اما فقط برای چند لحظه
کیفش
جیبش
و تنها کشوی کمد
خالی بود
به زور لبخند زد
و گفت
"به مامانت بگو من پسرمو میبرم"
دختر رفت
و
تنهایی دوباره
سایه انداخت
همیشه اتفاقهای ِ بد
درست اون جایی می افتن
که ما
منتظرشون نیستیم
برای ِ لیلا هم همین طور شد
ساعت نزدیکه 12 ظهر بود
و لیلا مثل ِ همیشه
مشغول ِ آماده کردنه ناهار
و در انتظار ِ بچه هاش که دیر یا زود
از مدرسه میرسیدن
بچه هایی که گرسنه بودن
و مشتاق ِ ناهار ِ داغی که میدونستن
آماده اس
زنگ ِ در علامت ِ اومدنه سپهر بود
پسر کوچیکش
که تازه به کلاس ِ اول رفته بود
و زودتر از سپیده دختر 9 ساله ش
از مدرسه تعطیل میشد
مثل ِ هر روز با لبخند به استقبال ِ سپهر رفت
اما
اما پشت ِ در کسی بود
که صورتش
نشون از
هیچ لبخندی نداشت
مرد ِ پشت در
آقا رضا بود
شوهر مریم خانم
همسایه شون
آقا رضا همیشه خوب حرف میزد اما
اما اون بار
انگار
حرفی برای گفتن نداشت
یا شاید
طاقت ِ گفتنه حرف رو نداشت
خبرهای ِ بد همیشه زود میرسن
و هیچ فراری از اونها نیست
مثل ِ
خبر ِ تصادف ِ شوهر ِ لیلا
و زندگی ای که تموم شده بود
زندگی برای ِ شوهر لیلا تموم شده بود
اما
برای ِ لیلا وبچه هاش ادامه داشت
و این
شوخی نبود
مدرسه
لباس
غذا
دکتر
از هرچی که میگذشتن
از اینها نمیشد گذشت
لیلا تنها بود و تازه احساس میکرد
که
کسی رو نداره
اول
درخواست و خواهش بود
درخواست و خواهش برای ِ این که کسی کاری بهش بده
کاری برای ِ گذرانه زندگی
اما کم کم
درخواست به مرز ِ التماس رسید
چون
چیزی برای ِ زندگی نداشتن
اما
اما کسی برای ِ کمک نبود
مستاصل شده بود
شبا خوابش نمیبرد
دیدنه سپیده و سپهر نگرانش میکرد
نگران برای ی آینده ای که نمیدونست چه طوری رقم میخوره؟؟؟
خواب بود یا بیدار نمیدونست
یاد چرخ ِ خیاطیش افتاد
یاد ِ اون روزهایی که
پشت چرخ مینشست و لباس میدوخت
توی سکوت ِ شب
آروم آروم
بدونه این که بچه ها رو بیدار کنه
سراغ ِ چرخ ِ خیاطیش رفت
اما
اما چرخش خراب بود
درست هم که میشد کفاف ِ کار ِ اونو نمیداد
تا صبح بیدار بود
صبح
صبحانه بچه ها رو که داد
راهی ِ جایی شد که احساس میکرد
میتونن گره از کارش باز کنن
قبل از اون چند نفر منتظر ِ جواب بودن
چند نفر مثل ِ لیلا
که به ناچاری رسیده بودن
نوبت ِ لیلا که شد گفت
" من
من فقط قرض میخوام
قرض به اندازه ای که بتونم یه چرخ خیاطی بخرم
و باهاش زندگیمو بگذرونم"
مرد
نگاهی به دفترش کرد و گفت
" ما فقط میتونیم بهتون وام بدیم
وام با اقساط ِ طولانی مدت"
لیلا
خوشحال شد
بعد از مدتها
برای ِ اولین بار نفس ِ راحتی کشید
******************************************************
(13)
توی ِ محل ِ ما
باباپیرَ رُ همه میشناختن
بابا پیر ِ که
نه کسی رُ داشت و نه جایی رُ
نه این که نداشت
داشت اما
بچه هاش ولش کرده بودن
خودش برای ِ قدیمیای ِ محل تعریف کرده بود
که یه وقتی واسه خودش برو و بیایی داشته
راننده کامیون بوده
درآمد ِ خوبی داشته
یه خونه تو یکی از محله های ِ قدیمی ِ تهرون
با سه تا پسر و یه دختر
میگفت " زن ِ خوبی داشته
زنی که تا وقتی زنده بود
زندگیشو براش چرخونده بود
اما
مریضی ِ زنش و بعد مرگش
همه چی رُ به هم ریخته
بچه هاش تا یکی - دو سال نگهش داشته بودن
اما
اما بعد ولش کرده بودن به امان ِ خدا
بابا پیر ِ از خودش هیچی نداشت
واسه همین اواره خیابونا شده بود
ازاین محله به اون محله
از این کوچه به اون کوچه
هر شب یکی بهش غذا میداد
و اون یه جایی گوشه خیابون میخوابید
نمیدونم چی شده بود که تو محله ما
موندگار شده بود
شاید
به خاطر ِ بابام
که یه جورایی هواشو داشت
هواشو داشت تا اون روزی که
بابا پیر ِ دیگه از خواب بیدار نشد
هممون از مرگش ناراحت شده بودیم
یه جوری که انگار
یکی از خودمون فوت کرده بود
اهل ِ محل نذاشتن که
که مجلسش بی رونق باشه
همه چی با آبرو برگزار شد
اون شب وقتی رفتم خونه
بابا هنوز نیومده بود
مادرم گفت
توی مسجد جلسه دارن
وقتی بابا اومد
ساعت از دوازده هم گذشته بود
خسته بود اما توی ِ چشماش
یه آرامش ِ قشنگی بود
بدونه این که چیزی بپرسم گفت "
قرار شد از این به بعد یه قسمتی از درآمد ِ مسجد
صرف ِ خاکسپاری و مراسم ِ دفن ِ کسایی بشه
که تو این شهر غریبن
کسایی مثل ِ باباپیره که هیچی ندارن
نه مالی
و نه کسی "
منم خوشحال شدم
خوشحال از یه تصمیم ِ خوب
*********************************************************
(14)
اتفاق بدون ِ هیچ مقدمه ای رسیده بود
ترس
تنهایی
حسرت
و بهتی از ناباوری
بارزترین احساسی بود که وجود داشت
توقع ِ همه آرامش ِ مریم بود
آرامش و باور ِ سریع ِ اونچه که اتفاق افتاده بود
اما
اما این شدنی نبود
چون بار ِ حادثه سنگین تر از باور ِ مریم بود
باور ِ این که صبح مثل ِ همیشه با همسرش علی
صبحانه خورده بود
مثل ِ همیشه ناهاری برای ظهرش گذاشته بود
مثل ِ همیشه بدرقه اش کرده بود
و مثل ِ همیشه بهش گفته بود که برای شام منتظرش ِ
نگاهی به دختر ِ دو ساله اش کرد
بغض راه ِ گلوش ُ گرفت
بغض
برای همسری که دیگه برنگشت
و همه
از مریم توقع داشتن که اینو خیلی راحت بپذیره
همه از مریم توقع داشتن که
خیلی زود به خودش مسلط بشه
و
توی مراسم طوری باشه
که همه چی
خوب برگزار بشه
اما
اما مریم به روزهای ِ بعد
فکر میکرد
به روزایی که همه میرفتن و اون میموند
با دنیایی از مشکلات که
بار تنهایی بیشترش میکرد
به دختر کوچیکش
که نمیدونست چه جوری باید بزرگش کنه
با کمک کی.....
روزها گذشت
سریع به اندازه 40 روز
روزهایی که مریم تمام ِ وقت به سختیها فکر میکرد
حال ِ خوبی نداشت
حالی که همه فهمیده بودن
شبا دیگه خوابش نمیبرد
دلهره رهاش نمیکرد
نرگس دوستش بهش زنگ زد
به مریم گفت که یه جایی رو پیدا کرده جایی که حاضر بودن
بهش برای کار وام بدن
مریم خوشحال شد
بعد از مدتها
لبخند ِ کمرنگ روی لباش نشست
لبخند برای ِ امیدوار شدن
به آینده ای که تاریک میدیدش
******************************************************