(1)

بعد از مدتها پس انداز .. پولم به اندازه ای رسیده بود که میتونستم یه ماشین بخرم .... حقیقتش هم خیلی بهش نیاز داشتم با وجود ِ دو تا بچه کوچیکه سه ساله و پنج ساله و گرفتاریهاشون یه جاهایی واقعا بدونه ماشین اذیت میشدم . مثل ِ اون وقتایی که بدفعه نصف ِ شب میرض میشدن و بی وسیله باید میرسوندمشون دکتر .. یا مثل ِ اون وقتایی که هوس پارک و بازی به سرشون میزد اما وو اما نزدیکترین پارک تا خونه ما نیم ساعت راه داشت

بنده خدا خانمم که با بی وسیله ای من خیلی اذیت میشد .. هر بار که برای ِ خرید میرفتیم .. وقتی میرسیدیم دیگه از خستگی نای ِ حرف زدن هم نداشت .. اما طفلک هیچ وقت هیچی نگفت. همه اینا باعث شده بود که بعد از سالها سراغ ِ خرید ِ ماشین برم ... یکی از بچه ها یه نمایشگاه ِ ماشین آشنا رُ بهم معرفی کرده بود ... توش پر ِ ماشینه مدل بالا بود ... اون عقب هم دو تا رنوی ِ تمیز گذاشته بودن ... رفتم تو ... یه آقای ِ جوون با سر و وضعی که خیلی هم مناسب نبود .. با موهای ِ آنچنانی اومد جلو و گفت: درخدمتم داداش

گفتم: من ... من اومدم ماشین بخرم

با کنایه گفت: این همه ماشین ... شما کدومشو میخوای ؟؟؟

گفتم: اون رنوی ِ سفید چند ؟؟؟

گفت: راستش .. من تو خرید و فروش ِ ماشینای ِ مدل بالام .. شاگردم اونارم میفروشه .. اگه خریداری صداش کنم بیاد

گفتم: بله اگه ممکنه

با صدای ِ بلند داد زد: سیامک بیا مشتری داری

چند دیقه بعد .. یه جوون هم سن و سال ِ خودم اومد و گفت: در خدمتم

زیر و بم ِ ماشینو برام توضیح داد و گفت که صاحبش قسطی هم میفروشه .. اما .. اما یه چیزی میکشه روش

من با شنیدنه اسم ِ قسطی خوشحال شده بودم .. به این که فکر میکردم که بالاخره همه سختیها تموم شد و با اشتیاق گفتم: باشه قبوله

شاگرد نمایشگاه شماره خودشو بهم داد و گفت که برای ِ عصر یا صاحب ِ ماشین قرار میذاره برای ِ معامله

خوشحال و راضی داشتم از نمایشگاه ِ ماشین میاومدم بیرون که همون آقایِ اول صدام کرد و گفت: جسارت نباشه داداش .. میل ِ خودته اما ... این سودی که روی ِ قیمت ِ ماشین میکشه ایراد داره ها ... یه وقن بخاطر ِ یه ماشین .. گرفتار ِ گناه نشی؟؟؟

****************************************

ابن ِ منصور برای ِ خرید ِ شتری جوان راهی ِ بازار بود ... کیسه پولش را برای ِ چندکین بار ورانداز کرد و گام هایش را به سمت ِ بازار تند تر کرد ... سر و صدای ِ مردم از هر سو بلند بود .. خریدار و فروشنده همه سخت مشغول بودند .. ابن ِ منصور ... به سمت ِ بازار ِ شترها و رفت و بعد از گشتی کوتاه شتر ِ جوانی را انتخاب کرد .. فروشنده گفت: او بهترین شتر ِ من است .. آن را به صد دینار میفروشم .. ابن ِ منصور گفت: اما من تنها هشتاد دینار دارم

فروشنده گفت: خدا میداند که به پولش نیازمندم و گرنه شتر ِ به این خوبی را نمیفروختم .. این ی منصور اصرار کرد و مرد را در معذوریت گذاشت .. آنقدر که مرد .. تنها به خاطر ِ اصرارهای ِ او قبول کرد اما چهره اش نشان میداد که قلبا راضی نیست ... جوانی دوره گرد که شاهد ِ  حرفهای ِ انها بود .. جلو آمد و به ابن ِ منصور گفت: میدانید که اگر از ته قلب راضی نباشد معامله تو اشکال دارد

ابن منصور با ناراحتی گفت: یعنی من ِ پیرمرد به اندازه توی ِ جوان نمیفهمم که چه چیز  درست است و چه چیز اشکال دارد

و آنگاه بی توجه به صحات ِ جوان کیسه پول را به فروشنده داد و افسار ِ آن را گرفت.. در همین وقت ... ابو مالک که از دوستان ِ ابن ِ منصور بود جلو آمد و گفت: از تو تعجب میکنم ابن ِ منصور این جوان راست میگوید .. تو چگونه تنها به خاطر ِ سن و سال ِ کم ِ او صحت ِ حرفش را نمیپذیری؟؟؟

مگر از یاد برده ای کلام ِ مولایم امام محمد باقر ع  را که فرمودند: سخن طیب و پاكیزه را از هر كه گفت بگیرید،‌ اگر چه او خود،‌ بدان عمل نكند

*****************************

با شنیدنه حرفهای ِ صاحب ِ نمایشگاه ... یه لحظه با خودم گفتم: با این قیافه و سر و وضعش داره به من درس ِ احکام میده

 

بی توجه به حرفش به سمت ِ در رفتم .. اما .. اما جلوی ِ در یدفعه دلم شور افتاد ... از نظر ِ شرعی حق با اون بود .. سودی که روی ِ قیمت ِ واقعی ِ ماشین میکشید ایراد داشت

برگشتم طرف ِ شاگرد مغازه و بهش گفتم: شما با صاحب ِ ماشین صحبت کن .. اگه حاضر شد به قیمت ِ خودش بفروشه .. بدونه سود ... من هستم

**************************************************************

(2)

از ارث ِ پدری یه خونه کوچیک ِ سی متری بهم رسیده بود که هر سال میدادمش اجاره و با کرایه اش هم واسه پدر ِ خدابیامرزم خیرات میدادم و هم یه گوشه از گرفتارهای ِ خودمو حل میکردم

دو هفته ای بود که واسه مستاجر ِ جدید .. خونه رُ سپرده بودم به بنگاه .. بهم زنگ زدن که بیا براش مستاجر پبدا شده

وقتی رفتم بنگاه .. دیدم یه اقای ِ میانسال با لباسهایی که معلوم بود .. خیلی قدیمی و کهنه اس روی ِ صدلی نشسته بود .. نمیدونم چرا اما اولین چیزی که به چشمم اومد همین لباساش بود .. لباسای ِ کهنه ای که خیلی تمیز و مرتب بود

جلوی ِ پای ِ من بلند شد و سلام کرد ... با خودم گفتم: چون میخواد خونه رُِ بگیره .. این جوری مودبانه رفتار میکنه .. اما چند دیقه ای که گذشت و با هم حرف زدیم .. فهمیدم که آدم ِ باشخصیتیه .. برخلاف ِ همه آدمایی که این روزا گرفتار ِ اجاره نشینی ان و مدام غر میزنن .. آدم ِ آرومی بود ... و مدام خدا رُ شکر میکرد ....

توی ِ همون جلسه با هم کنار اومدیم و قرارداد نوشتیم .. بهش گفتم: تا شما اسبابتون جمع کنین منم توی ِ دو- سه روزه آینده کلید ِ خونه رُ بهتون میدم

با لبخندی گفت: وسایل ِ ما جمع ِ  اگه لطف کنین و امشب کلید س به ما برسونین ممنونتون میشم

گفتم: آخه من تا برم خونه و بیام یازده شبه

گفت: با اجازه شما .. ما میریم جلوی ِ خونه منتظر ِ شما میمونیم

 

من همون حدودای ِ ساعته 11 رسیدم جلوی ِ خونه .. باورم نمیشد ... خودش و یه خانم ِ میانسال .. با سه تا دختر ِ جوون و یه وانت ِ کوچیک اسباب ... جلوی ِ در وایساده بودن .. باورم نمیشد که همه زندگیش .. همون چند تا قلم اثاث ِ پشت ِ وانت باشه .. اونم با سه تا دختر ِ جوون

*****************************

ابو صدیق ... آخر ِ هر ماه ... بخشی از درآمد ِ حاصل از تجارتش را به فقرا میبخشید .. و برای ِ این کار .. پسرش را مامور کرده بود تا در شهر نیازمندان ِ حقیقی را  شناسایی کند

مثل ِ هر ماه .. نگاهی به فهرست ِ اسامی ِ نیازمندانی که پسرش مهیا کرده بود و پس از  مکثی کوتاه گفت: این .. اسم ِ چهارم که نوشته ای  سلیم است

پسرگفت: بله پدر

ابو صدیق گفت: تو نام ِ سلیم را در میان ِ فقرا نوشته ای ... اما ... اما من گمان نمیکنم که او نیازمند باشد .. چون .. هربار که او را دیده ام .. و حالش را پرسیده ام گفته است که از زندگی اش راضی ست و مشکلی ندراد

پسر گفت: اما پدر من به چشم ِ خود دیده ام که او برای ِ تهیه نان ِ شب هم گرفتار ِ مشکل است .. اما ... اما هیچ کس لب به شکوه و ناله نمیگشاید .. من به چشم ِ خود دیدم که خانه ای او در جوار ِ مخروبه ای ... دور از شهر است و روزگار را به سختی میگذارد

ابو صدیق با اندوهی در کلامش گفت: براستی که او مصداق ِ کلام ِ مولایم امام علی ع است که فرمود: خویشتن داری، زینت فقر است و سپاس گزاری زینت غنا و توانگری.

*****************************

چشمام از تعجب گرد شده بود .. باور نمیکردم اون آدم ِ با مناعت ِ طبعی که توی ِ بنگاه دیدم همین  آدم ِ فقیری باشه که حالا جلوی ِ چشمام وایساده بود .. احترامش پیشم بیشتر شد ... به خودم قول دادم که دستش ُ بگیرم و کمکش کنم .. چون با او همه گرفتاری و نیازمندی با شرف داشت زندگی میکرد

*********************************************************

(3)

برای ِ چندمین بار بهش گفتم : تا شب وقت نداری آ .. این دیوار ُ تا ظهر باید تموم کنی ..

نگام کرد و گفت: الان ساعت چنده اوستا ؟؟؟

نگاهی به خورشید کردمو و گفتم فکر کنم ده و ده و نیم ِ

بدونه این که جوابی بده دوباره مشغول ِ کارش شد ...

 

دو- سه روزی بود که با سفارش علی آقای ِ معمار ، امیر ُ آورده بودم کنار ِ دست ِ خودم واسه آجر چینی .. علی آقا خیلی ازش تعریف کرد و گفت : توی ِ این همه سال شاگردی مثل ِ اون نداشتم .. الانم یه کار ِ جدید بهم دادن اصفهان که امیر ُ نمیتونم با خودم ببرم .. اخع مادر و خواهرش اینجان و مردشونم امیر ِ

گفتم تو یاین مدتی که من نیستم .. امیر زیر ِ دست ِ خودت باشه ... بچه ها بهم گفتن که معماری ِ مسجد ِ بازار ُ سپرده ان به تو .. امیر خوب میتونه کمک حالت باشه

 

من قبول کردم و فرداش اول ِ وقت دیدم که ساعت ِ پنج صبح یه پسر ِ 15- 16 ساله جلوی ِ در مسجد وایساده .. جلو که رفتم . سلام کرد و گفت: من امیرم .. آقا معمار گفتن که از امروز بیام پیش ِ شما

 

از همون دیروز .. که شروع کرد .. معلوم بود که کارش خوبه .. یه جوری آجرها رُ روی ِ هم میچید که انگار با خط کش سانت میزنه .. تو کارش خیلی دقیق بود .. حتی تو سیمان درست کردن هم کلی دقت میکرد

 

نزدیکه ظهر که شد همه تعطیل کردن برن ناهار .. دستامو که شستم دیدم امیر هنوز روی ِ دیوار داره آجر میچینه

*********************

اسحاق مثل ِ هر روز .. زودتر از تمام ِ اهل ِ بازار حجره اش را باز کرده و مشغول ِ کسب و کار شده بود ... پیشه اش دباغی بود .. شغلی که بارها از سوی ِ دوستان و کسبه مجاورش به  واسه آن به سُخره گرفته میشد

بوی ِ بد ِ دباغی ِ چرم ها آزارش میداد .. اما بیشتر از آنها صدای ِ خنده اهل ِ بازار اذیتش میکرد .. بخصوص وقتی که با دقتی تمام پوستها را در دست میگرفت و دباغی میکرد

حنان .. صاحب ِ حجره مجاورش نزدیک آمد و گفت: اسحاق تو بگوی ِ گاو و گوسفند نمیگری که انقدر با این چرمها سر و کله میزنی؟؟؟

به دنبال ِ حنان ... راصف از سویی دیگر گفت: جوری با این چرمهای بد بو .. با دقت و ظرافت کار میکند که انگار طلا و جواهرند

در همین اثنا .. ابو محمد که همه او را به حکمت و فرزانگی میشناختند پیش آمد و گفت: مگر شما کلام ِ مولایمان امام علی ع را نشنیده اید که فرمودند :قیمت و ارزش هر كس به اندازه ی كاری است كه به خوبی می تواند انجام دهد.

 

یقین بدانید که اسحاق مردی ارزشمند و. در خور ِ احترام است

************************

نگاهمو به سمت ِ امیر بلند کردمو و گفتم: بچه بیا پایین .. ناهارت ُ بخور .. بقیه اش ُ بذار واسه بعد از ظهر

سرشو روی ِ دیوار بلند کرد و گفت: دو تا رَج دیگه بچینم تموم میشه اوستا ... اینو که تموم کنم میام واسه ناهار

ته دلم ایمان داشتم که امیر واسه خودش آدم ی بزرگی میشه .. کسی که تو چیدن ِ تو تا پاره آجر انقدر دقت میکنه و حواسش هست که کارش ُ درست انجام بده .. حتما به جاهای ِ بزرگی میرسه

********************************************************

اینجا

خدا میزبان ِ بندگانش میشود در

قرار آسمانی

*******************************

آسمان و زمین یکی میشوند و آسمانیان و زمینیان همسایه

در قرار ی آسمانی که چشم براه ِ همه ... خود ِ خداست

*********************************

لباسهای ِ تمیز و مرتب

عطرهایی خوشبو

و ذوقی برای ِ مهمانی

ما امشب افطار .. خانه خدا دعوتیم

***********************

عمری در آرزوی ِ دیدار ِ خداییم و آن که صدایمان را بشوند

رمضان که میرسد .. خدا برای ِ دیدنمان مب اید و مشتاق ِ شنیدنمان است