داستان راز
(1)
هیچ وقت احساس ِ خوبی بهش نداشتم ... نمیدونم .. کاراش به دلم نمی نشست .. هر روز خول و هوش ِ ساعت ِ 5 و 6 عصر میاومد جلوی ِ مغازه و بقیه رم جمع میکرد و شروع میکردن به خندیدن
اونم با دست انداختنه دیگرانی که خیلیهاشون رهگذر ِ خیابون بودن
آقا رضا .. صاحب ِ بقالی ِ بغل دستی هم با سینی ِ قوری و چاییش میاومد و جمعشونو گرم تر میکرد .. تو این بین هر پنج دیقه یه بار هم منو صدا میکردن که برم پیششون ... یکی – دوبار رتم اما بودن توی ِ جمعشونو خیلی دوست نداشتم
راستش از شوخیهای ِ داریوش خوشم نمیاومد .. مدام دلقک بازی در می آورد تا بقیه رُ بخندونه
یه جاهایی دیگه خنده هاش .. مزاحم ِ کسب و کارم بود ...
چون به خاطر ِ اون خیلیا از دور و بر جلوی ِ مغازه جمع میشدن ُ و رفت و آمد ِ مشتری رُ سخت میکردن
چند بار اومدم بهش تذکر بدم اما رو حساب ِ آشنایی و همسایه گری منصرف شدم
میدونستم کار ِ خوبی نمیکته
اما نمیدونستم چه جوری باید بهش بگم
*****************
در مدینه دلقکی بود که مردم را میخندانید. او تلاش ِ بسیار داشت تا امام سجاد ع را هم بخنداند اما موفق نمیشد
روزی امام با همراهان ِ خود حرکت میکردند. مرد دلقک که چشمش به او افتاد تصمیم گرفت با یک حرکت خنده آور امام را بخنداند .. جلو آمد و عبای ِ آن حضرت را از دوش ی او برداشت و رفت. امام ع به او اعتنایی نکردند اما همراهان به نبال ِ مرد ِ دلقک رفته و عبای ِ امام را از او پس گرفته و بر دوش ِ امام گذاشتند
امام پرسیدند: این مرد چه کسی ست؟؟
همراهان عرض کردند: او مردی مسخره و دلقک است که اهل ِ مدینه را میخنداند
امام سجادع فرمودند : به او بگویید .. برای خداوند روزی ست که در آن بیهوده کاران خسارت میبینند
*****************
من توی ی مغازه بودم که از بیرون صدای ِ سر و صدا شنیدم .. رفتم بیرون .. یکی از رهگذرها با داریوش بحثش شده بود .. میتونستم حدس بزنم که سر ِ شوخیهای ِ بی مزه اش ِ
جلو رفنم و سواشون کردم ... بعد از چند دیقه با رفتنه رهگذر اوضاع آروم شد ... داریوش ُ کشیدم کنارُ گفتم .. " از فردا حق ندارین جلوی ِ مغازه من جمع بشین .. اگه یه بار ِ دیگه ببینم .. غلارغم ِ میلم .. جلوی ِ همه بهت میگم... خود دانی"
قصه داریوش و مسخره بازیهاش .. همون جا برای ِ همیشه تموم شد
*******************************************************
(2)
صدای ی زنگ ِ در که بلند شد .. گفتم: من باز میکنم"
خانمم گفت: کیه؟؟
گفتم .. مجید پسر خاله م ِ .. دیروز ماشینش تصاف کرده و داغون شد .. گفتم بیاد اینجا ببنیم چی کار میتونمی بگنیم ..
خانمم رفت سمت ِ آشپزخونه تا چای بذاره .. مجیدم تو این فاصله رسید بالا
بعد از سلام و احوالپرسی گفت: تعمیرکاره که گفتی همنیه؟؟؟
گفتم : مگه تو آقا ولی رُ دیدی؟؟
گفت: اگه همون کسی ِ که تو پارکینگ داشت به ماشینت ور میرفت آره
گفتم :آره خودش ِ صبح هر کاری کردم ماشینه روشن نشد ... اونم بنده خدا .. گفت میاد خونه و یه نگاهی بهش میندازه
تو چی شد تصادف کردی...
مجید گفت: اصلا نفهمیدم .. یعنی انقدر حواسم چرت بود که اصلا متوجهش نشدم
گفتم : ماشینت خیلی داغون شده ...؟؟؟
گفت: کاپوتم یه جورایی جمع شده
تو این فاصله مریم با سینی ِ چایی رسید .. بهش گفتم : قربون ِ دستت .. یه دونه دیگه ام بریز که من آقا ولی رم صدام کنم بیاد یه چایی بخوره .. بنده خدا خسته شد
وقتی آوردمش بالا .. دعوتش کردم کنار ِ مجید بشینه .. اونم رفت سمت ِ مجید .. اما مجید یدفعه خودشو کنار کشید .. من نفهمیدم چرا این کار ُ کرد .. اما آقا ولی فهمید ... نگاهی به من کرد و گفت: من لباس ِ کار تنم ِ .. مبلهاتون کثیف میشه
گفتم : این چه حرفیه آقا ولی
اما اون نَنشست .. چاییش ُ سریع خورد و رفت پایین
******************
روزی مردی ثروتمند با لباسی پاکیزه به محضر ِ رسول ِ خدا ص آمد و نزدیکه او نشست .آنگاه مردی تنگدست با جامه ای چرکین وارد شد و کنار ِ مرد ثروتمند نشست به گونه ای که قسمتی از جامه های ِ مرد ِ ثروتمند زیر ِ پای ِ او قرار گرفت مرد ِ ثروتمند لباسهایش را از زیر ِ پای ِ او بیرون کشید
رسول خدا ص که شاهد ِ این رفتار بود رو به او کرد و فرمود: ترسیدی چیزی از فقر ِ او به تو بچسبد؟؟
عرض کرد: نه
حضرت فرمود: ترسیدی لباسهایت کثیف شود؟؟؟
عرض کرد: نه
پیامبر پرسید: پس چه سببی تو را به این کار واداشت؟
مرد ثروتمند عرض کرد: یا رسول ا.. شیطان مرا به این کار ِ زشت واداشت .... من به خاطر ِ این کار ِ خود ... نیمی از مالم را به او میدهم
پیامبر به مرد ِ فقیر فرمود: میپذیری؟؟؟
عرض کرد : نه
مرد ثروتمند گفت: چرا؟؟
مرد فقیر پاسخ داد: زیرا میترسم آنچه در دل ِ تو امده در دل ِ من هم بیاد و فقرا را ناچیز بشمارم
**************
با رفتنه آقا ولی نگاهی به مجید کردم .. سرشو پایین انداخت و ببخشید دست ِ خودم نبود ...
گفتم : از من نباید معذرت خواهی کنی
بلند شد که بره پایین .. منم باهاش رفتم ... خبری از آقا ولی نبود .. ماشینو درست کرده بود و رفته بود
*******************************************************
(3)
بهد از مدتها بالاخره یکی – دوساعت وقت ی خالی پیدا کردیم که با خانمم بریم خرید .. بیشتر به هوای ِ دختر ی کوچیکم راهی شدیم که قرار بود یه لباس ِ قشنگ واسش بگیرم
به چند تا مغازه سر زدیم ... چیزی دستمونو نگرفت .. یعنی یا ما نمی پسندیدم .. یا اونایی که چشم ِ ما رُ میگرفت ... قیمتش خیلی با جیبمون نمیخوند ..
چشمی تو خیابون چرخوندم .. اون طرف ِ خیابون یه مغازه حراج گذاشته بود .. غلغله بود ... خانمم گفت: شلوغ ِ .. تو و مینا همین جا باشین .. من یه سری بزنم ببینم چیز ِ خوبی داره یا نه
من و مینا دخترم .. جلوی ِ یه مغازه روی ِ یه سکو نشستیم .... یه جوون ِ دست فروش .. کنار ِ ما گُلِ سر بساط کرده .. یه خانمی با ئخترش که هم سن و سال ِ مینای ِ من بود .. نزیدک شد و یه گلِ سر برداشت و گفت: چند؟؟؟
جوون گفت: دو هزار تومن
اون خانم گفت: هزار تومن میدیش؟؟؟
جوون گفت: به خدا واسم صرف نداره
اون خانم گفت: به خاطر ِ همون خدا هزار تومن بده بریم .. من بیشتر پول نمیدم
جوون گفت: ضررمیکنم به خدا واسم صرف نداره
***************
روزی رسول ِ خدا بر دو مردی گذر کرد که در حال ِ خرید و فروش ِ گوسفندی بودند ... و هر دو قسم یاد میکردند ..
یکی میگفت: به خدا قسم کمتر از این قیمت نمیفروشم و دیگری میگفت: به خدا قسم ... بیش از این قیمت به تو نخواهم داد تا این که بالاخره مشتری گوسفند را خریداری کرد .
پیامبر ص فرمودند: یکی از شما دو نفر گناه کرد و باید کفاره شکستنه قسم ِ خود را بپردازد
***************
خانمم از لباس فروشی ِ اون طرف ِ خیابون برگشت... جوون راضی شد و گل ِ سر ُ به هزارتومن داد
مینا نگاهی به من کرد و گفت: بابا این که دروغ میشه
گفتم : دورغ ِ چی بابا؟؟
گفت : آخه این آقاهه به خدا قسم خورد که هزار تومن گل ِ سر ُ نمیده
نگاهی به بساط ِ جوون کردم و به مینا گفتم: حق با تواِ بابا جون
**************************************************
(4)
بعد از اون همه ترافیک و سر و صدا بالاخره رسیدم خونه
ماشین ُ جلوی ی در گذاشتم ورفتم که در ِ پارکینگ ُ باز کنم ... در ُ که باز کردم .. آقای ِ رحمانی همسایه طبقه دوم پشت ِ در بود .. سلام کردم .. با ناراحتی جواب داد
گفتم: چیزی شده آقای ِ رحمانی .. انگار ناراحتین؟؟؟
با عصبانیت گفت: تو این روزگار مگه میشه آدم خوشحال هم باشه
گفتم : چی شده؟؟؟
گفت : هیچی آقا ... هر چی هست .. از این طالع و بخت ِ سیاه ِ من که یه روز ِ خوش تو زندگی من نیست
امروز رفتم کارنامه این بچه رُ گرفتم .. میبینم سه تا تجدیدی داره ...
گفتم : اشکالی نداره .. میخونه و... جبران میکنه
گفت: چه جوری میخونه آقا .. انقدر سرش به اون بازیهای ِ ریانه ای گرمه که دیگه وقتی براش نمیمونه ..
با این همه گرفتاری .. باید دویست تومن هم بدم واسه کلاسهای ِ فوق العاده آقا
گفتم : با ناراحتی ِ شما چیزی حل نمیشه ... یه کم آروم باشین
گفت: آقا وقتی روزگار ِ یکی رُ با سیاهی مینویسن .. دیگه هیچ درستش نمیکنه
من از اولش هم .. روی ِ خوشی ندیدم
****************
حسن بن مسعود میگوید: خدمت ی امام هادی ع رسیدم در حالیکه انگشتم خراشیده بود .. شانه ام با مرکب سواری برخورد کرده و آسیب دیده بود ... جامه ام هم پاره شده بود
با خودم گفتم: ای روز ! تو چه شر هستی ، خداوند شر ِ تو را از من بگرداند
امام هادی ع فرمودند : ای حسن .. تو . هم که با ما رفت و آمد داری گناه ِ خود را به گردن ِ بی گناه میگذاری؟؟؟
حسن حیرت زده گفت: من خطا کردم آقا.. و از خدا آمرزش میخواهم
حضرت فرمودند: ای حسن .. روزگار چه گناهی دارد وقتی که شما به سزای ِ اعمال ِ خود میرسید و آن را شوم میدانید
حسن گفت: استغفرا.... ، این توبه من باشد یابن رسول ا....
****************
آقای ِ رحمانی که هنوز عصبانی بود .. گفت: وقتی کارنامه رُ گرفتم .. تو راه ِ خونه .. زدم به یه موتوری .. انقدر شلوغ کرئ که مجبور شدم کلی خسارت بدم
هنوز حرفش تموم نشده بود که شایان پسرشو دیدم .. با یه توپ ِ چهل تیکه داشت میرفت بیرون
باباش گفت: کجا؟؟؟
گفت : با بچه ها قرار گذاشتیم بریم فوتبال
آقای ِ رحکانی گفت: پس درسات چی؟؟
شایان گفت: حالا میام میخونم
از آقای ِ رحمانی خداحافظی کردم و سمت ِ ماشین رفتم
با خودم گفتم: هر اتفاقی سر ِ ماها میاد .... فقط و فقط دست ِ خودمونه به به قول ِ آقای ِ رحمانی از سیاه بودنه روزگار
****************************************************
(5)
ساعت از چهار گذشته بود .. وسایل ِ روی ِ میزمو جمع کردم که کم کم برم خونه .... از اتاق که اومدم بیرون .. سامان ُ تو راهرو دیدم .. داشت با یکی از بچه ها حرف میزد .. صداشو شنیدم .. داشتن ِ پشت ِ سر ِ جسابدار ِ شرکت .. غیبت میکردن
هنوز به ته ِ راهرو نرسیده بودم که صدام کرد گفت: وحید داری میری خونه؟؟
گفتم : آره
گفت: صبر میکنی با هم بریم
سرمو تکون دادم که باشه
البته قلبا دلم نمیخواست بیاد ... چون .. چون خیلی پشت ِ سر ِ این و اون حرف میزد .. حرفاش .. همش تهمت و غیبت و مسخره کردنه دیگران بود
وقتی باهات حرف میزد .. آرامشتو میگرفت
اما نمیدونم چرا نتونستم بهش بگم که نیاد
توی ی ماشین تا نشست شروع کرد .. من حواسم پرت کردم و یه جورایی بهش فهموندم که دوست ندارم این چیزار ُ بشنوم
چند دیقه ساکت بود که یدفعه گفت: راستشو بخوای خودمم خسته شدم ..
نگاش کردمو و گفتم : از چی ؟؟
گفت : از همین کارای ِ خودم .. اما .. اما هر چی سعی میکنم .. نمیتونم ازش خلاص بشم .. باور کن یه جاهایی حال ِ خودمم بد میشه .. اما .. اما .. چی کار کنم
یه جوری گرفتارش شدم که انگار به روحم چسبیده
نگاش کردم دلم براش سوخت
************
مردی نزد ِ امام حسین ع آمد و عرض کرد : من مردی گنهکارم و توان ِ خودداری از معصیت را ندارم مرا موعظه کن
امام ع فرمودند: پنج کار را انجام ده و هرچه میخواهی گناه کن ...
اول آن که ، روزی ِ خدا را نخور و انچه میخواهی گناه کن
دوم ف از حاکمیت ِ خدا بیرون رو و آنچه میخواهی گناه کن
شوم ، جایی را انتخاب کن که خدا نبیند و گناه کن
چهارم، وقتی فرشته مرگ آمد تا جان ِ تو را بگیرد او را از خود دور گردان
و پنجم ، وقتی خواستند تو را وارد جهنم کنند داخل نشو و آنچه میخواهی گناه کن
**************
حرفهای ِ سمان منو به فکر برده بود ... هر دو مون سکوت کرده بودیم .. چراغ قرمز شده و وایسادیم .. روی ِ دیوار ِ روبرومون یه جمله نوشته بود .. یه جمله که بیشتر از من نظر ِ سامان ُ جلب کرد
نوشته بودید: اگر ایمان دارید شما را نمیبیند ... گناه کنید .. اما خدا به همه امور بیناست
****************************************************
(6)
با کلی پس انداز .. بالاخره تونستیم یه پولی جمع کنیم و دنبال ی خونه باشیم .. از همون وقتی که با واممون موافقت کردن .. یا بهاره از این بنگاه به اون بنگاه میگشتیم .... راستش با پول ِ ما چیز ِ مناسبی پیدا نمیشد ... یعنی اون خونه هایی هم که بود با خونه خودمون چندان فرقی نداشت
دیگه نا امید شده بودم .. کم کم بهاره رُ آماده میکردم که از فکر ِ خونه نو بیاد بیرون
همزمان با ما همسایه پایینی مون هم دنبال ِ خونه بود .. اون بنده خدا که یه بچه کوچیک هم داشت ..
توی ِ همین گشتن ها ... یکی از بچه ها زنگ زد و گفت ... که دنبال ِ شریک میگرده .. گفتم .. شریک برای ِ چی ؟؟؟
گفت : یه زمین داره که پولش نمیسره تنهایی بسازه ..
گفت : اگه میتونی بیا با هم پولامونو رو هم بذاریم ُ بسازیمش
باورم نمیشد .. شاید تنها چیزی که فکر نمیکردم برام اتفاق بیفته همین بود .. خوشحال و خندون قضیه رُ به بهاره گفتم: اونم موافق بود ... واسه غصر قرار گذاشتیم بریم پیش ِ دوستم سر ِ زمین
موقع ِ رفتن .. آقای ِ نبی پور همسایه پایینی رُ دیدم
تو خودش بود .. گفتم : واسه خونه چی کار کردی ؟؟
گفت دارم میگردم .. اما هیچ کدومش با شرایطه من سازگار نیست
*****************
ابوزید .. بعد از سالها تلاش پس انداری جمع کرده بود .. تا بتواند راهی ِ خانه خدا شود ... همان روز غروب .. در مسجد با مالک .. حرف زده بود تا برای ِ سفر ِ بعدی با کاروان ِ او راهی ِ مکه شود ...
ان شب از همیشه خوشحال تر بود ... شوق ِ رفتن به مکه و زیارت ِ خانه خدا وجودش را مالامال کرده بود
از خوشحالی خواب به چشمانش نمی آمد ... صدای ِ در را شنید .. با خود فکر کرد که شاید خواب دیده .. اما صدای ِ دوم گواهی میداد که کسی پشت ِ در است
ابو محمد .. دوست ِ قدیمی اش پشت ِ در بود و سر به زیر انداخته بود
ابوزید گفت: چه شده ؟؟ این وقت ِ شب اینجا چه میکنی؟؟؟
ابومحمد با سری افکنده گفت: شرمنده ام ... جز تو کسی را نمی شناختم که برای ِ گرفتاری ام به او مراجعه کنم
ابوزید گفت: چه شده؟؟؟
ابو محمد گفت: آبروی ِ سالها رنگی ام در معرض ِ نابودی ست .. مشکلی دارم که اگر تا فردا مرتفع نشود زندگی ام به نیستی میرود
ابو زید گفت: چه کاری از من ساخته است؟؟
ابو محمد گفت: میدانم که خواسته به جایی نیست اما اگر در توان داری دویست سکه به من قرض بده .. به خدا قسم به محض ِ توانستن قرضم را ادا میکنم
دویست سکه .. درست به اندازه همان پولی که ابوزید برای ِ سفر ِ خانه خدا کنار گذاشته بود ... برای ِ لحظه ای دو دل شد و تردید کرد ..اما به یاد آورد کلام ِ مولایش امام رضا ع را که فرموده بودند:
هر كس اندوه و مشكلى را از مومنى بر طرف نماید خداوند در روز قیامت انـدوه را از قلبش بر طرف سازد
جایی برای ِ تردید نداشت .. به خانه رفت و با کیسه پول بازگشت
**************
به آقای ِ نبی پور گفتم: یعنی هیچ موردی پیدا نکردین؟؟
گفت: راستش یکی هست که به پول ِ ما میخوره اما .. اما برای ِ خریدنش باید وام داشته باشیم
برای ِ یه لحظه مردد شدم .. وام ِ ما حاضر بود ... اما .. اما نمیدونستم که بدمش به اون یا نه .... با خودم گفتم ... این بی انصافیه که وقتی خدا گره کار ِ منو باز کرده .. من گره کار ِ اون بنده خدا رُ باز نکنم
با خنده بهش گفتم: اگه پسندیدش برو واسه معامله .. وامت ُ من جور میکنم
با تعجب نگام کرد و گفت: آخه چه جوری؟؟؟
گفتم : وقتی خدا بخواد دیگه چه جوری نداره
*********************************************************