(1)

سخن ِ پیامبر ص و امامان ع کلامی ست که به گَرد ِ گذر ِ زمان کهنه نمیشود... کلامی برای ِ زندگی ِ مردم ِ  در ، همه زمانهاست

آنچه میشنوید ... قصه ای حقیقی از زندگیه یکایک ِ ماست

******************************

ساعت نزدیکه دوازده و نیم ِ ظهر بود .... سیستم ِ اعلام ِ شماره بانک .. یه لحظه هم قطع نمیشد .. اون روز با اعلام ِ ثبت ِ نام ِ وام ِ بانکی .. از اون روزای ِ شلوغ بود .. سیستم ِ شمارهمو قطع کردم تا دیگه برای ِ باجه من شماره ای نخونه

از پشت ِ میز بلند شدم

رحیمی که پشت ِ باجه کناریم دستیم بود .. با اشاره سر گفت: کجا؟؟؟

منم جوری که فقط خودش بشنوه گفتم .. "میرم نماز"

نگاهی به ساعت کرد و گفت: "حالا کو تا نماز .. نیم ساعت مونده ... بشین مردم ُ را بنداز"

از حرفش ناراحت شدم .. چپ چپ نگاش کردمو و رفتم سمت ِ نمازخونه که طبقه بالا بود .. تا اذان بدن .. دراز کشیدم ... صدای ِ اذان که بلند شد .. زحیمی رُ دیدم که اومد تو ... با دیدنش بلند شدم برایِ نماز

بدونه این که چیزی بگه نمازش ُ شروع کرد .. نمازش ظهرمون با هم تموم شد .. من یه قرآنبرداشتمو و بازش کرده .. رحیمی نماز ِ عصرشو خوند و  رفت پایین

تا برم پایین ساعت 2 شده بود

بانک هنوز شلوغ بود .. نگاهی به دستگاه ِ شماره رحیمی انداخنم توی ِ اون فاصله ای که من نبودم ..  بیست نفرُ راه انداخته بود... پشت ِ با جه ام نشستم وبهش گفتم: انقدر چسبیدی به مال ِ دنیا که دو دیقه واسه نمازت بیشتر وقت نمیذاری"

نگام کرد و هیچی نگفت

*********************************

همه در مسجد برای ِ نماز مهیا میشدند، موذن اذان میگفت که امام جماعت  برای ِ اقامهء  نماز وارد شد. همه به احترام ایشان از جای برخاستند . امام جماعت هنوز به صف ِ اول نرسیده بودند که عون با شتاب وارد مسجد شد و در صف ِ آخر ایستاد. اذان موذن تمام شده بود .. امام جماعت تکبیره الاحرام گفت

بعد از نماز عصر همه دیدند که عون با همان شتابی که آمده بود به سمت ِ درب ِ مسجد رفت... ابواسحاق رو به عون کرد و گفت: " به کجا میروی با این همه شتاب .... قدری هم برای ِ خدا وقت بگذار ... نترس ناتوایی ات را کسی نمیبرت"

بعضی از حضار ِ در مسجد، به کلام ِ ابواسحاق خندیدند .. اما عون نگاهی آرام به جمعیت کرد و گفت: نانوایی را به شاگردم سپرده ام ... ظهر است و مردم برای ِ تهیه نان می آیند

نمیخواهم به خاطر ِ نماز ِ من .. کسی نتواند نانی به خانه ببرد

نماز ِ اول ِ وقت ِ من ... رضایت ِ خدا را در پی دارد و از سویی دیگر رضای ِ خلق هم رضای ِ خداست

امام جماعت به سمت ِ جمعیت برگشته و گفت، من خود از امام حسن عسگزی ع شنیدم که ایشان فرمودند " عبادت کردن به زیادی روزه و نماز نیست، بلکه (حقیقت) عبادت، زیاد در کار خدا اندیشیدن است"

*********************************

تا ساعت ِ چهار چیزی نمونده بود .. من همیشه دیگه از سه و نیم ... مراجع قبول نمیکردم تا توی ِ اون نیم ساعت .. حساب و کتابامو با صندوق چک کنم و سر ِ چهار بزنم بیرون ... اما رحیمی تا خود ِ چهار  کار ِ مردم ُ راه مینداخت و تازه از چهار میشه سر ِ حساب کتاباش ، خبرش ُ داشتم که یه وقتایی تا پنج و شیش هم توی ِ بانک میموند ... دو دیقه به چهار بود که یه خانم ِ پیر عصا زنون اومد توی ِ بانک ... با او سن و سال ، خدا خدا کردم که شماره ش به من نیفته .. میدونستم که کارش هر چی باشه نیم ساعتی طول میشه، از شانس ... شماره اش افتاد به رحیمی ..

کارش که تموم شد ... موقع ِ رفتن برگشت سمت ِ رحیمی و گفت: من نمیدونم آرزوت چیه .. اما دعا میکنم به آرزوت برسی  و هر چی از خدا میخوای  .. بهت بده "

همچین از ته ِ دل دعا کرد که به لحظه دلم خواست ... من جای ِ رحیمی بودم .. میدونستم که این مزد ِ کارای ِ خوب ِ رحیمی ِ

*********************************************************

(2)

همیشه سر ِ این بیجا و بی موقع حرف زدنش ... باهاش مشکل داشتم

اون اولها .. باهاش حرف میزدم حتی یه جاهایی ازش خواهش میکردم که حواسش به اون چیزی که میگه باشه .. اما هیچ فایده ای نداشت ....

اون شب برای ِ شام خونه خاله خانمم دعوت بودیم .. بنده خدا بچه نداشت و بعد از مرگ ِ شوهر ِ خدابیامرزش حسابی تنها شده بود ... شوهرش مرد ِ خیلی خوبی بود ... عین خودش که یه دنیا مهربونی بود .... هر ماه .. یه شب همه فامیل ُ جمع میکرد توی ِ خونه اش ... یه صندوق ِ خونوادگی راه انداخته بود ... که توی ِ شبِ  مهمونی  قرعه کشی میکرد و به یکی از اهل ِ فامیل که گره ای تو کارش بود  ... از پولهای ِ توی ِ صندوق وام میداد

من و لیلا هم توی ِ صندوق عضو بودیم ... اون شب بعد از شام وقتی همه برای ِ قرعه کشی کنار ِ هم نسشته بودیم .. حرف ِ کار ِ خوب ِ خاله به وسط اومد و این که چه ثوابی برای ِ خودش ُ و شوهرش جمع میکنه

لیلا یدفعه گفت: به نظر ِ من از همه این وام ها مهم تر .. اینه که یه فکری برای ِ تنهایی ِ خاله بکنیم .. اگه همه موافق باشن من یکی رَم سراغ دارم ... باورم نمیشد چی دارم میشنوم ... باز لیلا بدونه فکر حرف زد ... مادرش نگاهی به من کرد و بعد به خاله .. که بنده خدا ساکت سرشو پایین انداخته بود ... واسه این که بحث ُ عوض کنم و جَوُ  تغییر بدم گفتم " خدا کنه این دفعه وام به اسم ِ من دربیاد که بدجوری بهش احتیاج دارم"

لیلا دوباره گفت" مرد ِ خوبیه ... میشه عموی ِ یکی از دوستام ... بازنشسته اس .. وضع ِ مالیش هم بد نیست .. بنده خدا تازه زنش ُ از دست داده"

این بار دیگه مادرش با عصبانیت نگاش کرد و با صدایی که معلوم بود خیلی سعی کرده آروم نگهش داره گفت" الان جای ِ این حرفا نیست ... بذار برای ِ بعد"

**************************************

ابو عزیز همراه با چند تن از دوستانش در میدان شهر کنار ِ بساط ِ دوره گردی که انار میفروخت ایستاده بودند. دوره گرد جوانی  غریب بود که برای ِ کار و توشه راهی ِ شهر شده بود

ابو عزیز جلو و رفت و گفت: انارها چند؟؟؟

جوان گفت: نیم دِرهَم

ابو عزیز نگاهی به دوستانش کرد و گفت: انار میخورید؟؟؟

آنها سری به تایید تکان داده و به سمت ِ بساط ِ انارفروش آمدند

جوان به تعداد ِ آنها انار در ظرفی گذاست و آنها را به ابو عزیز داد

ابو عزیز یکی یک ِ انارها را میان دوستانش تقسیم کرد و به جوان گفت: حیف ّ روزهای ِ جوانی نیست که به کار میگذرانی .. این سالها موسمِ تفریح و خوشگذرانی ست

جوان گفت: پدرم از دنیا رفته خرج ِ خانه با ما است

ابو عزیز گفت: کسی از تو توقعی ندارد .. یک مدت که گرسنه بمانند خودشان فکری میکنند ... در این بین .. تنها سالهای ِ جوانی ی توست که بی ثمر میگذرد

پیرمردی که از ابتدا شاهد ِ سخنان ِ آن دو بود و در حجره اش نشسته بود .. به صدای ِ بلند گفت: او را رها کن ابو عزیز .. این مَهملات چیست که با میگویی

این جوان راه ِ درست ِ زندگی اش را پیدا کرده و با تو که در چهل و نادانی مانده ای فرق ِ بسیار دارد

ابو عزیز که از سخنان ِ پیرمرد به خشم امده بود به استهزا گفت: آری ... او باید سالهای ِ عمرش بگذراند و در نهایت کسی مثل ِ تو شود .. پیرمردی که هیچ از خوشی ِ زندگی نمیداند

پیرمرد گفت: حرف با تو بی فایده است به راستی که راست گفت مولایم امام حسن عسگری که :

دل نابخرد در دهان اوست ، و دهان خردمند فرزانه در دل او .

****************************************

با وجود ِ ناراحتی ِ مادرش لیلا متوجه منظورش نشد و همچنان به حرفهای ِ بی ربطش ادامه داد .. کم کم سکوت ِ معنی داری فضا رُ پر کرد ... بنده خدا خاله صبر کرد تا حرفهای ِ لیلا تموم بشه و بعدش بدونه این که چیزی بگه .. رفت تا مثلا برای ِ همه یه سری چایی بیاره .. سرمو نزدیک ِ سر ِ لیلا بردمو و گفتم .... تروخدا دیگه هیچی نگو

هاج و واج نگام کرد و گفت: من که حرف ِ بدی نزدم

سرمو تکون دادمو و گفتم : یه ذره .. فقط یه ذره فکر کنی .. میفهمی

*********************************************************

(3)

براتون قبلا تعریف کرده بودم که یه روز صبح رفتم سر ِ کار ... و مدیرم صدام کرد و گفت : به سلامت

و براتون گفتم که خبرش ُ بهم دادن که آقای ِ رییس خواهرزاده گرامیشونو گذاشن جای ِ من

و برااون گفتم که اون روزا چقدر بهم سخت میگذشت .. بخصوص اون روزای ِ اولی که مجبور بودم توی ِ خونه بمونم .. بخصوص اون روزای ِ بعدش که افتادم دنبال ِ کار و مجبور شدم که به هر کسی رو بزنم

اونم کسایی که اصلا  منش و رفتارشونو قبول نداشتم ...

هر کاری میکردم هیچ اتفاقی نمیافتاد و تیرم به سنگ میخورد

یادمه این آخریا که دیگه حسابی ناامید شده بودم .. از دست ِ خدا خیلی گله مند بودم .. به خدا گفتم ... تو این اوضاع بلا از این بدتر ممکن نبود ....

صبح ِ یکی از همون روزا یکی از دوستای ِ قدیمیم که هنوزم نمیدونم شمارهمو از کجا گیر آورده بود ... بهم زنگ زد و گفت .. که میخواد واسه دکترا درس بخونه گفت دنبال ِ  به کسی ِ که با هم بخونن ..

توی ِ اون اوضاع تنها کاری که از دستم برمی اومد همون بود ... با اجبار و اکراه قبول کردم اما به اون هیچی نگفتم

بخاطر ِ کاری که نداشتم .. اوضاع ِ مالیم حسابی ریخت به هم .. اما یه جیزی بهم میگفت: صبر کنم

منم چسبیدم به درس .. به بخاطر ِ عشق ِ به درس .... که مجبور بودم

هنوزم تلخی ِ اون روزا یادمه

************************************

صالح در اتاق ِ خانه نشسته بود که صدای ِ فریاد ِ همسرش او را از اتاق بیرون آورد ... انبار ِ خانه انش گرفته بود و در برابر ِ چشم هایشان .. تمام ِ گندم ِ دخیره شان میسوخت ... از میان شعله ها چشم های ِ صالح .. به کودک ِ دو ساله اش افتاد که که جایی نزدیک ِ انبار بازی میکرد ... ترس ِ همسرش از دیدنه آتش مانع از آن شده بود که کودک را بلند کند .... صالح .. جلو رفت  و فرزندش را که ایتوجه به شعله های ِ آتش بازی میکرد  در آغوش کشید .. صدای ِ گریه همسر ِ صالح بلند بود .. همسایه ها همه آمده بودند

زمان ِ کوتاهی نگذشته بود که از انبار تنها تلی از خاکستر ماند ... تلی از خاکستر ِ خوشه های ِ گندم و چیزی شبیه ِ  شبیه ِ یک مار که سوخته بود .. مار ِ سوخته جایی نزدیک ِ در انبار .. درست همان جا که کودک ِ کوچک ِ صالح در آن مشغول ِ بازی بود افتاده بود ... صالح و تک تک همسایه هایی که چشم شان به مار میافتاد ... شگفت زده شده بودند

اشک از چشمان ِ صالح جاری شد ... اشکی نه از روی ِ ترس  .... آنهایی که به او نزدیک تر بودند شنیدند که او با خود گفت: جانم فدای ِ فرزند ِ رسول ِ خدا امام حسن عسگری ع که فرمودند: هیچ بلائی  نیست مگر این که در پیرامونش از طرف خدا نعمتی است .

***********************************

یادمه حتی اون روزی که سر ِ امتحان ِ دکترا میرفتم خیلی حال ِ خوبی نداشتم

اما .. اما سه ما بعد وقتی اسامی اومد .. من قبول شده بودم .. اونم با یه رتبه عالی ... حالا .. بعد از دوسال  .. دارم توی ِ دانشگاه تدریس میکنم

شاید کسی باورش نشه اما ... اوضاع ِ زندگیم .. خیلی بهتر اون سالهاییه که فکر میکردم اوضاع خیلی خوبه

*********************************************************

(4)

با هم همسایه بودم .. یعنی .. تازه همسایه شده بودیم ... آقا عطا اینا دو- سه ماهی بود که اسباب کشی کرده بودن به آپارتمان ما ... توی ِ این مدت انقدر خودش ُ کاراش به چشمم میاومد ... کهیه جورایی انگار مدتها بود که میشناسمش ... صبح به صبح سر ِ ساعت ِ شیش از خونه میزد بیرون .. البته این سرو صدای ِ پله ها نمیفهمیدم .... بلکه اگه گاهی منم صبح ِ زود میرفتم سر ِ کار میدیدم که ماشینش خاموش داره هول میده و از در میبره بیرون ... یه بار با خنده گفتم : شما ماشین ُ میبری ... یا ماشین شمار ُ ؟

با لبخند گفت: "محض ِ رضای ِ خدا دلم نمیاد اول ی صبحی ماشین روشن کنم ... میترسم صداش همسایه ها رس بیدار کنه ... اونا که قرار نیست مثل ِ ما خروس خون برن سر کار"

تیکه حرفاش همین بود، محض ِ رضای ِ خدا

توی ِ ده تا جمله اش  نُه تاش از این محض ِ رضای ِ  خدا داشت

همیشه سر ی ساعت پنج خونه بود ... یه بار دیدمش و گفتم : گفت دوست و رفیقی نداری که باهاش بچرخی .. یه راست از سر ی کار میای خونه

گفت: محض ِ رضای ِ خدا .. خونواده هم سهم  دارن از وقت ِ ما ... اگه خدایی نکرده دلگیر بشن ... نمیتونم جواب ِ خدا رُ بدم

همیشه اخر شبا می اومد به باغچه اب میداد .. ئاسشفرقی نمیکرد که بقیه هم مثل ِ اون وظیفه دارن

 

موقع ِ بردنه آشغالها اگه میدید که کسی تنبلیش شده و آشغال ُ جلوی ِ در گذاشته ... بی سر و صدا برش میداشت و مینداخت تو سطل

 

جمعه ها هم پای ِ بچه های ِ کوچه فوتبال بازی  میکرد.. بیشتر از منی که ده سال توی ِ اون محل بودم همسایه هار ُ مسشناخت میدونست کی دستش تنگ ِ و کی گرفتاره ... میدونست کی سن و سالی ازش گذشته و کی مستاجره

تا همین چند دقت ِ پیش هم کسی نمیدونست که دست ِ چند نفرُ توی ی همین دو سه ماه گرفته و از مشکلات نجات داده

اینا همه گذشت تا اون روزی که بخاطر ِ مریضیش خونه نشین بود ... روزی که قرار بود برای ِ تعیین ِ عروسی ِ بزرگش بیان خونه اش

به قول ِ خودش محض ِ رضای ِ خدا و واسه دل ِ دخترش .. دلش نیومد که عروسی رُ عقب بندازه ... اما .. اما فکر ِ درست کردنه جاز دخترش هم راحتش نمیذاشت

 

توی ِ اون مدت .. هیچ وقت ندیده بودم به کسی رو بزنه و از کسی چیزی بخواد .. خبرش بهم رسیده بود که خیلی تو فکر و گرفتار ِ .. رفتم دیدنش .. حاضر نشد ازم پول قبول کنه بهش گفتم که از چند جا وام بگیره .. گفت: یعنی میشه .. آخه تو این اوضاع خیلیا د نبال ِ وامن

گفتم : شما اقدام کن.. بقیه اش ُ بسپار به همون خدایی که همیشه دنبال ِ رضایتش بودی

*****************************************

از وقتی خودش را میشناخت دوستدار ِ فرزند ِ علی ع .. امام حسن مجتبی ع بود ... با این همه شوق .. تا آن روز نتوانسته بود .. امام را از نزدیک ببیند

همه شهر میدانستند که یاسر تا کنون کاری برخلاف ِ رضای ِ حق نکرده است .. و قدمی جز به خواسته خدا برنداشته است ...

حال  بعد از سالها بار ِ سفر بسته بود و راهی ِ مدینه میشد برای ِ دیدار ِ امام حسن ع ... شادی .. چون صورت ِ کودکان .. در چهره اش هویدا بود ... برای ِ چندمین بار .. از ساربان پرسید : تغییری که در ساعت ِ حرکت پیش نیامده

ساربان که معلوم بود برای ِ چندمین بار پاسخ ِ او را میدهد .. گفت: نه .. پیش نیامده و اگر این پرسیدنهای ِ خود بگذارد پیش هم نخواهد آمد

تا سحر از خوشحالی چشمانش بسته نشد ... همه کارها را کرده بود .. حتی سپرده بود که مردم بیایند و امانتهایشان را از پیش ِ او ببرند

سپرده بود که هرکس از او حقی دارد بیاید و مطالبه کند

صدای ِ کوبیدن ِ در ، آمد

فکر کرد اشتباه شنیده .. اما صدای ِ دوم در دل ِ سکوت ی آن شب جایی برای ِ تردید نمیگذاشت

از جای برخاست و به سمت ِ در رفت

پشت ِ در پیرمردی دوره گرد بود که گفت : در طب ِ حقش آمده است

یاسر برای ِ لحظه ای برافروخته شد

اما به خود مسلط گردید و گفت: این وقت ِ شب پدر

چیرمرد گفت: من بادیه نشینم .... پیشه ام چوپانی ست .. گوسفندانم را در دشت رها کرده و پیش از غروب باید بازگردم ... شنیده امن مسافری در طلب ِ حقم آمده ام ... در طلب ِ کیسه مَشکی که سالها قبل در آن به تو شیر گوسفند دادم

یاسرگفت: من سحر راهی ِ میدینه ام

آن مشک را به دوستی داده ام که در شهر ِ همسایه زندگی میکند

فرصتی برای ِ بازپی ستاندنه ان به تو ندارم ... اگر بپذیری پول ِ آن را به تو میدهم

اما پیرمرد گفت: که خود ِ مشک را میخواهد

یاسر برای ِ لحظه ای مردد ماند .. آرزویش به فنا میرفت

اما با خود اندیشید که در رعایته امر ِ خدا اول باید حق ِ مرد را ادا کند

با پبرمرد راهی ِ خانه دوست شد .. و از سفر گذشت

تا ظهر امانت را به پیرمرد رساند و او رفت .. دوستش از او دعوت کرد که برای ِ شب پیش ِ او بماند و قصه سفرش را بگوید، و یاسر همه چیز را گفت

دوستش با خنده ای شیرن گفت: قسمت این بوده ما همسفر ی هم باشیم .. من فردا راهی ِ دیار ِ پسر ِ علی بن ابی طالب هستم

یاسر مات و مبهوت نگاه کرد

دوستش گفت: این اتفاق .. شاهدی بر صدق ی کلام امام حسن مجتبی ست که فرمودند:

"کسى كه خدا را اطاعت و عبادت كند، خداوند همه چیز را مطیع او گرداند."

و گفت: ادای ِ حق ِ آن پیرمرد جز اطاعت ِ امر ِ خدا نبوده است

************************************

شاید هیچ کس باورش نشه اما من با چشم های ِ خودم دیدم که با درخواست وام ِ آقا عطا موافقت کردن ... کارها انقدر زود پیش میرفت که انگار .. همه دینا گوش به فرمان شده بودن تا کار ِ آقا عطا رُ راه بندازن

واقعا خدا .. هوای ِ بنده های ِ گوش به فرمانش ُ خیلی خوب داره

*********************************************************

(5)

دو سالی بود که توی ِ سبزی فروشی با هم شریک بودیم .. مغازه از من بود .. میوه و سبزی از آقا عزت .. صبح تا شبم جفتمون پای ِ دخل  وایمیستادیم ... اون روز من یه کم عصبانی بودم ... موقع ِ بیرون اومدن از خونه خانمم یه کم اعصابمو خرد کرد

تا برسم مغازه ... آقا عزت رسیده بود و داشت آب و جارو میکرد ... سلام کردمو و رفتم پشت ِ صندوق .. تا دخل ِ دیروز ُ بذارم تو صندوق ِ مغازه .. همون موقع .. ماشینه بار رسید و عزت ... رفت تا میوه سبزی ها رُ خالی کنه ... راستش من سرم گرم ِ شمردنه دخل شد و اصلا برای ِ کمک نرفتم ...

بارها رُ که خالی کردن عزت اومد و با عصبانیت گفت: اگه خسته نمیشی .. دست کن تو اون کشو بیست تمون بده .. بدم به راننده

منم که اصلا نفهمیدم .. عزت چرا داره این جوری حرف میزنه تر عصبانیتش  ناراحت شدمو و با صدای ِ بلند گفتم: این چه طرز ِ حرف زدنه

عزت گفت: چی چی چه طرز ِ حرف زدنه؟؟ این همه بارُ من خالی کردم .. پس تو چی کاره ای؟؟ من که نوکرت نیستم .. ما اب هم شریکیم

راستش حق با عزت بود .. اما توی ِ اون اوض2اع نمیدونم چرا با یه غرور ِ الکی نمیخواستم حرفشو قبول کنم.. برای ِ همین گفتم: حالا مگه چی شده .. کوه که نکندی .. چهار تا سبزی و میوه بالا و پایین کردی

بیشتر عصبانی شد و صداشو برد بالا که : خوبه وا... طلبکارم هست ، اصلا تقصیر ِ خودمه .. تقصیر ِ خودمه که هی کوتاه اومدم ....

 

صداش مدام بالاتر میرفت ... از صدای ِ داد و فریادش مردم مدام به مغزه نگاه میکردن .. و این منو عصبانی میکرد .. دلم میخواست برم طزفشو و باهاش گلاویز بشم

**************************************

صدای ِ دعوای ِ ابن ِ یمین و ابورائد  تمام ِ بازار را پر کرده بود ... نزاعشان در حساب و کتابی بود که انگار از مدتی پیش با هم داشتند.. ابورائد با صدایی بلند گفت: تو راست میگویی اشتباه از اعتمادی بوده که من به دوست ِ دیرینم داشته ام

ابن ِ یمین هم در جواب ِ فریاد ِ او با صدای ِ بلند گفت: و اشتنباه ِ بیشتر ِ من حساب بر روی ِ دوستیمان بوده .. این که تصور میکردم .. در وقت ِ گرفتاری آن که یاری ام میکند .. تویی .. اما چه سخت اشتباهی کرده ام

ابو رائد از کلام ِ آخر ِ ابن ِیمین عصبانی تر شد و گفت: دوستی ؟؟؟ تو جایی برای ِ دوستی هم گذاشته ای؟؟؟

 

با گذشت ِ لحظه ها مجادله آنها طولانی میشد و به اوج میرسید ... نگهان از دورپیرمردی نزدیک شد .. پیرمردی که همه او را به خوبی میشناختند .. او محمد ِعدنان از مریدان ِ امام حسن مجتبی ع بود .. به احترام ِ سن و سال و بزرگی ِ او همه کنار رفتند .. محمد ِ عدنان نزدیک تر آمد و نگاهی به ابن ِ یمین و ابورائد کرد .. به  انها گفت: من شما دو تن را به خوبی میشناسم و میدانم که از دوستان ِ با سابقه اید... جدال ِ دنیا را به بهای ِ اخرت رها کنید که من خود از امام حسن مجتبی ع شنیدم که ایشان فرمودند: هر یك از دو نفـرى كه میان آنها نزاعى واقع شـود و یكـى از آن دو رضایت دیگرى را بجـویـد ، سبقت گیـرنـده اهل بهشت خـواهـد بــود

حالا چگونه ممکن استکه شما بهشت را به دنیا بفروشید؟؟

 

برای ِ لحظاتی سکوت حاکم شد

و پس از آن .. ابن ِ یمین و ابورائد بدون ِ کلام به سمت ِ یکدیگر رفتند و همدیگر را در آغوش کشیدند

************************************

میدونستم که عزت عصبانیه .. تا حدی بهش حق میدادم .. دلم نمیخواست .. دوستی ِ چند سالمون به این راحتیها خراب بشه .. همون جور که داد و فریاد میکرد ... دستشو گرفتم و پیشونیش ُ بوسیدم ...

یدفعه آروم شد .. انگار نه انگار که داشت داد و بیداد میکرد

***************************************************

 ۶

هیچ وقت ندیدم گله گذاری بکنه .. همیشه تو هر کاری .. یه گوشه کار ُ میگرفت و کمک میکرد ... اگه نظر ِ مخالفی هم داشت .. یه جوری آروم بهت میگفت که اصلا ناراحت نمیشدی ... من و امیر از سالهای ِ مدرسه با هم دوست بودیم و.... یه رفیق ِ اساسی که هیچ کس ُ مثل ِ اون ندیده بودم

توی ِ درس و ورزش و دور هم بودن .. همیشه پایه بود ..

اصلا .. خیلی از قرار و مدارهامون بخاطر ِ امیر بود که هنوز سرپا بود

برعکس ِ امیر .. خیلی بچه های ِ دیگه بودن که همیشه .. ساز ِ مخالف میزدن ... حالا ایکاش حرفشون هم حرف ِ حساب بود

 

روحیه خوب ِ امیر  توی ِ اون آخرین کوهی که با بچه ها با هم رفتیم به همه ثابت شد ...  داشتیم بالا میرفتیم که بدفعه بارون گرفت .. اونم چه بارونی .. خیس ِ خیس شده بودیم ... تمام ِ غذاهای ِ تو کوله مون د اغون شده بود .. لباس ِ بچه ها خیس شده بود و کم کم سرما داشت به هممون اثز میکرد .. خستگی و سرما و گرسنگی ... همه رُ داشت از پا مینداخت .. زمزمه غرغرها و گله ها کم کم داشتن بلند میشد

************************************

برای ِ چندمبن بار بود که عبدا.. و عمار با هم راهی ِ سفر میشدند ... عبدا... در طی ِ این چند سفر به خوبی فهمیده بود که عمار به حقیقت مرد ِ سفر است... مردی که راهها و بیراههه ها را خوب میشناسد و در شرایط ِ سخت میداند چه کند.... آن روز از صبح احساس ِ خوبی نداشت .. خورشید در حال ِ غروب بود که احساس ِ  بدش به عینیت رسید ... از دور گردبادی از شن نمایان شد گردبادی که مید انستند به طودی به آنها خواهد رسید .. برای ِ یک لحظه ..عبدا... سردرگم شد و شروع به گله و شکایت کرد که آخر این چه بخت و اقبالی ست حالا با این طوفان چه کنیم؟؟؟

عمار اما بی توجه به حرفهای ِ عبدا.. شترها را خواباند و چشم های ِ آنها را پوشاند و همراه با عبدا.. در کنار ِ شترها پناه گرفتند .. گردباد آمد و از آنها گذشت و بی هیچ آسیبی تنها گردی از شن بر آنها نشست

عبدا.. که از تدبیر ِ عمار به شگفت آمده بود گفت: به حقیقت راست گفت مولایم امام حسن مجتبی ع که : بهترین یاران کسی است که ناسازگاریش اندک باشد و سازگاریش بسیار باشد

****************************************

امیر تو یه چسم به هم زدن یه جای ِ مسطح پیدا کرد و ازمون خواست که همون جا بشینیم .. بعدشم به آتی شعلم کرد که بچه ها دورش گرم شدن .. بعدشم با بقیه غذاهایی که سالم مونده بود .. یه ناهار دست و پا کرد و همه رُ سیر کرد .... توی ِ اون فاصله بارونم تموم شد و آفتاب دراومد  .. وقتی دوباره راه افتادیم .. حال ِ همه خوب بود .. انگار نه انگار که تا یک ساعته قبل اوضاع ِ همه طوفانی شده بود .. نگاهی به امیر کردم و از ته دل ازش تشکر کردم