داستان راز
(1)
من نمیدونم چرا اما از بعضی از کارا هیچ وقت خوشم نمی اومده .. از بعضی کارایی که واسه بقیه خیلی عادی ِ و حتی یه جاهایی عین ِ آداب اجتماعی
یکی از این کارا .. جمع کردنه پول توی ی مناسبتها و خریدنه کادو واسه رییس و فلان کارمند ِ
من همیشه با خودم فکر میکنم که این جور چیزا بیشتر یه احساس ِ قلبی ِ این که تو اگه واقعا دوست داری به کسی هدیه بدی .. براش وقت میذاری و به اندازه جیبت یه چیزی براش میگیری .. به این که بیان بهت بگن و ازت بخوان که به اندازه سهمی که برات درنظر گرفتن و شاید اصلا در توان ِ تو هم نباشه ... هدیه ای بگیری
واسه همین چیزاست که من اصلا از این سبک کارها خوشم نمیاد ...
نمونه آخرش ... همین چند روزه پیش بود
همین چند روز ِ پیشی که من و علیرضا داشتیم از پول ِ رهن ِ خونه با هم حرف میزدیم
علیرضا گفت: دیگه مخم به جایی قد نمیده .. اس که تو این چند روز .. به این بنگاه و اون بنگاه سر زدم دیگه همه قیافه مو میشناسن ... شاهکارش اینه که خیلیا میگن چرا بچه داری .. اگه بچه نداشتی کارت راحت تر بود ... هر چی دیمیارم میدم واسه کرایه خونه
یه جاهایی وحشتم میگیره که چه جوری خرجمو تا آخر ِ ماه برسونم
تو همین گیر و دار بوریم که رحیمی با خنده تصنعی ِ همیشگیش اومد تو ... آدم ِ خودشیرینی بود ... با همین خود شیرینی هم کلی از کاراش ُ را مینداخت
بدونه مقدمه گفت: هفته دیگه سالگرد ِ تاسیس ِ شرکت ِ
بچه ها تصمیم گرفتن برای ِ آقای ِ رییس به هدیه بگیرن
تو حرفش اومدم و گفتم : رییس باید برای ِ ما هدیه بگیره
نگام کرد و لیست ِ بلند بالایی رُِ بهم نشون داد و گفت : میبینی که همه موافق بودن ... سهمتو میدی با نه؟؟؟؟
گفتم : سهم ِ هر کس چقده؟؟؟
گفت: سی هزار تومن
با تعجب گفتم : چقدر؟؟
گفت: سی تومن ناقابل
گفتم : همچین هم ناقابل نیست
ناراحت شد و گفت: خودت میدونی ...
راساش اصلا موافق نبودم ... اما وقتی دیدم همه پول ُ دادن .. با خودم گفتم: بد میشه اگه من سهمی ندم ... تو همین اثنا نگاهم به علیرضا افتاد که بدجوری جیباش ُ می گشت
*****************************
صالح .. از دور ابو سعد را دید
سر به زیر انداخته و در کوچه پیش می آمد
صالح سلام کرد اما جوابی نشنید ... ابو سعد ، سخت در اندیشه بود
صالح نزدیکتر رفت و بلند تر سلام کرد ... این بار ابو سعد شنید: با لخندی که به اجبار بر لبانش نشسته بود پاسخ ِ سلام ِ صالح را داد
صالح را از دیرباز میشناخت شاید برای ِ همین بود که تا صالح دلیل ِ ناراحتی اش را پرسید به او گفت: مقروضم ...
صالح گفت: این که غصه ندارد ... میپردازی
ابو سعد گفت: نمیتوانم ... حداقل تا زمانی که گوسفندهایم را نفروشم نمیتوانم قرضم را ادا کنم
صالح گفت: موعد ِ فروش ِ آنها چه وقت است؟؟؟
ابوسعد گفت: ماه ِ دیگر
صالح گفت: خب .. با کسی که به اون مقروضی حرف بزن .. و شرایطت را به او بگو
ابوسعد گفت: من به برادر ِ همسرم مقروضم ... و تا امروز .. بارها از او مهلت گرفته ام ... او مرد ِ خوبی ست اما ... گرفتار شده و به پولش نیازمند است ...
نمیخواهم شرمنده او باشم و بیش از او شرمنده همسرم
صالح گفت : میزان ِ قرضت چقدر است؟؟
ابوسعد گفت : سی سکه
صالح دست در شال ِ لباس کرد و کیسه ای بیرون آورد
کیسه را در دستان ِ ابوسعد گذاشت و گفت: قرضت را ادا کن
ابوسعد مات و مبهوت گفت: "آخر ... من ....
صالح گفت: گوسفندهایت را که فروختی .. حسابمان را باهم صاف میکنیم"
و برای ِ آن که بیشتر خجالت ِ ابوسعد را نبیند از او دور شد
صالح در کوچه که میرفت خوشحال بود ..
ناگاه بوی ِ عطر ِ پیامبر به مشامش رسید .. ار پیچ ی کوچه که گذشت پیامبر را دید .. سلام کرد .. پبامبر با لبخندی از عمق ِ جان پاسخش را داد
انگار رسول ِ خدا به دل میدانست که صالح چه کرده است
پیامبر دست بر شانه های ِ صالح گذاشت و گفت: هرکس آبروی مؤمنی را حفظ کند، بدون تردید بهشت بر او واجب شود.
************************************
دلم برای ِ علیرضا میسوخت .. میدونستم که با او گشتن داره جلوی ِ رحیمی خودش ُ مشغول میکنه
رحیمی گفت: بالاخره چی کار میکنین؟؟؟
از توی ِ کیفم .. شسصت تومن درآوردم ُ و دادم دستش
گفتم : این سهم ِ من و علیرضا
خوشحال پول ُ گرفت و رفت ... سرمو توی ِ کاغذای ِ روی ِ میز گم کردم ... نمیخواستم تو اون شرایط نگاهم با نگاه ِ علیرضا یکی بشه
*********************************************************
(2)
قرار بود مادر و خاله م بیان خونمون ... مریم همسرم کلی تدارک دیده بود ... زنگ در به صدا دراومد .. در ُ که باز کردم .. مادرم بود .. زود تر از خاله رسید
بهش گفتم :" فکر کردم با خاله طوبی با هم میاین "
با کنایه گفت: مگه عقلم ُ از دست دادم ... طوبی همش حرف میزنه ... سر ِ آدم درد میگیره ... تازه کاش دو کلمه حرف ِ حساب بزنه ... همش حرف ِ این و اونه .. این که فلانی کجا رفت و بیساری چی کار کرد"
تو همین بین .. مریم با سینی ِ پای و شیرینی اومد
مادرگفت: "خیر ببینی .. گلوم خشک شده بود ...
قبل از اینجا یه سر رفتم خونه سارا خانم همسایه مون ... دخترش ُ داره عروس میکنه .. کلی جاهاز خریده ... نمیدونم سبیقه رُ که تقسیم میکردن .. این سارا خانم کجا بوده ... یه مشت جنس ِ بیخود .. تلنبار کرده بود گوشه خونه اش .. بهش گفتم میخوام برم خونه پسرم و زود بلند شدم ... تو اتوبوس .. تو راه ِ اینجا یدفعه دیدم یه خانم نشست کنارم
سرمو که چرخوندم ... دیدم میترا خانم ِ ... زن ِ آقا سید ِ خدابیامرز
وای نمیدونی چقدر چاق شده بود .. گفت مریض شده اما فکر کنم دروغ میگفت"
مادر همین جور داشت حرف میزد که صدای ِ زنگ ِ در بلند شد
*************************************
به قصد ِ دیدار ِ عدنان .. به حجره اش در بازار آمده بودم .. مدتی بود که دوست ِ قدیمی ام را ندیده بودم .. به عدنان گفتم : این سفرهای ِ تجاری من و تو را از هم دور کرده است .. یاد ِ آن روزگار خوش .. که با هم در همین حجره شاگردی میکردیم
عدنان خندید و گفت: تو هنوز ان روزها در خاطرت مانده؟؟؟
گفتم : مگر تو فراموش کرده ای؟؟؟
گفت: من بیش از تمام ِ اینها .. خاطره ابو رافع در ذهنم مانده ... صاحب حجره دروغگویمان که هیچ معامله ای از او رنگ ِ صداقت نداشت
به او گفتم : از او سخنی نگو .. او مدتهاست که از دینا رفته .. برایش طلب ِ مغفرت کن
عدنان گفت: طلب ِ مغفرت .. ؟؟؟ آن همه دروغ با هیچ عفوی پاک نمیشود
جمله ابورافع با سوال ِ مشتری اش نیمه تمام ماند
مشتری قیمت ِ پارچه کتان را پرسید ، او همان پارچه ای بود که من به قیمت ِ دو دینار برایش آورده بودم
ابورافع سر بلند کرد و گفت: ده دینار
چشمانم ار نعجب گرد شده بود .. اما در حضور ِ مشتری اش هیچ نگفتم ...
مشتری هم بدونه آن که سوالی بیشتر بپرسد .. رفت
از عدنان دلگیر بودم .. و از طرفی دلم نمیخواست که عیان و آشکار ایراد ِ او را به او بگویم
به یاد ِ کلام ِ دیروز ِ امیرمومنان حضرت ی علی ع افتادم که در مسجد فرموده بودند، به عدنان گفتم : دیروز برای ِ نمار به مسجر رفته بودم امیر علی ع در خطابه میان ِ دو نمازشان فرمودند: بزركترین عیب آن است كه آنچه را كه مانند آن در خود توست در دیگران عیب بشماری
عدنان نگاهم کرد ... مطمئن بودم که منظور ِ مرا فهمیده است
************************************
صدای ِ زنگ ِ در بلند شد
مریم گفت : من باز میکنم
با صدای ِ سلام ِ خاله طوبی معلوم شد که کی پشت ِ در ِ
تا مریم و خاله طوبی برسن سرمو نزدیکه صورت ِ مادر بردم ُ و با لحن ِ سوالی ازش پرسیدم ...
شما وقتی اومدین گفتین .. کی خیلی حرف میزنه و تازه همه حرفاش هم درباره دیگرانه؟؟؟؟؟
مادر نگام کرد ... همه چی رُ فهمیده بود
*********************************************************
(3)
من و مجید با هم استخدام شده بودیم .. جفتمون هم تو واحد ِ اداری بودیم .. از اولش هم بهمون گفته بودن که با اضافه کاری و بی اضافه کاری حقوقمون چقدر ِ
یکی – دو ماهی از شروع ِ کارمون گذشته بود و خدا رُ شکر همه چی خوب بود .. من که راضی بودم اما ... اما مجید انگار .. نه
نه این که از شرایطش راضی نباشه .. نه ... به جورایی دوست داشت
بیشتر گیرش بیاد
یه بار که برای ِ اضافه کاری تا هفت ِ شب باهم مونده بودیم .. بهش گفتم: تو توی ِ زندگیت لَنگ ِ چیزی هستی ؟؟؟ کم و کسری داری؟؟؟
چرخت نمیچرخه؟؟؟
نگام کرد و گفت: نه .. قد ِ خودم درمی آرم
گفتم : پس این همه اصرارت برای ِ کار ِ بیشتر چیه؟؟ تو که خودنم میگی مشکلی نداری
گفت: من مشکلی ندارم اما .. اما تو این سطح هم بمونم .. دوست دارم توی ِ زندگی بالا برم .. پیشرفت کنم
گفتم: پیشرفت یعنی چی؟؟
گفت : این که وقتی زنم مبل ِ نو میخواد بتونم براش بگیرم
این که وقتی بچه ام .. دستگاه ِ بازی میخواد .. بتونم براش بگیرم
این که از دست ِ این ماشینه قراضه خلاص شم و یه ماشینه نو بگیرم
بهش گفتم : این چیزایی که گفتی .. خیلی هم ضروری نیست .. میدونی اگه بخوای اینارُ تهیه کنی .. شبا هم باید سر ِ کار باشی.. بعدشم .. روزی ِ هر کدوم از ماها معلومه .. با دوییدنه بیشتر .. بالتر نمیره
بهم گفت: من این حرفار ُ قبول ندارم .. هرکی بیشتر تلاش کنه .. بیشتر گیرش میاد
شاید برای ِ همین حرفا بود که وقتی آقای ِ رییس بهش پیشنهاد داد که روی ِ یه پروژه جدید کار کنه .. بدونه تحقیق قبول کرد ..
بهش گفتم : کاش با رییس درباره قضیه مالیش حرف میزدی اینجوری اوضاع معلوم تر بود
گفت: معلومه که به همچین پروژه ای یه پول ِ خوب توش ِ
فهمیدم که نمیخواد به حرف ِ کسی گوش کنه، منم دیگه چیزی بهش نگفتم
***************************************
از وصف ِ حال عُمران و چگونگی ِ گذران ِ روزش همه با خبر بودند .. روزها از صبح ِ زود .. در زمین ِ کشاورزی اش کار میکرد و شبها به نگهبانی ِ گله گوسفندان میرفت
فرتوت و ضعیف شده بود ... از بی خوابی چهره اش زرد شده بود
آنقدر از اوضاع ِ زن و فرزندانش بی خبر بود که نفهمید همسرش به قصد ِ شکایت از او به نزد ِ رسول ِ خدا رفته است
آفتاب به بلندای ِ اسمان رسیده بود و عمران سخت مشغول ِ به کار بود
صدای ِ گرم ِ سلام ِ پیامبر .. سرش را از روی ِ زمین بلند کرد
درست شنیده بود .. این رسول ِ خدا بود که به سمت ِ او می آمد
عدنان از پیامبر دعوت به نشستن کرد و کاسه ای آب ِ گوارا به دست ِ او داد
پیامبر از او قدردانی کرده و فرمودند: خدا به واسطه کسب ِ حلال اجری عظیم برای ِ تو مقدر میکند
عدنان گفت: کتش این سخن را به همسر و فرزندانم میگفتید تا .. انقدر به واسطه کار ِ زیاد به من گله و شکایت نکند
پیامبر فرمودند: اما .. در راه ِ کسب ِ روزی از مرز ِ اعتدال نباید بگذری که در آن صورت نه فقط ثوابی ند اری که حق ِ زن و فرزندت را هم تباه نموده ای
شما را سفارش میکنم به آن که : در طلب دنیا معتدل باشید و حرص نزنید ، زیرا به هر كس هر چه قسمت اوست می رسد
به یقین بدان که بیش از آنچه مقدر ِ توست کسب نخواهی کرد
****************************************
یه ماهی گذشت و مجید سخت مشغول بود
توی ِ اون یه ماه هر روز بعد از ساعته هفت تا یازده – دوازده میموند تو شرکت و کار میکرد
بالاخره روز ِ تحویل ِ کارش رسید
با کلی کاغذ و برگه رفت توی ِ اتاق ِ رییس
یه ساعتی طول کشید که اومد بیرون
قیافه اش واقعا به هم ریخته بود
بهش گفتم چی شده؟؟؟
تا چند دیقه حرفی نزد
نگرانش بودم .. حالش خیلی بد بود .. دوباره گفتم: چی شده مجید؟؟
بهم گفت:" رییس برای ِ پروژه هیچ پولی بهم نداد، بهم گفت: به خاطر ِ علاقه ای که به کار ی بیشتر داشتم اون پروژه رُ بهم داده ... وقتی دید ناراحت شدم گفت: یه نامه میزنه شاید بتونه یه پولی برام بگیره .. اما .. اما هیچ قولی نداد"
من .. به مجید چیزی نگفتم اما توی ِ دل ی خودم مطمئن تر شدم که هیچ کس بیشتر از روزیش گیرش نمیاد
***********************************
(4)
علی از وقتی اومده بود سر ِ کار کلافه بود ... به ظاهر خودش ُ آروم نشون میداد اما .. اما من که سه چهار سال بود میشناختمش خوب فهمیدم که حالش خوب نیست
سرشو با نامه ها و کاغذهاش گرم کرده بود .. اما .. اما معلوم بود که فکرش خیلی مشغوله
یکی – دو ساعتی به حال ِ خودش گذاشتمش .. موقع ِ خوردنه چایی صداش کزدم انقدر تو فکر بود که اولش صدامو نشنید
دوباره صداش کزدم .. سرش ُ از روی ِ کاغذها بلند کرد و گفت: بله
بی مقدمه گفتم: چی شده؟؟؟
نگام کرد که یعنی منظورمو نمیفهمه
گفتم: از صبح بدجوری تو خودتی.. کلافه ای...
گفت: هیچی .. چیزی نیست
گفتم: این حرف ُ شاید بتونی به بقیه بزنی .. اما به من که رفیق ِ سه – چهار سالتَم .. نه
گفت: "چیز ِ مهمی نیست "
من این دفعه سکوت کردم
خودش دوباره گفت: راستش .. راستش نمیدونم چی کار کنم
تو دو راهی ِ بدی گیر افتادم .... همه میگن یه کار ِ کوچیکه .. نباید انقدر سخت بگیرم .. اما .. اما واسه من خیلی هم راحت نیست .. یعنی اصلا راحت نیست
قصه یه قراداد ِ .. یه قرارداد که من توش ناظرم...
قراردادی که خیلی درست و حسابی نوشته نشده .. اونقدر که یه طرف فقط سود میبره و یه طرف ضرره
امااون بنده خدایی که ضرر میکنه خبردار نیست
یعنی راستش ُ بخوای قرارداد یه جوری نوشته شده که نمیفهمه
من به طرفی که سود میکنه گفتم که چون ناظرم باید این قضیه رُ به طرف ِ دوم بگم .. اونم یه چک ِ صد میلیونی گذاشت جلوم ُ و گفت : چشماتو ببند تا همه چی تموم بشه .. اون آدم باید خودش حواسشو جمع میکرده
حالا نمیدونم چی کار باید بکنم .. بد جوری گیر افتادم
********************************
روز از نیمه گذشته بود .. عبدا... ظرفهای ِ شیر ِ گوسفندانش را برای ِ فروش به بازار میبُرد
به بازار که رسید مثل ِ هر روز .. ابوراصِف جلو امد و ظزف ِ بزرگی را در برابره او گذاشت تا شیرها را در آن .. خالی کند ... عبد ا.. ظرف ی آخر را خالی کرد .. احساس کرد چیزی در سطح ِ شیر در شناور است .. خوب که نگاه کرد .. موش ِ مرده ای را دید .. همزمان با او ابوراصف هم موش را دید .. عبد ا... مات و مبهوت مانده بود که ابوراصف با چوبی موش را برداشت و گفت: حالا دیگر چیزی در شیر نیست
عبدا.. که تازه به کلام آمده بود گفت: چطور چیزی نیست .. ما هردو دیدیم که موش در شیر افتاده بود .. شیرها همه نجس است
ابوراصف صدایش را پایین آورد و گفت: این را من و تو میدانیم .. مشترهیا که نمیدانند
عبدا.. برای ِ یک لحظه مردد شد ... به ضرر ِ آن روزش فکر میکرد .. ابوراصف چندان هم بیراه نمیگفت: جز آن دو کسی از قصه موش و شیر با خبر نبود
به سمت ِ ظرف ِ شیر رفت و به ابوراصف گفت: حق با توست
ابوراصف خندید
مردی با کاسه ای در دست به عبد ا... نزدیک شد و از او مقداری شیر خواست
عبد ا... کاسه مرد را در ظف فرو برد
اما .. اما .. به یکباره ظرف بزرگ ِ شیر را در کوچه خالی کرد .. مشتری و ابوراصف که از کار ِ او حیرت کرده بودند با هم گفتند چه میکنی؟؟؟؟
عبدا.. اما با لبخند گفت: خو را از بار ِ گناه رها میکنم
قصه کار ِ عبد ا... به گوش ِ امام محمد باقر ع رسید،
امام فرمودند:
براستی که سخت ترین عبادت باز ایستادن از گناه است
*********************************************************
نگاش کردم .. هنوز تو فکر بود
بهش گفتم : کاری که دلت میگه رُ بکن
دستش رفت سمت ِ گوشی ِ تلفن، میدونستم به کی داره زنگ میزنه
صداشو شنیدم که گفت: آقای ِ سعادتی من قراداد ُ چند بار بررسی کردم ... راستش .. راستش .. به چیزایی تو قرارداد ثبت شده که چندان به نفع ِ شما نیست اگه میتونین یه جلسه بذارین به طزفتون هم بگین که حضور داشته باشن تا یه قراداد ِ جدید تنظیم کنیم
**************************************************
(5)
هیچ وقت از دیدنش خوشحال نمیشدم .. با این که مریم فامیلمون بود اما اخلاقی داشت که هیچ وقت از دیدنش احساس ِ خوبی نداشتم
اما چه میشد کرد .. چون .. گاهی تو جمع های ِ فامیلی مجبور بودم که تحملش کنم .. نرسیده شروع کرد...
" دیروز با امیر .. شوهرم .. یه سر رفتیم خونه داداشم ... بیچاره داداشم شده بود پوست و استخوون .. معلوم نیست این زنه تو خونه چی کار میکنه، میگن درس میخونه ... اما درس به چه قیمتی ... همه چیشون کثیف بود .. اصلا معلوم نیست شام و ناهار چی میخورن"
امیر تو حرفش اومد و گفت: "مهم اینه که برادرت از زندگیش راضیه
دیگه بقیه اش به کسی ربطی نداره"
مریم گفت: "باشه اون هیچی .. نرگس خانم همسایه مون چی؟؟
همش سرش تو زندگیه این و اونه .. یکی نیست بهش بگه آخه تو به بقیه چی کار داری
چی کار داری کی .. کجا میره و کِی میاد"
امیر به من نگاه کرد و سرش ُ با تاسف تکون داد .. مریم هنوز داشت حرف میزد
*****************************
صدای ِ عُبید تا چند کوچه آن طرف تر هم شنیده میشد ...
نَقل ِ صحبتش اسماعیل بود .. پشت ِ سر ِ اسماعیل حرف میزد
میگفت که هر روز .. از خانه شان صدای ِ داد و فریاد بلند است و او مدام با همسرش در جنجال است ..
عبید آنقدر با آب و تاب قصه دعوای ِ اسماعیل و همسرش را تعریف میکرد که اطرافیان هم همه گوش شده بودند
در همین اثنا .. عمار از دور نزدیک شد همه او را میشناختند و میدانستند که از شاگردان ِ خوب ِ امام صادق ع است..
با صدای ِ بلند عبید همه مطمئن بودند که او حرفها را شنیده است
عمار نزدیک شده و به همه سلام کرد
به بهانه احوالپرسی نزدیک به عبید شدو آرام طوری که هیچ کس نشنید در گوش ِ او گفت: من خود از امام صادق ع شنیدم که فرمودند: هرگاه دیدید كه بنده ای گناهان مردمان را جستجو می كند و گناهان خویش را فراموش كرده است بدانید كه او فریب شیطان را خورده است
********************************************************
مریم هنوز داشت حرف میزد
امیر عصبانی شده بود
نگاهی یه من کرد .. فهمیدم که میخواد به مریم چیزی بگه از جام بلند شدمو از اتاق اومدم بیرون
صدای ِ امیر شنیدم که به مریم گفت: کاش قبل از یان که انقدر دنبال ِ ایرادها و اشکالهای ِ دیگران باشی یه کم .. فقط یه کم به کارای ِ خودت فکر میکردی اون وقت شاید .. فرصتی برای ِ دیگران باقی نمیموند