امشب ما به خیلیا قول دادیم که درباره یه موضوع ِ مهم حرف بزنیم

************************

یه موضوعی که تو زندگیه ماها اثر ِ پررنگی داره

************************

یه موضوعی که شاید به نظر نیاد اما ... خیلی چیزارُ چه واسه ما .. چه واسه دیگران تعیین میکنه

************************

 شما توی ِ زندگی ، پشتتون با کی یا چی گرمه؟؟؟؟

************************

بواسطه بودن ِ کی یا چی ... میتونین همچین سر ِ پا و محکم وایسین؟؟؟؟

************************

اصلا فکر میکنین همه اونایی که سر ِ پا و محمک وایسادن حتما به کسی یا چیزی تکیه کردن؟؟؟؟؟

************************

امشب ما میخوایم با همدیگه یه جورایی از پشت ِ صحنه زندگی حرف بزنیم

از اون پشت ِ صحنه ای که شاید هیچ وقت ... به چشم ی کسی نیاد

اما

اما همه استواری و دوام ِ زندگی ِ ماها از همون پشت ِ صحنه اس

************************

از همون تکیه گاهی که اگه نباشه تکلیف ِ زندگیه خلی از ماها معلومه

************************

سلام ِ امشب دربست مال ِ اونایی که هم خودشون محکم وایسادن

و هم یه جورایی دلیل ِ محکم وایسادنه دیگرانن

************************

سلام ِ امشب مال ِ اونایی که توی ِ فراز و نشیب های ِ زندگی میدونن که به کی یا به چی باید تیکه کنن

************************

سلام ِ امشب مال ِ اونایی که میدونن فقط با یه تکیه گاه ِ خوب میتونن به خوشبختی برسن

************************

سلام به همه اونایی از بین ِ این همه تکیه گاه دل و روحشونو به خدای ِ بزرگ سپردن

************************

برنامه امشب تقدیم به همه شمایی که بعد از خدا

دلتون با تکیه به عشق ِ وطن گرمه

عشق ... به وطنی دوشت داشتنی

مثل ِ ایران

************************

داستان

یادمه اون وقتا یه وقتایی خودمم تعجب میکردم

باورم نمیشد کسی که داره این شرایط ُ تحمل میکنه منم

 

بعضی وقتا فکر میکردم خوابم ، و همه این چیزارُ تو خواب دارم میبینم ، اما ، اما وقتی طاقتم تموم میشد

باور میکردم که همه این شرایط ِ سخت توی ِ  بیداریه

 

واقعیتش اینه که

اگه حساب ِ  قولم به آقاجون نبود

خیلی زودتر از این حرفا میزدم زیر ِ همه چی

 

اما .... اما من توی ِ عمرم

فقط یه قول به آقاجون داده بودم ، یه قول که به خاطر ِ همه خوبیهاش میخواستم بهش وفا کنم

 

من به آقاجون قول داده بودم

که همیشه فقط به خد ا تکیه کنم و در برابرش سرمو پایین بندازم

چه اون وقتی که حکمت ِ کاراش ُ میفهمم

و چه اون وقتی که نمیفهمم

 

آقاجون میگفت : "حساب ِ ما و خدا حساب ِ بندگیه"

 

میگفت "یه بنده هیچ وقت نباید به خدا ، اما و اگر بگه "

 

میگفت" همیشه باید سرش ُ پایین بندازه و بگه چشم "

 

 میگفت " خدا ما رو بیشتر از خودمون دوست داره

و محال ِ که به ضررمون کاری بکنه "

 

میگفت " خدا همیشه برای بنده هاش خوب میخواد ، اما... اما  گاهی ظاهر ِ این خوبیها سخت میشه ، اون وقت ِ حساب ِ ایمان بنده ها معلوم میشه

چون این جور وقتا فقط اونایی که واقعا خدا رُ قبول دارن بهش اطمینان میکنن و به اون تکیه میکنن "

 

واسه همینم بود که ازم قول گرفت همیشه به خدا بگم چشم

حتی اگه روزگارم به جایی رسید که زندگی برام غیر ممکن شد

 

حالا من دقیقا توی ِ همون شرایطه غیر ِ ممکن ِ زندگی بودم

 

دُرست یک سال بعد از فوت پدرم  و  یه هفته قبل از رفتنم به دانشگاهی که ازش بورس گرفته بودم مادرم در اثر تصادف دچار آسیب ِ نخاعی شد و بی حرکت توی بستر افتاد

توی ِ اون یه هفته خیلیا سراغم اومدن

خیلیا که هم نگران ِ  بورس ِ تحصیلی ِ من بودن

هم نگران ِ  شرایطه مادرم

 

بِهِم گفتن برو

گفتن ما از مادرت نگهداری میکنیم

بهم گفتن براش پرستار میگیریم

گفتن بهش سر میزنیم

گفتن آینده تو مهمتره

اما

چشمهای مادرم

نمیخواستن که من برم

 

نمیتونم دروغ بگم ناراحت بودم

خیلی ناراحت

تمام ِ زحمات ِ اون سالهامو بر باد رفته میدیدم

اما علارغم ِ همه اینا

به خاطر ِ قولم به بابا

و به خاطر ِ مادرم نرفتم

 

ناامید بودم اما ته ِ دلم به خدا محکم بود

دوباره برای دانشگاه امتحان دادم

و توی همون رشته ای که بورس شده بودم

قبول شدم

اما این بار همین جا

درس خوندن

و نگهداری از مادر

سخت بود

بخصوص توی ِ روزای ِ آخر ِ امتحان ِ دکترا

دلم برای ِ مادرم میسوخت

آرزو داشتم یه بار ِ دیگه راه رفتنش رِ ببینم

و شاید برای ِ همین آرزو بود

که پایان نامه درسیم ُ روی بیماران ِ فلج ِ نخاعی گذاشتم

 

کارا خوب پیش نمیرفت

پنج سال طول کشید

پنج سال تا

بالاخره موفق شدم

 

برای اطمینان

باید نتیجه تحقیقم رو روی کسی امتحان میکردم، مثل ِ همیشه

 حرفامو به مادر زدم ،  و مادر با چشمهاش گفت ،  که دارو رُ روی اون امتحان کنم

 

دوراهی ِ بدی بود

میترسیدم

اما مادر مطمئن بود

 

و من مثل قبل همون کاری رُ کردم که اون میخواست

 

بهبودی ِ مادر باور کردنی نبود

داروی من جواب داد

 

من اون سال به عنوان ِ جوونترین دانشمند ِ جهان معرفی شدم

مادرم رو به بهبودی رفت و با تاثیر ِ داروها

به تدریج قدرت ِ حرکتش رو به دست آورد

 

من حالا نه فقط به خاطر ِ حرفهای آقاجون

که از ته دل مطمئنم بهترین تکیه گاه خداست

 

 

 

شما چطور؟؟؟

شما توی ِ  زندگی به کی تکیه میکنین؟؟؟

و بهترین تیکه گاهتون کیه؟

 

با ما روی ِ خط ِ تلفنی :

و خط پیامک :

باشید

****************************************