راز روشنا
خونه دایی م مهمون بودم ... سه روزی میشد که برای ِ کار ِ بانکی از شهزستان اومده بودم اونجا... صبح ِ زود همه بیدار بودیم .. من و دایی و زن دایی که پای ی سفره صبونه نشسته بودیم
دایی گفت: خانم این پسر ُ صدا کن ... دانشگاش دیر میشه ... زن دایی هم رفت سمت ِ در ِ آشپزخونه وصداش کرد
پنج دیقه هم نشده بود که پویا با دست و روی ِ نشسته ... اومد پای ِ سفره ... دایی نگاهی به زن دایی کرد زن دایی هم جلوی یمن با خجالت به پویا گفت: پاشو دست و صوزتتو بشور
پویا جوری که انگار اصلا چیزی نشنیده گفت: مامان یه چایی به من بده .. باید برم دانشگاه .. دیرم شده
زن دایی سرشو پایین انداخت و یه استکان چایی بهش داد .. معلوم بود که جلوی ِ من خیلی باهاش بحث نمی کنن
هنوز لقمه اول ُ نخورده بود که به دایی گفت: پول ِ دانشگاه ِ منو جور کردی ؟؟؟؟
دایی گفت: با چند تا از دوستام حرف زدم ... قراره از یکی شون قرض بگیرم
پویا یدفعه با صدای ِ بلند گفت: تازه قراره قرض بگیری؟؟؟
من تا فردا – پس فردا بیسشتر وقت ندارم
دایی با شرمندگی گفت: جورش میکنم بابا ... یه قرون – دو قرون که نیست
پویا این بار عصبانی تر گفت: شما که نمیتونی شهریه منو بدی .. چرا انقدر اصرار داشتی من برم دانشگاه
خوبه دو تا بچه ام بیشتر نداری که اینجوری تو خرجشون موندی
زن دایی با اشاره و نگاه ِ تندی به پویا ازش خواست که ساکت باشه
چویا گفت: وا... دیگه ... دو قرون پول نتونسته جور کنه
اصلا اوضاع ِ خوبی نبود ... صدای ِ خرد شدنِ دایی رُ میشنیدم
پویا از ناراحتی ... وسط ِ صبحانه بلند شد و رفت
**************************
همه میدانستند که عدنان به تازگی کسب و کاری جدید را آغاز کرده ... کسب و کاری که برای ِ رونق ِ آن روی ِ کمک پدرش بسیار حساب کرده بود .. شاید برای ِ همین بود که کسی از دیدن ِ او مقابل ِ حجره پدرش تعجب نکرد
اما دقایقی بعد .. صدای ِ داد و فریاد ی عدنان .. نگاه ی همه را به سمت آنها برگرداند
عدنان .. با صدایی بلند گفت: فقط همین .... همین مقدار میتوانی به من کمک کنی؟؟؟
پدر عدنان گفت: بیش از این در توانم نیست... اینها هم پس انداز این چند ماه است
عدنان با عصبا نیت کیسه پول را به داخل ِ حجره انداخت و گفت: این هم مال ِ خودت به درد من نمیخورد
هنوز حرفهایش تمام نشده بود که از ته بازار کسی صدایش زد
کسی که با دستپاچگی به سمت ِ او میآمد
نفس زنان به او رسید و گفت: چه نشسته ای عدنان .. حجره ات آتش گرفته
قصه به گوش ِ پیامبرص رسید: ایشان به ناراحتی سری تکان داده و فرمودند: و چیز را خداوند در دنیا كیفر میدهد :یکی تعدی و دیگری ناسپاسی پدر و مادر.
*****************************
به بهانه عصبانیت ِ پویا و برای ِ این که تنها نره و البته بیشتر برای ِ این که توی ِ اون اوضاع چشمم تو چشم ِ دایی نباشه .. رفتم دنیال ِ پویا و تا دانشگاه رسوندمش ... روی ِ تابلوی ِ بزرگ نزدیکه در ورودی چند تا اسم زده بودن .. اسم دانشجوهایی که به خاطر ِ مشروط شدن حق ِ ورود به دانشگاه ُ نداشتن
باورم نمیشد ... نگاهی به چشم های ِ گرد شده از تعجب ِ پویا انداختم ... چون اسم ِ پویا هم بین ِ اون اسامی بود
*****************************************
(2)
از یان که دیدم ماشینه پلیس جلوی ِ نمایشگاه وایساد تعجب کردم ... گفتم شاید سندی .. چیزی مشکل پیدا کرده
آقا ولی رُ صدا زدم .. همزمان با پلیس اونم رسید جلوی ِ در
مامور سلام کرد و گفت: تقوی هستم .. مامور ِ تحقیق .. آقای ِ سیاوش مقامی اینجا کار میکنه
آقا ولی گفت: بله شاگرد ِ نمایشگاس
مامور گفت: شاکی داره .. به خاطر ِ چک ِ بی محل .. رفتیم دمنزبشون کسی نبود .. گفتن اینجاست .. آقا ولی گفت: هنوز نیومده
مامور گفت: این برگه رُ بهشون بدین و بگین که تا ظهر ِ امروز خودشونو به کلانتری معرفی کنن
چند دیقه ای بود که مامور رفته بود ... اما من و آقا ولی هنوز هاج و واج بودیم
آقا ولی گفت: آخه چک واسه چی؟؟؟
اصلا این بچه مگه چقدر درمیاره که چکم کشیده
تو همین اثنا .. سیاوش رسید معلوم بود خیلی ترسیده
********************
رهگذر سکه ای در کاسه مرد ِ فقیر انداخت ... مرد سر بلند کرد اما رهگذر او را نشناخت .. امام صادق ع که چند قدمی عقب تر بودند جلو آمد .. سر به صورت ِ مرد نزدیک کرد و گفت: ابو حنیف تو هستی؟؟؟
مرد سر بلند کرد و با اندوهی بسیار گفت: از بعد از فلاکت و بدبختی شما تنها کسی هستید که مرا شناخته اید ای فرزند ِ رسول ِ خدا
امام صادق فرمودند: اینجا چه میکنی؟؟ این چه احوالی ست .. مال و ثروتت را چه کرده ای؟؟؟؟
ابو حنیف گفت: آتش ِ خواستن ِ مال ِ دنیا .. زندگی ام را سوزاند... در چنان ِ حرصی افتادم ... که کسی جلو دارم نبود ... هر روز بیشتر و بیشتر میخواستم .. بکدعه به خود آمده و دیدم .. که در خوشگذرانی های ِ دینا هر چه داشته ام را از دست داده ام
همسر و فرزند و دوستانم مرا ترک کردند و حالا جز درماندگی چاره ای ندارم
امام صادق ع نگاهی در چشمان ِ او کردند و با رافت فرمودند: رغب ت و تمایل به دنیا مایه غم و اندوه و زهد و بـى میلى به دنیا سبب راحتى قلب و بدن است
**************************
آقا ولی سیاوش صدا کرد و گفت: چی کار کردی پسر؟؟؟ از کلانتری اومده بودن دنبالت
سیاوش گفت: به دادم برس آقا ولی که خودم با دستای ِ خودم ، خودمو بدبخت کردم ...
آقا ولی گفت: چی کار کردی؟؟؟
ساوش گفت: واسه اون ماشینه .. همون که خیلی دلم میخواست بخرمش ... واسه اون چک کشیدم
آقا ولی با تعجب و بهت گفت: چی ؟؟؟؟ تو با دویست تومن مزد در ماه .. رفتی یه ماشین چند میلیونی رُ با چک خریدی؟؟؟؟
سیاوش گفت: یهو هوایی شدم .. نفهمیدم چی کار کردم
آقا ولی نگاش کرد و با غصه گفت: بدجوری خودت ُ گرفتار کردی
*****************************************************
(3)
بهش گفتم :مجید این کار ُ نکن ... آخه معرفت و مرام که این جوری نیست
دوباره محکم سر ِ حرف ِ خودش وایساد و گفت: ده سال ِ با هم دوستیم ... بعد از این همه مدت .. یه کار از من خواسته ... واسه دل ِ اون دارم این کار ُ میکنم
گفتم : واسه دل ِ دوستت داری به کاری میکنی که خد ا راضی نیست
گفت : تو میگی چی کار کنم ؟؟؟
گفتم : برو باهاش حرف بزن .. بهش بگو ... مرام و معرفتمون سر ِ جای ِ خودش .. بگو الان نمیتونم پول ِ برات جور کنم .. اما میگردم ... شاید .. تا یکی دو روزه دیگه بشه جورش کرد
یه کم رفت تو فکر ... اما دوباره حرف ِ خودش ُ زد که : نمیشه .. من واسه مرام و معرفتمون هم که شده ... باید این پول ُ جور کنم بهش بدم ...
گفتم : اما این پولی که داری میگیری .. با اون سودی که باد برگردونی ... حرومه .. خدا راضی نیست .. تو بخاطر ِ رضایت ِ دوستت ... دست به کار ِ حروم بزنی.... دستشو برد طرف ِ گوشی ِ تلفن ... شماره گرفت، فهمیدم که به حرفم گوش نمیده
صداش ش میشنیدم که میگفت: آره پنج ملیون میخوام .. سودش چقدر میشه .. دو ملیون ؟؟؟ یعنی هفت میلیون باید برگردونم .... باشه قبول.. الان میام ازت بگیرم .. کارم فوری ِ
******************************
دیدنه ابوصباح آن ساعت از روز بریام عجیب بود ... جلو رفته و سلام کردم ... نشنید ... در افکار ِ خودش غرق بود ... بلند تر سلام کردم ... از حال ِ خودش بیرون آمد و گفت : مرا ببخش صالح ... صدایت را نشنیدم
خندیدم و گفتم : در اندیشه چه هستی که این طور ... از حال ِ خود بیرونی؟؟؟
گفت: یکی از دوستانم از من کمک خواسته؟؟؟
گفتم : من تو را به خوبی می شناسم ابو صالح در یاری به مردم همیشه پیش قدم بوده ای
نفسی عمیق کشید و گفت: اما این بار قصه کمی فرق دارد... یکی از دوستانم از من خواسته که به واسطه سابقه دوستی مان .. به نفع ِ او در نزد ِ قاضی شهادت ِ دروغ بدهم
مبهوت گفتم و تو چه میخواهی بکنی؟؟؟
ابوصباح گفت: دو دل مانده ام از یک سو به رضایت ِ دوستم میاندیشم و از سویی دیگر به این که رضای ِ او سبب ِ خشم ِ خداست
به او گفتم ... من خود از زبان ِ امام حسین ع شنیدم که فرمودند:
كسانی كه رضایت مخلوق را به بهای غضب خالق بخرند، رستگار نخواهند شد.
ابو صباح نگاهی به من کرد و گفت: تو خود زبان ِ او شنیدی؟؟
سری به تاید تکان داده و گفتم: خودم از او شنیدم
ابو صباح راه کج کرد
گفتم کجا میروی؟؟
گفت : به خانه ... بگذار دوستم از من دلگیر شود ... رضای ِ او به خشم ِ خدا نمی ارزد
***************************
دو - سه ساعتی بود که مجید رفته بود .. رفت تا اون پول ُ برای ِ دوستش بگیره ... پولی که دو میلیون سود ِ مشکل دار داشت
کم کم دلم داشت شور میزد
آخه از مغازه ما تا جایی که مجید قرار بود بره ... پنج دیقه هم راه نبود
تو حال ِ خودم بودم که صدای ِ ماشینشُ شنیدم .. و بعد صدای ِ خودش ُ که اومد تو مغازه ... داغون بود ... بهش گفتم : چی شد ؟؟؟ پول ُ گرفتی ....
بسته های ِ پول ِ انداخت روی ِ میز ... بهش گفتم : پس چرا ناراحتی
نشست رو صندلی و گفت: سر ِ چها راه زدم به یه ماشینه ... اصلا نفهمیدم یدفعه از کجا پیداش شد....
مقصر من بودم
دو میلیون خسارت ِ ماشینه طرف شد
صدای ِ دو ملیونش تو گوشم پیچید ...
انگار خود ِ مجیدم فهمیده بود که چی شده