چشم گردون در عزای موسى جعفر گریست

دیده ی خورشید بر آن ماه خوش منظر گریست

این مجال ارادتی ناچیز به محضر ِ امامی ست که ناگفته ها درباره او بیش از گفته هایی ست که اهل ِ عالم درباره او میدانند

به قصد ِ زیارت دلهایمان را روانه آستان ِ امام موسی کاظم ع میکنیم

تا به قدر ِ بضاعت ِ سکوت ِ نگفته ها درباره او را به صدای ِ گفتن ها بدل کنیم

********************

با عزض ِ سلام و تسلیت به مناسبت ِ سالروز ِ شهادت امام موسی کاظم ع از رادیو تابستانه همراه ِ شما هستیم تا به قدر ِ دستهای ِ نیازمان از وجود ِ ای نهایته این امام بزرگ بهره ای ببریم

بهره ای که مفتاح و نجات بخش ِ دنیا و آخرتمان شود

********************

موسي شدي كه معجزه اي دست وپا كني

راهي براي رد شدن قوم، وا كني

زنجير هاي زير گلويت مزاحم اند

فرصت نمي دهند خودت را دعا كني

در يك بدن بجاي همه درد مي كشي

مي خواستي تمام خودت را فدا كني

وقت اذان مغرب اين تازيانه هاست

وقتش رسيده است كه افطار وا كني

مثل علي عروج نمازت امان نداد

فكري به حال فاصله ي ساق پا كني

عيسي مسيح من به صليبت كشيده‌اند

اينگونه بهتر است خدا را صدا كني

حالا ميان قحطي تابوت هاي شهر

بايد به تخته هاي دري اكتفا كني

**********************

ما بیش از اونچه بشه اندیشید  شرمنده و وامدار ِ محبت ِ امام موسی کاظم ع هستیم

چرا که تمام ِ اهالی ِ ایران در سایه رحمت و محبت ِ فرزند ِ مهربان ِ ایشان

... امام ِ رئوف .. غریب ِ طوس امام علی بن موسی الرضا ع .. روزگار میگذرانند

و فرزند ِ گرامی ایشان ولی نعمت ِ دنیا و دل ِ اهل ِ ایرانند

با ارادتی تمام سالروز ِ شهادت ِ  امام موسی کاظم ع رُ به محضر ِ فرزند ِ عزیز ِ ایشان امام  ِ تسلیم و رضا .. امام موسی الرضا ع تسلیت عرض میکنیم

و امید ی این رو داریم که امام به نگاهی بزرگ منشانه بپذیرند از ما این عرض ِ تعزیت ِ کوچک رُ

********************

به گواه ِ اهل ِ علم ِ و فضیلت امام هفتم (ع) با جمع روایات و احادیث و احكام و احیای سنن پدر گرامی و تعلیم و ارشاد شیعیان، اسلام راستین را كه با تعالیم و مجاهدات پدرش جعفر بن محمد (ع) نظم و استحكام یافته بود حفظ و تقویت كرد و علی رغم موانع بسیار در راه انجام وظایف الهی تا آنجا پایداری كرد كه جان خود را فدا ساخت .. تاثیر ِ مجاهدت و استواری ِ امام موسی کاظم ع تا جایی ست که برخی میگویند اگر پایداری ِ ایشان نبود به واسطه ظام و انحراف ِ حُکام ِ ظالم ِ وقت .. اثری از اسلام ِ حقیقی باقی نمیماند

***************

امام كاظم ‏علیه السلام در باب ِ یاری ِ  به نیازمندان  فرموده اند:

كمك كردن تو به ناتوان، بهترین صدقه است.

و در باب ِ مراقبه و محاسبه اعمال بیان نمودند که:

كسى كه هر روز خود را ارزیابى نكند، از ما نیست.

***************

حضرت امام کاظم(ع) در علم و حلم و تواضع و کرامت­های اخلاقی و بخشش و سخاوت، در زمان خود بی­مانند بود. بَدان و بداندیشان را با عفو و احسان خویش تربیت می­کرد؛ شب­ها به طور ناشناس در کوچه­های مدینه، به مستمندان یاری می­کرد. ایشان افزون بر اداره نهضت علمی پدرش و نشر حقایق اسلام، به خرافه­زدایی، دستگیری از مردم و ارشاد آنان و توجیه احادیث و حل مشکلات فقهی می­پرداخت.

ایشان  همیشه در سفازشی موکد به مردم میفرمودند که :

خیر برسانید و سخن نیك بگویید و سست رأى و فرمان‏برِ هر كس مباشید.

**************

مسجد داشت خلوت می­شد. نماز جماعت تمام شده بود. عده زیادی بلند شده و رفته بودند. تنها چند نفری نشسته بودند یا نماز می­خواندند. امام موسی کاظم(ع) مشغول نماز خواندن بود. زکریا تکیه داده بود به دیوار صحن. عجله­ای برای رفتن نداشت. منتظر بود امام نمازش را تمام کند تا ایشان را همراهی کند. پیرمردی هم نزدیک امام نشسته بود. او هم انگار عجله­ای برای رفتن نداشت. شاید هم خم و راست شدن و سجده و رکوع خسته­اش کرده بود. آخر پای پیرمرد درد می­کرد. به زحمت می­توانست روی پا بند بشود و بدون عصا، اصلاً نمی­توانست راه برود. مدتی بعد، پیرمرد تصمیم گرفت بلند شود و راه بیفتد. به سختی روی پاهای لرزانش بلند شد، اما انگار بعد یادش آمد که فراموش کرده عصایش را بردارد. خم شدن و برداشتن عصا، برایش سخت بود. یکی دو بار تلاش کرد، اما نتیجه­ای نگرفت. زکریا فاصله­اش با پیرمرد زیاد بود نمی­توانست، به کمکش برود و شاید تنبلی­اش می­آمد از سر جای خود برخیزد. اما در همین موقع، اتفاق عجیبی روی داد. امام موسی کاظم در همان حال نماز، عصای پیرمرد را برداشت و به او داد و بعد نمازش را ادامه داد. آن وقت بود که زکریا، هم از کارش پشیمان شد و هم فهمید که کمک کردن به پیرمرد ناتوان، چه­قدر می­تواند مهم باشد، آن­قدر که بتوان سر نماز هم این کار را کرد

**************

مرد روستایی چهره زشتی داشت، چنان زشت که همه از او کناره می­گرفتند. مرد قلب مهربانی داشت، اما مردم چهره­اش را می­دیدند و چهره­اش آنها را می­رماند. چه­قدر دلش می­خواست که یکی بنشیند به حرف زدن با او.

حالا که همه از او کناره می­گرفتند، او هم سعی می­کرد جلوی چشم مردم ظاهر نشود تا کمتر رنج بکشد، اما زندگی و احتیاجات روزمره، باعث می­شد که نتواند زیاد از دیگران دور بماند.

روزی در حال عبور از کوچه­ای بود. دید چند نفری پیش می­آیند. بعضی از مردم چنان بدجنس بودند که با دیدن او، روی در هم می­کشیدند. ترسید آنها هم با او این رفتار را بکنند، اما مردها خیلی عادی پیش آمدند و وقتی به نزدیکی او رسیدند، یکی از آنها نگاهش کرد. با مهربانی گفت: «سلام!» مرد، با تردید جواب سلام را داد. آیا رهگذر می­خواست او را مسخره کند؟

«اگر بتوانم کاری برایتان بکنم، با جان و دل انجام می­دهم».

در چهره گندمگون و زیبای رهگذر، اثری از تمسخر نبود. مرد با تعجب، رهگذر را نگاه کرد. او که بود؟ چرا برخلاف دیگران، از او روی­گردان نبود؟ چنان غافل­گیر شده بود که نتوانست چیزی بگوید. رهگذر و همراهانش گذشتند. مرد مدتی سر جا ماتش برد و بعد یادش آمد حتی اسم رهگذر را نپرسیده است.

جرئتی به خود داد و گفت: «صبر کنید! لحظه­ای صبر کنید!»

یکی از رهگذران برگشت.

ـ «کاری داشتی برادر؟»

ـ «نه، فقط می­خواستم بدانم این همراه شما که چنین مهربانانه با من سخن گفت، کیست؟»

ـ «او را نشناختی!»

ـ «نه، مردم زیاد مرا نمی­بینند و من هم زیاد آنها را نمی­بینم».

ـ «او مولایمان باب­الحوائج، موسی بن جعفر است».

مرد آهی از ته دل کشید.

ـ «جانم به فدای او، چرا نشناختمش؟ مرا شرمنده خود کرد».

ـ «اتفاقاً ما به ایشان عرض کردیم که اگر کسی با شما کاری داشته باشد، خود باید بگوید، نه اینکه شما درخواست کنید. فرمودند: این مرد (یعنی شما)، به حکم کتاب خداوند، برادر و همسایه ما هستند و با ما در بهترین پدر یعنی حضرت آدم و نیکوترین دین یعنی اسلام شریکند و ما وظیفه داریم که اگر کاری از دستمان برآمد، برای او انجام بدهیم

****************************

شهدای ِ ما با تاسی به امام مو سی کاظم ع ... سالهای ِ سخت ِ جنگ را در راه ِ احیای ِ اسلام ِ ناب ِ محمدی گذراندند و به بهای ِ جان در عهدشان به خدا وفا کردند

****************************

 با امید به نگاه  کریمانه امام موسی کاظه ع باب الحوائج  

 التماس دعا و

خداحافظ