نمایش ویژه مبعث- توجه به مکارم اخلاقی

**************************************

(قسمت اول)

( داشتن ِ صداقت نسبت به خود که اصلی ترین عامل شناخت ِ به خود است)

****

(فضای ِ خانه) : ... یک خانه قدیمی در روستا که مهیای ی جشن ّ مبعث میشوند.. برو و بیای ِ مردم و جابجایی ِ میوه و شیرینی .. صدای ِ محو ِ محیط ...

 "اون سیبها جاش اونجا نیست .. اینجوری آفتاب تا فردا خرابش میکنه"

"سماور ُ که گفت فرستاده .. حاج یحیی گفت.. با صد تا استکان و نعلبکی فرستاده ..."

" چراغونیا امشب تموم میشه .. امیر گفت، خودش تمومش میکنه"

 

(مکالمه تلفنی و صدای بلند تر از صدای ِ محیط ): بله ، من میدونم هماهنگ نشده بوده .. حالا .. اگه امکانش باشه ... نخیز ... من شب نمیمونم .. فقط یه صندلی ِ خالی توی سالن .. همین .... من با دکتر علوی .. صبح صحبت کردم ... گفت: فکر نمیکنه مشکلی باشه

(صدای پدر از دور): محمد .. بابا .. دیرت نشه پسرم ... تو حواست به سفرت باشه .. شلوغی ِ خونه مشغولت نکنه

(صدای ِ محمد که مشغول ِ صحبت با تلفن و همزمان جواب ِ پدر را هم میدهد): نه بابا جون حواسم هست .. ببخشید با شما نبودم .. پس مشکلی نیست .. میتونم با پدرم بیام .... آقا دست ِ شما درد نکنه .. واقعا خوشحالم کردین

(فاصله موسیقی کوتاه)

(مکالمه محمد و پدرش در اتوبوس در سفر به تهران)

محمد: جاتون راحته بابا

پدر(با خنده): آره بابا جون ...

محمد: میبینی بابا .. بازم قصه اتفاق های ِ مهم ِ زندگیه من خورد به مبعث ... فکر نمیکردم .. جلسه تایید ِ دکترام .. بیفته یه همچین روزی

پدر: تو مطمئنی که بودنه من اونجا بد نبست

محمد: بد برای ِ چی بابا؟؟؟!!!

پدر : آخه من یک کشاورز ِ روستایی ... اونجا .. وسط ی اون همه استاد و معلم ِ دانشگاه ...

محمد: این چه حرفیه بابا ... نمیدونی چقدر خوشحالم کردی وقتی فبول کردی که باهام بیای ... راستش فکر نمیکردم .. با وجود ِ جشن ِ توی ِ خونه دلت راضی بشه

پدر: من یه عمر ِ که منتظر ِ این لحظه ام ... از همون موقعی که به عشق ِ حضرت ِ رسول ص اسمت ُ محمد گذاشتم .. دلم میخواسته که یه جوری بزرگ بشی که من شرمنده خدا و حضرت نشم.. حالا وقتید میاینم که واسه خودت داری کسی میشی .. دلم آروم میشه و از خدا ممنونم ... راستی چقدر دیگه مونده  بابا؟

محمد: یکی – دوساعت دیگه میرسیم

(صدای ِ اعلام سالن): بی تردید همه شمایی که امروز در این همایش حضور دارین مطلع هستین که این گردهمایی به افتخار ِ دستاورد ِ ارزنده دکتر محمد روشن ضمیر ... در خصوص پروژه درمانی  قلب ِ مصنوعی در ایران ِ که ضمن ِ تایید توسط مراکز ِ علمی و معتبر ِ پزشکی ِ دنیا .. منجر به اخذ ِ درجه فوق ِ تخصص ِ قلب برای ِ این دانشمند ِ ارزنده ایرانی شد

(صدای ِ دست و تشویق ِ جمعیت)

 (صدای ِ صاف کردنه صدا یی محمد که نشان دهنده حضور ِ او در  فاصله تشویق پشت ِ میکروفون ِ)

محمد: با نام ِ خدا و سلام به همه شما عزیزان .. من در بربره این همه لطف .. صحبتی ندارم جز تشکر از خدای ِ بزرگ و همه اساتید ِ عزیزم ... و بیش از همه از دستهای ِ چروکیه پدرم که سالهای ِ سال برای  ِ به ثمر رسیدنه من رنج ِ زحمت ِ طاقت فرسای ِ کشاورزی رُ به خودش هموار کرد .. من اگر امروز به لطف ِ  خدا برای ِ ایران و مردمم  قدمی بسیار کوچیک برداشتم .. همه رُ از صفای ِ دل ِ روستایی ِ پدرم میدونم و از ایشون ممنونم که به من افتخار و اعتقاد ِ به اونچه که هستم رُ یاد داد

(صدای ِ تشویق ِ دوباره دستها)

*********************************************************

 

(قسمت دوم)

( داشتن ِ قناعت حقیقی در زندگی که سرچشمه دارایی ِ حقیقی ست)

****

(صدای ِ پدر از دور): محمد جان دیر شد بابا ... ما به مردم قول دادیم .. دختر ِ مردم چشم به راست

محمد با خودش حرف میزنه: بذار کفشامو بپوشم

صدای ِ قدم های ِ محمد که به سمت ِ پدر میره و بلندتر میگه: من و مریم که حرفامونو زدیم بابا

پدر: ولی امروز .. دوباره همه چیزُ بگو ... حساب ِ یه عمر زندگیه .. شرایط ِ کاری تو خیلی هم عادی نیست .. فقط از خوبیها نگو ... از سختیها هم بگو .. بذار با چشم ّ باز بیاد توی ِ زندگیت

(صدای ِ زنگ ِ در)

پدر: فکر کنم عمه بهار باشه .. بدو .. بدو .. دیر شد

محمد: باشه بابا .. چشم .. بریم

صدای ِ قدم هایی که دور میشوند

 (صدای ِ زنگ در و این بار سر و صدای ِ داخل ِ خانه مریم)

مادر مریم: ای وای .. فکر کنم خودشونن .. اومدن

پدر مریم: خوش اومدن خانم .. قدمشون سر ِ چشم

مادر مریم کمی با صدای ِ بلند: مریم تو حاضری؟؟؟

صدای ِ مریم از دور : بله

پدر ِ مریم در حال ِ نجوا با خودش: الهی که همه چی ختم ِ به خیر بشه

صدای ِ دوباره زنگ ِ در

باز شدنه در

و سلام و علیک و خوش آمدهای ِ معمول

پدر مریم : به به .. آقای ِ روشن ضمیر ... خوش آمدین آقا

مادرمریم: خواهش میکنم بفرمایین .. منزل ِ خودتونه

پدر محمد: باید ببخشین مزاحم شدیم

عمه با خنده: کاش همیشه همه مزاحمتها برای ِ همین کارای ِ خیر و شیرین باشه

مادرمریم: این چه حرفیه .. شما مراحمین

(فاصله کوتاه موسیقی)

صدای ِ محو ِ صحبت ِ بزرگترها با هم درباره جوونها و زندگی مشترک و کار و تحصیل

صدا ی مریم و محمد که بلند تر از صدای ِ محیط با هم حرف میزنند

محمد: من توی ِ چند جلسه قبل .. سعی کردم هر چی رُ که مهمه درباره خودم .. خانواده ام .. و شرایط ِ کار و تحصیلم برای ِ شما توضیح بدم .. حقیقت اینه که شما از میزان ِ  علاقه من به خودتون باخبرین .. اما خدا میدونه که با تمام ِ این محبت .. من راضی به لحظه ای اذیت ِ شما نیستم .... واقعیتش اینه که من شاید یه جاهایی به واسطه کار و البته دغدغه های ِ پزشکی و شغلی مجبور به تصمیم هایی بشم .. که ناخواسته شما رُ هم درگیر کنم .. من ازتون خواهش میکنم که به همه اینها فکر کنین چون توی ِ زندگی من شاید مجبور بشی از خیلی از چیزا بگذری ... چون من آدمی نیستم که بعد از این همه سال ... به یه اتاق  تو یه بیمارستان ِ مرتب راضی بشم .. من شاید برای ِ کارم جاهایی رُ انتخاب کنم که حتی شرایط ساده زندگی رُ هم نداشته باشه ... چون احساس میکنم اون آدما بیشتز از همه به من نیاز دارن ... میدونم کار ی راحتی نیست .. برای ِ همینم هست که دنبال ِ یه شریک و همراه ِ خوبم یه کسی که کمک کنه

مریم: اینجا همه میدونن که من و شما به واسطه درس با هم اشنا شدیم و قطعا خیلی خوب از شرایطه همدیگه با خبریم ....

محمد: یعنی .. یعنی شما میتونین با شرایطه من کنار بیاین؟؟؟؟

سکوت ِ کمی طولانی ِ مریم که به دنبالش سکوت ِ جمع رُ هم در پی داره

صدای ِ عمه خانم که از دور میگه: از قدیم گفتن .. این جور سکوتها علامته رضایته .... ایشالا .. مبارکه

صدای ِ پدرها و مادر مریم که تبریک میگویند

****************************************************

(قسمت سوم)

( توجه به دیگران و برای ِ رضایت ِ مردم کار کردن که رضایت ِ خداست)

****

(فضای ِ یک مرکز بهداشتی در یک روستای ِ دورافتاده)

صدای ِ همهمه محیط- صدای ِ خانمی که به مراجعان شماره میدهد

خانم منشی: "بابا رحیم ... شما بشین اینجا ... بعد از بی بی گُل ، شما برو پیش ِ دکتر"

بی بی گلُ: چی شده بابا رحیم؟؟؟

بابا رحیم: نمیدونم وا... دیروز .. سر ِ زمین .. یدفعه چشام سیاهی رفت ... نفهمیدم چی شد... گفتم شاید اگه استراحت کنم خوب بشم ... اما از دیشب سرم همین جوری درد میکنه

بی بی گل: غصه نخور ... ایشاا.. خوب میشی ... دست ِ دکتر خیلی سبک ِ ... معبینه ات که بکنه ... میفهمه چت شده ... خوب میشی

خانم منشی: گلنار تو اینجا چی کار میکنی؟؟؟

گلنار- دختر ده- یازده  ساله: دکتر دیروز بهم گفت بیام ...

منشی: گفت بیای اینجا؟؟؟

گلنار: آره ... خودش گفت... آخه دیروز .. بهش گفتم که آخر ِ هفته باید برم شهر امتحان بدم .. گفتم .. معلممون به خاطر ِ خرابی ِ پل نتونسته بیاد روستا .. اقای ِ دکتر هم گفت که امروز بیام پبشش تا بهم درس بده

منشی: الان که نمیشه ... میبینی که یه عالمه مریض اینجا هست

گلنار: پس کی بیام ... به خدا خودش گفت

منشی : میدونم که خودش گفته ... الان برو خونه ... یه ساعته دیگه بیا اینجا ... تا اون موقع کاراش دیگه تموم  شده ...

صدای ِ محمد از دور که مریض را بدرقه میکرد: برو مش ابراهیم به سلامت ... از این به بعد هم قرص های ِ قلبتو همیشه پیش ِ خودت نگه دار .... تا احساس کردی حالت داره بد میشه یکش ُ بذار زیر ِ زبونت ... اگه خوب نشدی بیا درمانگاه... اگه شب و نصف ِ شب هم بود و بیا دم ِ خونمون ...

صدای ِ مریض: خیر از جوونیت ببینی دکتر ... الهی که تن ِ خودت ُ عزیزات هیچ وقت گرفتار ِ مریضی نشه

صدای  محمد از دور و این بار بلند تر ... : بی بی گل ... شما بفرمایین

صدای ِ محیط و قدم های ِ کسی که وارد میشود

منشی: سلام مریم خانم ... خوش اومدین

مریم با خوشرویی: سلام  سارا جان ... دکتر هنوز مریض داره؟؟؟

منشی : آخریش ِ ...

هنوز حرفش تموم نشده .. که صدای ِ محمد از دور شنیده میشه: به به .. مریم خانم

مریم : سلام .. خسته نباشی .. کارت تموم شده؟؟؟

محمد : ببخشید ... امشبم دیر شد ....

مریم : گلنار برای ِ امتحانِ ریاضیش منتظرت بود ... دیر کردی ... با هم درس خوندیم ... دیدم هوا داره تاریک میشه.. بردمش خونه شون ... سر ِ راه اومد م اینجا با هم بریم خونه

محمد: ببخشید .. شرمنده ام ... اصلا نفهمیدم زمان چه جوری گذشت

صدای ِ قدم ها و خداحافظی ِ مریم و محمد با منشی

 

(صدای ِ فضای ِ بیرون .. صدای ِ دور پرنده ها و فضای ِ آزاد)

محمد: مریم ... من .... من میخواستم بهت بگم ... که واقعا از زندگیم راضی ام ... زندگی ای که میدونم ... خیلی راحت نیست ...

ولی تو ... با همه چی کنار اومدی .... من ... من ... واقعا ازت ممنونم ... چون همه اینها فقط و فقط  به خاطر ِ  بودنه تو ا ِ

من همیشه دلم میخواست برای ِ مردمی که دوستوشن دارم یه کاری بکنم ... نمیگم که صد درصد موفق شدم اما ... اما به لطف ِ خدا راضی ام و این احساس ِ رضایت ُ از همراهی ِ تو دارم

من ... خیلی خوشحالم که اینجا ساده ء ساده برای ِ خودمون ... برای اون چیزایی  که دوست داریم و برای ِ اون چیزهای که خدا دوست داره زندگی میکنیم