راه شب- دوشنبه
ساعت 30 دقیقه بامداد
اینجا .... تهران
ایران
راه ِ شب ِ دوشنبه شب
*********************************
امشب ما هستیم و اونهایی که سالهاست همین موقع روی ِ موج ِ رادیو ایران شنونده صدای ِ ما هستند
پس
به حرمت ِ وفای ِ دوستان ِ قدیمی ... سلام
*********************************
امشب ما هستیم و اونهایی که قبل از دیگران .. به قول و قراراشون با خودشون وفا میکنن
پس به حرمت ِ اونایی که همه جوره اهل ِ وفان ... سلام
*********************************
امشب ما هستیم و اونایی که دنیا هر چقدر هم براشون بچرخه .. باز حواسشون به وفای ِ به خیل چیزا هست
پس به حرمت ِ اونایی که وفای ِ به گذشته ... پیش ِ روی ِ قدم های ِ امروزشونه ... سلام
*********************************
امشب ما هستیم و اونایی که چه اهل ِ گذشته و چه اهل ِ امروز ... اهل ِ وفا و وفاداری ان
پس به حرمت ِ دل ِ همه آدمهای ِ با وفا
سلام
*********************************
سلام به همه شما مردم ِ خوبم که تمام ِ عشق ِ ما
امید ِ به وفای ِ شماست
به شما مردم ِ عزیزم در سر تا سر ِ ایران
*********************************
داستان اگه ... یه کم ... راحت تر بخوایم در مورد موضوع برنامه امشب صحبت کنیم ... باید بگم که ... وفای به عهد ... یه جورایی همون خوش قولی خودمونه ....
خوش قولی ای که شاید ... انجامش به نظر ساده بیاد .. اما ... واقعیت اینه که خیلی سخته .... اونم تو شلوغی و بدوبدوهای زندگیهای امروز....
من توی زندگیم ... فقط ... یه نفر رو می شناسم ... که هیچ وقت زیر قولش نزده ...
نه این که .. چون آقاجونم رو دوست دارم آ ... نه ...
آقاجونه من .. واقعا ... آدم خوش قولیه ... و هیچ وقت زیر حرفش نزده...
یادمه .... بچه بودم ... تقریبا هفت .. هشت ساله ....
توی کوچه مون ... یه آقا شاهرخ بود .... یه آقا شاهرخ که یه کامیون بزرگ داشت ... آقاجون می گفت راننده بیابونه ....
آقا شاهرخ یه پسر داشت که تو مدرسه .. هم کلاسی من بود .... ما با هم .... زیاد دوست نبودیم ... چون امیر ... پسره آقا شاهرخ درسش خیلی خوب بود ... همه اش کله اش تو کتاب بود ... ولی من ... نه این که درسم بد باشه .. نه ... اما شیطون تر و بازیگوش تر بودم ... واسه همین ... خیلی با همدیگه رفاقت نداشتیم...
یه روز عصر که از نونوایی می اومدم ... دیدم امیر داره تو کوچه با یه توپ چهل تیکه بازی می کنه .... اون موقع ها ... کمتر کسی توپ چهل تیکه داشت ....
از اون به بعد ... چشمم همش دنبال توپ امیر بود ... انقدر که بابامم فهمید ... بهم گفت ... اگه صد تا بیست بگیرم یه توپ عین توپ امیر برام می خره ....
نسشتن پای درس و کتاب .. خیلی واسم راحت نبود ... اما .... به عشق اون توپ چهل تیکه .... بازیگوشی ها مو کم کردم .... نشستم سر درس هام ....
صدمین بیست رو که گرفتم .. تا خونه دوییدم ....
اما .... بابام گفت که فعلا دستش خالیه ... حسابی دمغ شدم ... آقاجون ... بابا رو کشید کنار و بهش گفت :" که کار خوبی نکردی .وقتی به بچه قول میدی باید پاش وایسی ...."
نتیجه قول بابام این شد که ... رفت با امیر حرف زد و ازش خواست ... که تا وقتی ... اون توپ رو ... برام می خره ... با توپ اون بازی کنیم .....
این جوری شد که با هم رفیق تر شدیم .... اونقدر رفیق که وقتی باباش مریض شد و رفت بیمارستان ... منم با آقاجون .... رفتم دیدنه آقا شاهرخ ...
ما اون موقع ها بچه بودیم .... اما ... اما من دیدم که آقا شاهرخ دست آقاجونو گرفت و ازش خواست .... که اگه اتفاقی براش افتاد ... آقاجون مثل من مواظب امیرش باشه ......
آقاجون .. یه چشم گفت و تا آخر عمر سر حرفش وایساد ....
اونقدر که از سال بعد .... من و امیر رو با هم می برد که ... برامون لباس عید بخره ....
وقتی به مدرسه سر می زد ... اوضاع درس هردومونو می پرسید..
رو سر هردومون با هم دست می کشید ...
و لبخندش درست مساوی بین مون تقسیم می شد .....
و این قصه ادامه داشت تا شب عروسی ....
آقاجون عروسی هر دومونو تو یه روز گرفت ....
حالا وقتی تو مهمونی ها .... کنارهم میشینیم از روی محبته آقاجون ... هیچ کس نمی تونه بفهمه که کدوم یکی از ما نوه واقعی آقاجونه .....
شما چطور ؟؟؟؟
بزرگترین قول و عهدی که توی زندگیتون ... بهش وفا کردین چی بوده ؟؟؟
و اون قول رو به کی داده بودین؟؟؟؟
شماره تماس:
شماره پیامک: