باز هم سفر و سینی ِ آب و قرآن ِ مادربزرگ گاهی وقتا با خودم فکر میکنم که بعضی چیزا با گذشت ِ زمان ، اصلا عوض نمیشه بعضی چیزا مثل ِ … کاسه سفالی ِ آب  و قران ِ مادربزرگ که با یه شاخه گل ِ محمدی که از باغچه میچید و بدرقه سفرمون میکرد سفری که سفرهای ِ دیگه کلی فرق داشت
************************************************
بسم ا... الرحمن الرحیم ، خدایا به امید ِ خودت
************************************************
سلام ... سلام به همه اونایی که مثل ِ ما کوله بار ِ سفرشونو و بستن و اگه خدا بخواد راهی ان ***********************************************
سلام به همه اونایی که چند وقتی هست که تو فکر ِ این سفرن و کلی خدا خدا کردن که قسمتشون بشه
*********************************************
به همه اونایی که  امسال میخوان یه جایی باشن که بهارش با همه جای ِ ایران فرق داره سرزمینی که دیار ِ همیشه بهار ِ ایرانه
 *********************************************
 مطمئنم که حال ِ همتون خوبه چون سفر رفتن اشتیاقی توی ِ دل ِ آدم میندازه که حال و هوای ِ آدم ُ از این رو به اون رو میکنه
*********************************************
برای ِ یه سفر ِ تموم عیار که به همه توش حسابی خوش میگذره همسفر ِ ما باشید
*********************************************
توی ِ این سفر هر چی بارتون سبک تر باشه بهتره چون  یکی از دوست داشتنیهای ِ این سفر اینه  که یه وقتایی با  یه شرایطی روبرو میشین که شاید خیلی منتظرش نبودین به ضروریات بسنده کنید چون اونجا به لطف ِ خدا همه چی هست همه چی ... اما از نوع ِ ویژه اش
 *******************************************
اینجا حتی سفره هفت سینش هم با همه جای ِ ایران فرق داره
********************************************
اینجا لحظه تحویل ِ سالت ُ کنار ِ کسایی هستی که یا الان آسمونی شدن و یا زمینی ان و رنگ وبوی ِ آسمون ُ دارن
**********************************************
کسایی که عین ِ آینه میمونن کسایی که وقتی پیششونی ازشون نور میگیری  و دلت روشن میشه دلی که چشمت ُ روشن میکنه  و باعث میشه که یه چیزایی رُ ببینی که تا حالا نمیدیدی
**********************************************
باعث میشه مهربون تر بشی .... بقیه رُ بیشتر دوست داشته باشی بیشتر به فکر ِ دیگران باشی  و دلت براشون بسوزه دلسوزی که مقدمه خدمت کردنه به همین مردم بشه
*************************************************
اونایی که توی ِ این سفر قدیمی ترن میگن اینجا همه چیش با بقیه جاهای ِ دنیا فرق داره خاکش ،  هواش ، آبش و حتی آدمهاش
**********************************************
اونا میگن ادمای ِ اینجا خدا رُ بیشتر دوست دارن و به عشق ِ خدا یه کارایی میکنن که شاید عالم ُ متحیر کنه
**********************************************
اینجا سرزمین ِ کسایی که کیمیای ِ ایرانن جوونها و  شهدایی  که عشق تر از اونها کسی نیست اونقدر عاشق که از خودشون و همه چیزایی که میتونست توی ِ دنیا اسیرشون کنه گذشتن
**********************************************
اینجا سرزمین ِ آدمایی که باهاشون راحتی کسایی که حرف زدن ِ باهاشون ساده اس و فهمیدنه حرفهاشون هم سخت نیست کسایی که خوب بودن ، خوب زندگی کردن و حالا هم جز خیر و خوبی سوغاتی برای ِ تو ندارن
**********************************************
خوبی ای که شاید مدتهاست دلت هواش ُ کرده اما بهش نرسیدی خوبی ای که همه چیت ُ تنظیم میکنه هم حال ِ دلت و هم حال ِ زندگیت ُ
**********************************************
اونایی که عید ِ امسال با ما همسفرن برنده ان چون سالی که نکوست از بهارش پیداست بهاری که از این سرزمین شروع بشه تا آخر ِ سالش جز خیر و خوبیو دلخوشی نیست
**********************************************
تا دیر نشده بار ِ سفرتونو ببندین و با ما راهی بشین که مسافر ِ یکی از بهترین جاهای ِ عالمیم
**********************************************
پس هر کی اهل ِ سفر ِ دلشو بده به ما و راهی بشه
**********************************************
خانم: میگم خوب شد  امروز قبل از سفر یه سر رفتیم خونه بابابزرگ و مامان بزرگمون و بهترش اینکه بابا و مامانمونم اونجا دیدیم آقا: واقعا که این رسم ِ دیدنه بزرگتراها تویِ روزای ِ اول ِ عید رسم ِ شیرینی ِ یه رسم که خدا کنه تا همیشه بمونه
البته با عیدی هاش بمونه خانم : آره خدا کنه با عیدهاش بمونه چون آدم حتی وقتی بزرگ هم میشه از این که بهش عیدی بدن خوشش میاد
آقا: اونم یه عیدی مثل ِ مال ِ بابابزرگ که از لای ِ قرآن بهمون میده و کلی تبرک داره خانم: این روزا همه مثل ِ ما  میرن سراغ ِ کسایی که دوستشون دارن سراغ ِ بزرگترا و پدربزرگها و مادربزرگها سراغ ِ پدر و مادر فامیل و دوست و آشنا سراغ ِ دوستهای ِ قدیمی و کسایی که با دیدنشون دلمون هم مثل ِ دنیامون بهاری میشه آقا:  دلم یه جوری میشه وقتی به اونایی فکر میکنم که این روزا به هوای ِ این که پیش ِ پدربزرگ و پدرشون باشن به هوای ِ این که پیش ِ برادر و همسر و بچه شون باشن راهی ِ سرزمین های ِ جنوبی ِ ایران میشن راهی ِ دیاری که سالها قبل، عزیزانشون ، سالهای ِ نوی ِ زیادی رُ توی ِ همین خاک تحویل کردن عزیزانی که شاید بعد از جنگ و دفاع مقدس دیگه هیچ وقت سر سفره هفت سین نبودن و جاشون همیشه خالی بود حالا به رسم ِ وفای ِ اون بچه ها خیلی از مردم ِ این وطن ... سال ِشون رُ توی ِ همین سرزمینها و با همین بچه ها نو میکنن با بچه هایی که شاید جاشون توی ِ زمین خالی ِ اما  از  آسمون همه مار ُ میبینن عید ِ همگی مبارک ... بخصوص عید ِ اون بچه هایی که رفتن تا ما امروز با دلهایی شاد و پر شور کنار ِ عزیزانمون سر ِ سفره هفت سین بشینیم و کاممون رُ شیرین کنیم
*************************************************
خانم: من فکر نمیکنم بین ِ مردم ایران کسی یا خونواده ای پیدا بشه که عزیزی از خودشون
خونواده شون
بچه محل هاشون
همسایه شون توی ِ جنگ نبوده باشه
جنگ واسه هیچ کدوم از ما غریبه نیست و هممون با گشوت و پوستمون احساسش کردیم
اقا: آره ... حالا یکی بیشتر و یکی کمتر
خانم: واقعا توی ِ جنگ همه بودن ... از معلم و دکتر و کارگر گرفته .. تا خیاط و پرستار و دانش آموز و دانشجو
از جوون و نوجوون و پیرمرد گرفته تا خانم هایی که پشت ِ جبهه و یه وقتایی حتی تا نزدیک خط ِ مقدم خدمت میکردن
خیلیاشون کلی آرزو واسه خودشون داشتن اما بخاطر ِ آرزوهای ِ خوبی که برای ِ ایران داشتن از آرزوی ِ خودشون گذشتن
 
 
 (ربط مهندس عمران   یوسف زاده – آیتم اول) یه وقتایی توی ِ سالهای ِ قبل ... توی ِ سالهایی که جنگ بود ، بچه های ِ جبهه رُ خیلی راحت میشد شناخت بچه هایی که لباس خاکی تنشون بود ... پلاک دور ِ گردنشون بود و سربند داشتن اما امروز بچه های ِ جنگ ِ دیروز ... توی ِ عرصه های ِ دیگه دارن از این وطن دفاع میکنن بچه هایی که حالا به عرصه عمران و سازندگی وارد شدن و هر کدوم یه جهادگر ِ علمی و عملی ان بچه هایی که جنگ براشون تموم نشده و فقط شکلش عوض شده کسایی که هنوز هم به امید ِ پیروزی ایستادن ******************************************************** (خانم ) میدونی من اولش خیلی راضی به این سفر نبودم
آخه تا حالا با کسایی که حتی یه بار هم ندیده بودمشون مسافرت نرفته بودم
(آقا): راستش من اولش نمیدونستم که این سفرمون چه جوری میشه نمیدونستم توی ِ این سفر  اصلا بهمون خوش میگذره یا نه اما ... اما .... واقعیت اینه که از همون اولین لحظه سفر از همون وقتی که قبل از سوار شدنه به اتوبوس همسفرهامونو دیدم  اصلا احساس ِ غریبه گی نکردم که اتفاقا انقدر کلی هم احساس ِ خوبی داشتم  یه احساسی که انگار همشونو سالهاست که میشناسم دوستایی که انگار یه عمر ِ همدیگه رُ میشناسیم اونقدر که حالا مطمئنم این سفر به هممون خیلی خوش میگذره اونقدر که دلم نماخواد حالا حالاها تموم بشه
جنگ با همه فراز و فرودش حقیقت ِ سخت و سنگینی بود حقیقتی که گاهی طاقت فرسا میشد و شاید برای ِ همین هم  بود که گاهی در اوج ِ این همه سختی دیدن و شنیدن و خوندنه جمله ای که به ظاهر شوخی به نظر میرسید ... حال و هوای ِ همه ر ُ بهتر میکرد و بار ِ خستگی رُ سبک تر جملاتی که کم کم بین ِ بچه ها ، بخصوص بین ِ اونهایی که شیطنت ِ بیشتری داشتن ، نُقل و نبات شده بود مثل ِ این که میگفتن : لبخندهای شما را خریداریم. یا روی ِ لباسهاشون مینوشتن که  ورود ترکش به منطقه ممنوع یا جمله روی ِ تانکر آب که نوشته بودند  مشک آهنی و جلوی ِ تدارک که نوشته بودن  "مواظب باش ترکش کمپوت نخوری
*********************************************
(آقا): راستی اون خانم رُ دیدی؟؟
خانم: کدوم خانم ِ ؟؟؟؟   
آقا : همون که دیروز برات چایی ریخت و با هم حرف زدین ...
خانم : اون خانم ِ که مثل ِ مادربزرگ بود رُ میگی؟؟؟
آقا: آره .... وقتی باهات حرف میزد چی بهت میگفت .... یه جوری نگاش میکردی.
خانم : بهم گفت که سالهاست چشم انتظار ِ پسرش ِ
پسری که هیچ کس ازش هیچ خبری نداره بچه ای که هر سال به عشقش میاد جنوب و عیدشُ جایی میگذره که یه روزی پسرش توش میجنگیده **********************************************
(صبوری و جنازه سوخته برادر- آیتم دوم )
آقا :هنوزم وقتی بهش فکر میکنم نمیتونم باور کنم
خانم : چی رُ
آقا: اون اتفاقی که اون اقاهه تعریف کرد باورم نمیشه که آدم بتونه انقدر صبر کنه
اونم دربرابرِ کسی مثل ِ برادرش
******************************************************** (خانم) اینجا همه چیش با سفرای ِ دیگه فرق داره ها؟؟؟
اینجا کسی فقط فکر ِ خودش نیست فکر ِ این که برع تا زودتر برسه
اینجا همه با هم دوست دارن برسن به مقصد (آقا)  آره مثل ِ همین دیروز که اتوبوسمون توی ِ راه پنچر شد و اتوبوسای ِ دیگه همه وایسادن  برای ِ کمک کمکی که باعث شد ما هم خیلی زود بتونیم راه بیفتیم و خیلی توی ِ جاده نمونیم   *************************************************
(خانم ):مادر شهیدی عکس ِ بچه های ِ شهیدش ُ به حضرت امام خمینی نشون داد عکس اول رُ  گذاشت روی میز و گفت:  این پسر اولم محسن ِ عکس دوم رُ درآورد و گفت: این پسر دومم محمد، دوسال از محسن کوچکتر بود عکس سوم رُ  در آورد و اومد که بگه  این پسر سومم...  دید شونه های امام میلرزه مادر شهید فوری عکسها رُ  جمع کرد زیر چادرش و خیلی جدی گفت: 4 تا پسرمو دادم که اشک شما رو نبینم.
**************************************************** 
  (آقا): دقت کردی که چقدر گزارشگر و خبرنگار و عکاس با مکا همسفرن؟؟؟
 اینجا بازار ِ اخبار و عکس و گزارش گرمه خیلیهاشون از شبکه های ِ خبری بزرگ و روزنامه های ِ معروفن
اومدن تا از این اتفاق ِ مهم گزارش و خبر تهیه کنن (خانم) یکی از این گزارشگرها یه خانمی ِ که میگه چندمین بارش ِ که میاد راهیان ِ نور میگه بار ِ اول اصلا فکر نمیکرد که دوباره راهی ِ این سفر بشه میگه به اصرار ِ مجله شون اومده بود اما از سالهای ِ بعد هر سال یکی – دو ماه قبل از عید از مسئول ِ مجله میخواد که اسم ِ اونو برای ِ سفر ِ راهیان ِ نور بده
 
(بیسیم چی- آیتم سوم)
تعریف ِ بچه های ِ بسیم چی روی ِ خودشونه کسایی که همه جا بودن و توی ِ یه چشم به هم زدن همه خبرا تو دستشون بود بچه های ِ تیز و باهوشی که یه وقتایی سرعت ِ انتقال ِ اطلاعتشون ... چشم ِ همه رُ گرد میکرد امروز هم خیلیا بسیم چی ِ اخبارن بسیم چی ِ خبرهایی که باید به گوش ِ همه برسه خبرهایی که میتونه چشم های ِ خیلی هار ُ باز و گوشهای ِ خیلیا رُ شنوا کنه خبرهایی که گاهی دل ِ آدم ُ تکون میدن برای ِ دقایقی کوتاه رویِ خط ِ بی سیم ِ   خانم عارفه موسوی هستیم بیسیم چی ای که به گوش ِ تا حرفای ِ شمار ُ بشنوه
******************************************************** (آقا ): دیروز داداشم بهم زنگ زد و گفت که خوش بحالتون ... کاشکی منم باهاتون میاومدم میگفت: حتما کلی داره بهتون خوش میگذره میگفت: توی ِ تلویزیون یه برنامه از راهیان ِ نور پخش کردن و حسابی هوایی شده بهش قول دادم سال ِ دیگه اونم با خودمون بیاریم
خانم: خیلی عالیه با خانمُ و دخترش واقعا خوش میگذره **************************************************** 
(خانم) توی ِ جمع ِ همسفرهامون یه دختر خانم ِ کوچولویی بود که میگفت : پدربزرگش شهید شده میگفت: امسال به مادرش گفته که خلی دلش میخواسته  که پدربزرگش یود و توی ِ عید به دیدنش میرفت میگفت: مادرش با شنیدنه این حرف .. ساک ِ سفرشونو بسته و راهی شدن گفت: مادرم بهم گفته که امسال میریم دیدنه پدربزرگ ... میریم پیشش تا سال مونو کنار ِ اون نو کنیم گفت : تازه من واسه پدربزرگم یه نقاشی کشیدم که میخوام بدم بهش ************************************************
)مادری که سی سال منتظر ِ پسرش ِ- آیتم چهارم(
میگن انتظار سخت ترین کار ِ دنیاست .. و هر چی طولانی تر میشه سخت تره شاید سختی ِ این احساس رُ بشه توی ِ چشم های ِ مادری دید که هر روز صبح قبل از طلوع آفتاب جلوی ِ خونه شُ جارو میزنه ... آب میپاشه .... و چشم به کوچه میدوزه تا پسرش از راه برسه چشم هایی  که نه یه روز .. نه دو روز ... نه ده روز ... نه یک سال و ده سال که سی سال ِ چشم براهن چشم براه ِ پسری که همه عشق و زندگی ِ مادر بود و امید ِ سالهای ِ پیری ِ مادر که حالا جز تنهایی عصایی برای ِ دست نداره
**************************************************** 
)آقا) امروز صبح سر ِ صبحونه یه پسری دیدم که یه پلاک توی ِ گردنش بود ... وقتی متوجه ِ نگاهم شد گفت: مال ِ پدرم ِ گفتم : چرا انداختی توی ِ گردنت ؟؟ گفت: بابام .. قهرمان ِ زندگی ِ منه ... این چیزی که نمیخوام هیچ وقت یادم بره ... دوست دارم عین ِ اون بشم شاید بعضیا فکر کنن که شهدا فقط توی ِ میدون ِ جنگ قهرمان بودن اما ... خاطرات ِ زندگی ِ اونها نشون میده که اونها توی ِ زندگی ِ شخصی و برای ِ همسر و بچه هاشون هم قهرمان بودن قهرمانهای ِ محبت و عاطفه همسر شهید همت تعریف میکنن که: وقتي به خانه مي اومد ، من ديگه حق نداشتم كار كنم . بچه رُ عوض مي كرد ، شير برش درست مي كرد . سفره رُ مينداخت و جمع مي كرد ، پابه پاي من مي نشست ، لباس ها رُ مي شست ، پهن مي كرد ، خشك مي كرد و جمع مي كرد .اون قدر محبت به پاي زندگي مي ريخت كه هميشه بهش مي گفتم : درسته كه كم مي آيي خونه ؛ ولي من تا محبت هاي تو رُجمع كنم ، براي يك ماه ديگه  وقت دارم . نگام مي كرد و مي گفت : تو بيش تر از اين ها به گردن من حق داري . يك بار هم گفت : من زودتر از جنگ تموم مي شوم وگرنه ، بعد از جنگ بهت نشون مي دادم که  تمام اين روزها رُ چه طور جبران مي كردم.
**********************************************
شادیهای ِ ساده جبهه وضو می گیری یا مارو غسل می دی ؟ از جمله بچه هایی بود که وقتی وضو می گرفت از شست پا تا فرق سرش رو خیس می کرد .ای کاش فقط خودش را خیس می کرد ، تا چهار نفر این طرف و آن طرف تر از خودشو هم بی نصیب نمی گذاشت . صدای شالاپ شلوپ دست و رو شستنش رو هم نگو و نپرس .برای بچه های قدیمی این دیگه عادت شده بود ولی بچه های سر و زبان دار تر و وسواسی تر که نا آشنا بودند ، می گفتند : وضو می گیری یا ما را غسل می دهی
**********************************************
(آقا) امروز یه کم خسته بودم ... و توی ِ حال ِ خودم نفهمیدم کِی و چه جوری اما به خودم که اومدم یه پیرمرد ِ خوش رو جلوم وایساده بود و یه لیوان شربت گرفته بود طرفم با خنده گفت: بخور باباجون حالت ُ جا میاره و اخمات ُ باز میکنه حرفاش ساده بود و شاید هیچ چیز ِ مهمی نداشت اما اونقدر از ته ِ دل بود که به دلم نشست
بهم گفت : پسر ِ منم کهر فت جبهه هم سن وسال ِ تو بود بخور و یه صلوات برای ِ شادی ِ روحش بفرست
با خودم گفتم: چقدر سخته یه پدر برای ِ روح ِ پسرش دعا کنه
انگار صدای ِ دلمو شنید گفت: اون از من بهتر بود ... الان جاشم از من بهتره من برایِ خودم باید دعا کنم لبخندی زدم لیوان ُ گرفتم و گفتم ممنون
باورت نمیشه شربت ُ که خوردم حالم خوب شد
خوب شدنی که میدونستم از محبتِ اون پیرمرد بود ********************************************** اینجا همه خیلی خوبن انگار آب و هواش ... خاکش ... همه چیش با جاهای ِ دیگه فرق داره راستش قبلا وقتی از بچه هایی که توی ِ جبهه بودن ، این حرفا رُ میشنیدم متوجه نمیشدم اما حالا خودم با همه وجودم احساس میکنم که اینجا همه چی یه جور ِ دیگه اس یه جوری که خیلی خوبه ********************************************
از سید شهیدان اهل قلم سید مرتضی آوینی  کلامی ست که میگوید : شهدا از دست نمی روند، به دست می آیند..
**********************************************
(خانم) :هر سال عید انقدر فکرم پیش ِ همونی و این ور و اون ور رفتن بود که اصلا نمیفهمیدم  روزای ِ عید چه جوری میگذره   اما حالا با وجود ِ  این که مدام توی ِ راه و جاده ایم  و کلی هم کار داریم   نه خسته میشم و نه حساب ِ روزام از دستم در میره اینجا واسه هر روزت کلی برنامه داری یکی برنامه خوب که بهت احساس ِ مفید بودن میده یه احساس ِ خوب که باعث میشه بهت خوش بگذره یه خوش گذشتنه واقعی (آقا) راست میگه امسال عید بیشتر از همیشه داره به منم خوش میگذره **********************************************
(خانم) اینجا قیمت و خرید و فروشها با دنیای ِ زندگی ِ ماها خیلی فرق  داره اینجا همه چی صلواتیه یا به قیمت ِ لبخند و خنده اس اینجا واقعا دنیا یه جور ِ دیگه اس (آقا) آره مثل ِ همین دیروز که با هم رفتیم کفشامونو واکس زدیم وقتی خواستیم پول بدیم طرف خندید و گفت: بابا صلوات بفرست چرا شرمنده مون میکنی
 
خريد با يك صلوات
 
  ايستگاه‌هاي صلواتي به مكاني اطلاق مي‌شد، مشتمل بر فضاهاي مسقف، ايوان و يا فضايي داراي سايبان و محوطه (با حصار و بي‌حصار. اين ايستگاه‌هاي در اطراف مناطق نبرد، دژباني‌هاي مهم و ورودي يا داخل شهرهاي مناطق جنگي قرار داشتند. در داخل شهرهاي جنگي معمولاً از فضاهاي جنبي مساجد يا حسينيه‌ها بدين منظور استفاده مي‌شد ولي در خارج از شهرها، ساختمان‌هاي موقتي (يك طبقه‌اي) با مصالح ساده از قبيل بلوك‌هاي سيماني، تيرآهن يا ورق‌هاي فلزي ساخته مي‌شدند. هر چند امكانات همه ايستگاه‌ها مشابه نبود و فضا و كم و كيف خدمات آنها متفاوت از يكديگر بود اما ارائه انواع خدمات را در اين مجموعه‌ها مي‌توان به‌صورت زير تقسيم‌بندي كرد: پذيرايي با آب خنك، شربت و دوغ خنك. پذيرايي با چاي. تغذيه با غذاهاي ساده (نان و پنير، نان و ماست، نان و حلوا، خرما، برنج با خورشت ساده) و به ندرت غذاهاي ديگري مانند چلوكباب و چلومرغ و تنقلاتي چون شكلات، پسته و بيسكوئيت. اهداي اقلام فرهنگي از قبيل مهر و جانماز، جزوات دعا، عكس‌هاي امام، پيشاني بند، كتب مذهبي، عطر و چفيه ارزان قيمت. خدمات آرايشگاهي (اصلاح سر و صورت) و خياطي. پخش آهنگ‌هاي ويژه و نوحه و سرود (بنا به مناسبت‌هاي مختلف). آماده سازي نمازخانه و اقامه نمازهاي جماعت. آماده سازي استراحت‌گاه موقت براي رزمندگان. فراهم شدن خودرو براي رسيدن رزمندگان به واحدهاي خود و يا بالعكس به طرف شهر. ارائه خدمات پستي و مخابراتي. ارائه خدمات بهداشتي و كمك‌هاي اوليه. كتابخانه صلواتي. ايستگاه‌هاي صلواتي علاوه بر ماهيت خدماتي، وعده گاه رزمندگان نيز بودند و مانند منازلي آشنا و آرام بخش براي رزمندگان به‌ويژه نوجوانان و جوانان محسوب مي‌شدند و فضاي معنوي و روحيه بخش داشتند. در كنار برخي از اين ايستگاه‌هاي صلواتي، حمام صلواتي هم در دسترس رزمندگان بود. خياطي‌هاي صلواتي هم در بعضي از ايستگاه‌ها وجود داشت از ایستگاه های صلواتی ِ مهم ِ اون روزها ایستگاه صلواتی ِ زينبيه اهواز. ايستگاه صلواتي كرمانشاه كه روزانه 5000 رزمنده در اين ايستگاه پذيرايي مي‌شدند. ايستگاه صلواتي سوسنگرد. مسجد جامع خرمشهر و ايستگاه صلواتي پل كرخه بود
**********************************************
آقا با خودش زمزمه میکنه (آقا) دیروز از بانک بهم زنگ زدن که قسط ِ خونه مون عقب افتاده ... راستش دلم نیومد به خانمم چیزی بگم و ناراحتش کنم اما یکی از همسفرهامون فهمید و توی ِ یه فرصت ِ مناسب اومد پیشم ُ و گفت که چی شده داداش تو خودتی راستش از لحن ِ صمیمیش یه کم یکه خورم اما اونجا همه با آدم عین ِ داداش بودن نمیدونم چرا اما ... مشکلم ُ بهش گفتم گفتم شاید اونم مثل ِ همه سرزنشم کنه که چرا قدم ِ بزرگ برداشتی و رفتی زیر ِ بار ِ وام ... اما ... اما اون یه جوری خحرف زد که اصلا رنگ وبوی ِ سرزنش نداشت یه جوری که حالم ُ خوب کرد تازه بهم گفت که یه چاپخونه داره   یه چاپخونه که اگه خواستم میتونم بعد از عید برم و بعداز ظهرها توش کار کنم گفت اینجوری میتونی از پس ِ قسط هات بربیای باورم نمیشد توی ِ چند دیقه حالم انقدر خوب شد که حد و حساب نداشت   خیلی از فرمانده های ِ شهید ِ ما در سالهای ِ دفاع ِمقدس  در سن و سال ِ جوونی بودن اما عجیبه که مثل ِ یک پدر میدونستن که چطور باید با نیروها ی ِ جوون و حتی بادر و خواهر و دوست ِ جوون ِ خودشون رفتار کنن خواهر شهید حسن باقری تعریف میکنن که   حسن خيلي مواظب برادر کوچکیمون  ،احمد ،بود. نامه مي نوشت، تلفن مي کرد، بيش تر باهم بودن. حرف هاش رُ گوش مي کرد. گردش مي رفتن. در دل مي  کردن. هميشه   مي گفت « فاصه ي سني بابا و احمد زياده . احمد   بايد بتونه به يکي حرفاشو بزنه .خيلي بايد حواسمون به درس و کاراش باشه.»
**********************************************
(خانم) : دیروز دم دمای ِ عصر حسابی گشنه ام شده بود ..  یدفعه یه بوی ِ خوش ِ نون ِ تازه بهم خورد یه بویی که اصلا فکرز نمیکردم یه همچین جایی به مشامم برسه .. رفتم جلوتر و یه چیزی دیدم که اصلا باورم نشد چند تا خانم داشتن توی ِ تنورهای ِ کوچولو نون ِ تازه میپختن و با پنیر و چای ِ هیزمی به دست ِ مردم میدادن باورتن نمیشه که اون چند تا لقمه نون ِ تازه و چایی ِ تازه دم چقدر به من مزه داد (آقا) آره انقدر بهش مزه داده بود که منو صدا کرد و یه استکان چایی و نون ِ تازه هم داد به من که خداییش خیلی خوشمزه بود
**********************************************  
(ورودی خوزستان)
(آقا) هنوزم وقتی یادش میافتم دلم یه جور ِ خوبی میشه؟؟؟
(خانم) یاد ِ چی؟؟
(آقا) یاد ِ اون لحظه ای که یکی از مسافرا همونی که روی ِ صندلی ِ جلو نشسته بود یدفعه با خوشحالی صلوات فرستاد
(خانم) :آهان اون موقعی که رسیدیم خوزستان ُ میگی؟؟
(آقا) :آره اصلا باورم نمیشد ... میدونی اینجا واسه بعضیا   فقط یه شهر نیست
یه جورایی انگار بهشت ِ دنیاشونه ، یه جایی که توش از همه جا خوشترن و همه غصه ها و گرفتاریهاشونو یادشون میره
(خانم): راستش واسه منم عجیب بود بعد از این همه راه وقتی تابلوی ِ شهر ِ خوزستان ُ دیدن همه چی یادشون رفت .. انقدر خوشحال و سرحال شدن که انگار نه انگار بیشتر از ده .. پونزده ساعته که تو راهن
(آقا): فکر کنم حالا حالاها خیلی چیزا مونده که باید ببینیم و بفهمیم یه چیزی که بتونیم از ته ِ دل شادی ِ قلبیشونو درک کنیم
خانم: انگار توی ِ آب و وهوای ِ اینجا راحت تر نفس میکشن ، مثل ِ یه ماهی ای هستن که بعد از مدتها دوری از آب انداخته باشنشون توی ِ دریا
***************************************************  
(دوکوهه) (خانم): میدونی من تا حالا دوکوهه رُ از نزدیک ندیده بودم
هر چی که میدونستم فقط از شنیده هام بود
شنیده هایی که بعضیاش ُ نمیتونستم باور کنم
الانم که اینجاییم توی ِ یه همچین جای ِ ساکت و آرومی اصلا نمیتونم بارو کنم که یه روزی آدمهایی به بزرگی ِ شهید همت ، شهید زین الدین ، شهید باکری، شهید خرازی اینجا بودن
(آقا): میدونی من فکر میکنم اگه این دیوارها و ساختمونها و زمین زبون داشتن برای ِ حرف زدن
یه حرفایی داشتن برای ِ گفتن که شاید هیچ کس تا امروز نه دیده و نه شنیده
حرفهایی که انگار بعد از شهدا و جنگ توی ِ سکوت ِ اینجا برای ِ همیشه موندگار شده
(خانم): واقعا اونایی که یه وقتایی با شهدا اینجا بودن الان چقدر براشون همه چی سخته مطمئنا از یه طرف خوشحالن که اومدن اینجا از یه طرف ، دلشون با به یاد آوردنه اون همه خاطره حسابی تنگ میشه
بخصوص واسه اون دوستایی که حالا دیگه نیستن
*********************************************************
 (شلمچه)
(آقا): واقعا هیچ کسی تا وقتی نیومده باشه اینجا نمیتونه حال ِ اونایی که مسافرِ این سفر میشن ُ بفهمه
(خانم): یادته پارسال یکی از دوستات با خانمش اومده بودنش اینجا
یادته وقتی گفت که دلش خیلی برای ِ جنوب تنگ شده ، من و تو با تعجب بهش نگاه کردیم و گفتیم که مگه اونجا چی داره
یادته بهمون گفت: تا وقتی نرین منظور ِ منو متوجه نمیشین ؟؟
(آقا): واقعا راست میگفت: چون من هنوز سفرمون تموم نشده غصه ام گرفته .... دلم نمیخواد این روزا تموم بشه
دوست دارم حالا حالاها اینجا باشم
اینجا یه چیزی داره که هر چی بیشتر میگذره بهش وابسته تر میشم
یه چیزی که نه میشه دیدش
نه شنیدش و نه حتی روی ِ کاغذ آورد
یه احساس ِ که به قول ِ دوستم هر کسی باید خودش تجربه اش کنه
(خانم): یه قولی به من میدی ؟؟
(آقا)  : چه قولی
خانم: این که سال ِ دیگه هم عید همین جا باشیم
توی ِ جایی که بهارش هم با بهار ِ بقیه جاها فرق داره
**********************************************
در دل به یادِ شهدا باشیم و به اونها عشق بورزیم همون طوری که اونها به یاد ِ ما هستن و به ما و این خاک عشق میورزن Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Calibri; mso-bidi-theme-font:minor-latin;}