800x600

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4 /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin:0in; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-bidi-font-family:Arial;}

به نام ِ خدا و سلام

*********************************************

امشب دوست داریم جای ِ بعضیا توی ِ جمعمون خالی نباشه

جای ِ اونایی که حساب و کتابشون با خودشون صاف ِ

نه فقط با خودشون که با زندگی و بقیه هم صاف ِ

هم اونایی که سهمشون از دنیا یه دل ِ آروم ِ و به همین سهم ِ به ظاهر کوچیک اما بزرگ راضی ان

برای ِ شبی خوب

شبی که توی ِ سالهای ِ بعد ِ زندگیمون خاطره میشه ..... الهی به امید تو که

*********************************************

ما دوست داریم همه شما از سرتاسر ِ ایران مهمون ِ ما باشید از سرتاسر ِ وطنی که اسمش دلمونو از یه حس ِ خوب پر میکنه

از حس ِ خوب ِ وطنی که همه بودنمونه

*******************************************

(داستان)
خیلی چیزها توی ِ زندگی ِ آقاجون ِ من هست که همیشه دلم میخواسته یه جورایی ازش سردربیارم

اما ...اما یه وقتایی نمیشده ... یعنی یه جوری بوده که نمیتونستم

یه چیزایی مثل ِ همین دفترچه جیبی ِ آقاجون که همیشه باهاش ِ و یه وقتایی یه چیزایی توش مینویسه

دفترچه ای که آقاجون توی ِ همین چند سال ِ توی ِ جیبش میذاره

دفتر ِ کاهی ای که من هیچ وقت جرات نکردم درباره اش چیزی از آقاجون بپرسم ..

دیروز دم دمای ِ غروب رفتم نجاری ... با خانم و بچه ها قرار بود شام پیش ِ آقاجون اینا باشیم

بچه ها رُ که گذاشتم خونه پیش ِ عزیز به خانمم گفتم: میرم دنبال ِ اقاجون ... اخه این چند وقته چشماش ضعیف تر شده بود و توی ِ تاریکی خیلی خوب نمیدید

وقتی رسیدم دیدم بابا میزرا ... باربرِ بازار پیشش ِ

داشتن با هم چایی میخوردن

میدونستم که بابا میرزا اومده تا حسابش ُ بگیره ... حساب ِ چوبایی که توی ِ این یه ماه واسه آقاجون آورده بود

آقاجون دفتر ِ حساب ِ مغازه رُ وا کرد و حسابهای ِ بابامیرزا رُ جمع کرد

مثل ِ همیشه به بابا میرزا گفت : چقدر از من طلب داری ؟؟

بابا میرزا گفت: من به شما اطمینان دارم هر چی شما بگی

آقاجون گفت: من بهت گفتم که حساب ِ منو واسه خودت بنویس شاید یه وقتی من اشتباه کردم ...

با این حرف ِ آقاجون .. بابامیرزا یه کاغذ از جیبش درآورد و گفت : چهل و پنج هزارتومن

من دفتر ِ آقاجون ُ دیدم توی ِ دفتر ِ آقاجونم همین بود

آقاجون از توی ِ دخل ِ مغازه یه کم پول برداشت پولی که راحت میشد فهمید که خیلی از چهل و پنج هزار تومن بیشتره

آقاجون پول ُ گذاشت توی ِ جیب ِ بابا میرزا

بابا میرزا اومد بشمره که آقاجون نذاشت و گفت : چاییت سرد شد

آقاجون دفتر ِ حسابش ُ بست و دفتر کوچیک ِ کاهیش ُ از توی ِ جیبش درآورد

صفحه هاش ُ ورق زد و گفت : بابا میرزا من یه عذرخواهی به شما بدهکارم

بابا میرزا با تته پته گفت: این چه حرفی ِ .... ما نوکر ِ شماییم

آقاجون گفت: چند روز پیش که اومده بودی اینجا .... من سرم شلوغ بود ... سلام کردی نفهمیدم که جوابت ُ بدم وقتی رفتی ... شاگردم بهم گفت

نوشته بودم توی ِ دفترم که ازت حلالیت بگیرم

چشمای ِ بابا میرزا مثل ِ من گرد شد و گفت : این چه حرفی ِ آقا

مغازه رُ که بستیم ... راهی ِ خونه شدیم .... توی ِ دالون ِ تاریک ِ بازار آقاجون بدونه این که نگام کنه گفت: من همه سعی مو دارم میکنم که خودم تا وقتی که هستم به حساب و کتابام برسم اما ... قصه دنیا معلوم نیست خواستم بهت بگم که وقتی که من رفتم غیر از اون دفتر ِ حساب ِ نجاری یه نگاهی هم به این دفترِ کوچیک بنداز

اینا حق و حقوق ِ همین مردم ِ که به گردنم ِ

حق و حقوقی که از حساب و کتاب ِ مالی سنگین تره .... راستش تا چند سال ِ پیش حافظه ام یاری میکرد اما حالا یه چند وقتی ِ که یادم میره واسه همین توی ِ دفترم مینویسم

اون شب آقاجون دفترش ُ داد دستم ..... با خوندنه چیزایی که توش نوشته بود ... مات مونده بودم

یه جاش نوشته بود .... باید از خانم عذخواهی کنم ... سر ِ سفره شام کمی بداخلاقی کردم

یه جای ِ دیگه اش نوشته بود ...توی ِ نانوایی  جواب ِ آقا ولی ِ  شاطر رُ  کمی بلند دادم

یا اون جایی که نوشته بود ... جمعه بار ِ چوب را که خالی کردیم راه ِ مغازه آقا مرتضی بسته شد باید حلالیت بگیرم

شنبه شاگردم خوب سنباده کشید باید تشویقش کنم

اگه قرض ِ آقا مجید ُ بدم آبروش توی ِ اهل ِ بازار نمیره

یا اون جایی که نوشته بود .......

باید به پدر و مادرم سری بزنم خیلی وقته بهشت زهرا نرفتم

 

من نمیدونم چرا اما با خوندنه این جمله ها اشک توی ِ چشمام جمع شد .. و با خودم فکر کردم که این آخر ِ سالی ِ ماها چه جوری به حساب و کتابامون میرسیم و آقاجون چه جوری..... !!!!!

شما چطور؟؟؟؟ این آخر سالی ِ به حساب و کتابای ِ زندگیتون میرسین؟؟؟

توی ِ حساب و کتاب ِ زندگیتون مهم ترین چیزی که باید بهش رسیدگی کنین چیه و چی از همه براتون مهمه تره؟؟؟

شماره تماس:

شماره پیامک:

**************************************************************

استاد اخلاق حضرت آیت ا... مجتهدی رحمه ا.... علیه

درباره حساب و کتاب ِ زندگی بیان میفرمایند که:

"بازارها، هرشب به حساب دفترشان می رسند. سود و ضرر و طلبکاری و بدهکاری را می نویسند. اگر هر شب، حساب و کتاب نکنند، ناگهان می بینند مقدار قابل توجهی ضرر کرده اند. انسان هم باید هر روز به حساب نفس خود برسد تا خدای نکرده ضرر نکند و یا ورشکست و عاقبت به شر نشود. شب، هنگام خوابیدن، بیاندیش که چه کرده ای. چشمانت کجاها نگاه کرده، زبانت چه ها گفته، کجاها رفته ای و … اگر بدی کرده بودی، خود را سرزنش کن و تصمیم بگیر آن کار را تکرار نکنی.

 

«عیب های دیگران را بازگو مکنید. آنها را بپوشانید و از دیدن عیب یا لغزش کسی، اظهارخوشحالی ننمایید. حتی اگر آن شخص با شما رفتار خوبی نداشته باشد. ساعتی را درحال خود تأمل کنید و ببینید اگر کسی، عیبی را از شما در نزد دیگران فاش کند، حال شما چگونه خواهد شد؟ حال دیگران را با خود قیاس کنید."

******************************************************

خیلیا وقتی به آخر ِ سال میرسن یادشون میافته که باید سری به حساب و کتاباشون بزنن

انگار این یه احساس ِ ناخواسته اس که همه میخوان پاک و تمیز به سال ِ جدید پا بذارن

اما ... اما واقعیتیش اینه که هیچ نمیدونه آخر ِ زندگیش کجاست و اسفند ِ زندگیش کِی سر میرسه

واسه همین اونایی که زرنگ ترن هر روز به حساب و کتابشون میرسن و گوش به حرف ِ خدا میدن که شبا ... وقتی که همه خوابن و همه چی ساکت و ارومه

با خودتون خلوت کنین و منصفانه به حساب و کتابتون برسین

خدا که همه چی رُ میدونه اما انگار این جوری میخواد خودمونم از حال ِ خودمون باخبر بشیم

باخبر بشیم که گرفتاریهامون کجاست و قبل از رفتن

قبل از این که دیگه فرصتی نباشه

حسابمونو صاف کنیم

حسابی که بعضیاش با خداست و بعضیاش با بنده های ِ خدا

حسابی که خدا شاید از سهم ِ خودش بگذره اما  از سهم ِ بنده هاش نه

**************************************************

بعضی وقتا ماها فکر میکنیم هیچ حساب و کتابی به گردنمون نیست

اما حقیقتش اینه که هست

اگه چند روز ... چند ماه .... چند سال و حتی یه عمر ِ که از حال ِ پدر و مادرت بیخبری ... حساب و کتابت صاف نیست

اگه خواهر و برادرت گرفتارن و خبر داری ُ و به دادشون نمیرسی ... حساب و کتابت صاف نیست

اگه شوهرت خیلی وقته که تو خودش رفته ... و یا خانمت خیلی وقته که باهات حرفی نزده ... حساب و کتابت صاف نیست

اگه دیدنت واسه بچه هات عادت شده و ندیدنت یه جزیی از زندگی ... حساب و کتابت صاف نیست

اگه هر چی میدویی کمتر گیرت میاد و گره های ِ زندگیت  کورتر میشه ... حساب و کتابت صاف نیست

اگه وقتی میبینی یکی گرفتاره و غصه ای داره اما دلت نمیلرزه ... حساب و کتابت صاف نیست

اگه خوشیات واسه خودتن و هیشکی با شادیهات شاد نمیشه ..... حساب و کتابت صاف نیست

اگه توی ِ زندگیت راحت نفس نمیکشی و سر ِ راحت روی ِ بالش نمیذاری ... یعنی .. حساب و کتابت صاف نیست

پس

تا وقت هست و دیر نشده ... یه فکری به حال ِ حساب و کتابات بکن

و امید داشته باش که خدا رحیم ِ و کمکت میکنه

کمکی که همه حسابای ِ زندگیت ُ روبراه میکنه

**************************************************

راست گفتن که میگن توی ِ این دنیا هر کی کمتر داره خوش تره

واقعا اونایی که قانعن و توی ِ زندگیشون با همین کم ... خوشبختن ... برنده ان

کسایی که عمرشون به جای ِ این که به کم و زیاد ِ مال ِ دنیا بگذره

صرف ِ خود ِ زندگی میشه و بس

*************************************************

بعضیا به کار ِ همه کار دارن

توی ِ همه چی نظر میدن

دوست دارن از همه چی خبر داشته باشن

این جور آدما حساب ِ دلشون خیلی سنگینه

چون از اول هم قرار نبوده که ما توی ِ زندگی ِ این و اون سرک بکشیم

قرار بوده که حواسمون به زندگی ِ خودمون باشه

و تا اون جایی که خدا اجازه داده به قصد ِ کمک و یاری از حال و روز ِ همسایه و دوست و آشنا هم باخبر بشیم

همین

خیلی از ماها حساب و کتاب ِ مالیمون صافه

اما دین ِخیلیا به گردنمونه

دین ِ خیلیا که یا غیبتشونو کردیم

یا تهمت زدیم و یا دلشونو شکستیم

خواهش میکنم تا فرصت هست جبران کنیم

********************************************

(کاشکی)

کاشکی ما باور میکردیم که برای ِ صاف کردنه حسابهامون اول از خودمون باید شروع کنیم

کاشکی ما باور میکردیم که بیشتر از حساب ِ دو دو تا چهارتای ِ دنیایی ، باید به حساب ِ حال و هوای ِ دلهامون برسیم

کاشکی ما باور میکردیم که یه جایی صاف شدنه حسابهای ِ زندگی ِ ما به صاف شدنه دل ِ دیگران از ماست

کاشکی ما باور میکردیم که توی ِ زندگی بیشتر از حساب و کتاب ِ سنگین

اونایی که بارشون سبک ِ برنده ان

کاشکی ما باور میکردیم که خوشبختی ِ واقعی ِ زندگی بیشتر از هر چیزی توی ِ صاف بودنه حساب ِ آدم با خودش ِ

با دیگران

و بیشتر از همه با خدا

******************************************************

برای ِ صاف کردنه حساب و کتابامون به کمک ِ همدیگه نیاز داریم

به این که اگه میتونیم از قرض و بدهی ِ دیگران به خودمون بگذیرم

اگه میتونیم فرصت ِ ادای ِ قرض بهشون بدیم

اگه کسی گرفتاره دستش ُ بگیریم

به این که همدیگه  رُ ببخشیم و دلهامونو از کینه و کدورت صاف کنیم

به این که همدیگه رُِ دوست داشته باشیم و کمک کنیم که هممون با دلی سبک به سالمونو نو کنیم

مطمئن باشیم که اینجوری خدا هم از ما راضی ِ و دریای ِ شادی و برکت رُ به رومون باز میکنه

خواهش میکنم توی ِ همین لحظه از بدی ِ که دیگران در حقتون کردن بگذرین

از بدی ِ دوست و فامبل

از بدی ِ خواهر و برادر

همسابه

غریبه

از هر کسی که خدایی نکرده به شما بدی کرده بگذرین

بگذرین تا هم خودتون آرامش پیدا کنین و هم اون فرد از عذاب نجات پیدا کنه

و حسابمون با خدا صاف بشه

*************************************************

(برای شهدا)

بعضیا در مقام ِ زندگی به جایی میرسن که جز خود ِ خدا هیچی نمیخوان

کسایی که توی ِ دفتر ِ زندگیشون فقط اسم ِ خداست و هر چیزی که رنگ وبوی ِ او رُ داره

کسایی که حسابشون صاف ِ صاف ِ صاف ِ

کسایی نام آشنا به نام ِ شهید

*******************************************

(حضرت امام رضا ع)

آقا

هیچ کس نداند خدا میداند که حساب ِ زندگی ِ ما حساب ِ صافی نیست

هیچ کس نداند خدا هم میداند که گاهی این بار آنقدر سنگین میشود که شانه هایمان طاقتش را ندارد

شاید برای ِ همین است که گاهی دستهایمان حلقه میشود در ضریح ِ مقدس ِ تو

دستهایی که برای ِ کمک به سوی ِ تو دراز میشوند

چون جز تو پناهی مهربان ندارند

و میدانند که به زمزمه سلام دست ِ دلشان را میگیری و پاک میکنی همه کدورتها و کجی ها و خطاها را

سلام برتو ای راضی به رضای ِ خدا

ای

علی بن موسی الرضا

*********************************************

(حضرت مهدی عج )

به ما گفته اند و ما در گذر ِ زمانها

حالا به باوری از ایمان رسیده ایم

باور به آن که

زندگی ِ بهترین

تنها در روزگار ِ با تو بودن است که محقق میشود

در روزگاری که غیبتت به آخر رسیده است و تو میآیی

می آیی و آهسته اهسته آشنایمان میکنی

با راه و رسم ی زندگی ای که خدا آن را دوست دارد

*********************************************

(خداحافظی)
برای ِ آخر حرفی نیست جز امید ِ این که با دلی صاف و آرام و پر مهر و به یاد ِ خدای ِ بزرگ و به امید ِ او به استقبال ِ سالی تازه از زندگی برویم