برنامه فصل نو- سه شنبه 29 بهمن - شهید حمید باکری
به نام خدا و سلام
*******************************************************
در مرور ِ فصلی تازه از زندگی شریک ِ لحظه های ِ شما هستیم
در مرور ِ فصلی که شاید به حساب ِ زمان در حصار ِ گذشته باشه اما به حساب ِ معنا ، فصلی همیشه از زندگی ِ
فصلی همیشه بهار
*************************************************
فرصت ِ امروز رُ در مرور ِ زندگی ِ مردی سپری میکنیم که عاشقانه زندگی کرد اما از همه عشق های ِ عالم به عشق ِ خدا گذشت
از شهید حمید باکری
*************************************************
شاید اگر قصه قصه حمید نبود در سایه برادری بزرگ مثل ِ مهدی ِ باکری ، جایی برای ِ حمید باقی نمیموند اما ...
اما حمید اونقدر بزرگ بود که حتی در کنار ِ عظمت ِ مهدی هم دیده میشد
حمیدی که همیشه در برابر برادر خاضع بود و گوش به فرمان
*************************************************
گفتنیها از شهید حمید باکری زیاده اما مطمئنا گُل ِ این کلام و ناگفته ها رُ میشه از زبان ِ همسری شنید که شریک ِ لحظه های ِ زندگی ِ حمید ِ باکری ِ
همسری که شاید به حساب ِ تقویم ، چهار سال با او زندگی کرده اما هنوز هم هر بار که به اون چهار سال فکر میکنه احساس میکنه که یک عمر با حمید زندگی کرده
زندگی ای که با همه سختیها و فراز و فرودهاش حاضره ، صدها و هزاران بار ِ دیگه تکرار بشه
همسر ِ شهید حمید باکری میگفتن که :
خونه شون توی ِ کوچه ما بود ... برای ِ تحصیل قرار بود که به آلمان بره حتی در رشته عمران هم ثبت نام کرده بود اما بیشتر از آلمان به سوریه و فلسطین و پاریس رفته بود و چند بار هم امام رُ دیده بود
با هم به خاطر ِ عقایدی مشترک ازدواج کردیم جنگ که شروع شد مدارک تحصیل ِ آلمان رُ پاره کرد و گفت که باید اینجا باشه
رفت ... در حالی که فقط مدتی کوتاه از ازدواجمون میگذشت ....
حميد رفت من هيچ وقت به حميد نمي گفتم نرو اما خيلي دلتنگي مي كردم
من میدونستم که اون موندنی نیست و زندگی ِ ما شاید همین چند سال باشه و بس
**************************************************
جوونی ِ شهید حمید باکری مثل ِ خیای از شهدا توی ِ جبهه گذشت
اونقدر که حتی وقتی زخمی هم میشد به خونه نمیاومد و اونجا میموند در اون شرایط جبهه ترک کردنی نبود
با بسیجیانی که گرد خودش جمع کرده بود به آبادان رفت. با لنج به آبادان رفتند. بایستی خط پدافندی را تشکیل میدادند. حمید خط پدافندی را در این سوی اروند از ذوالفقاریه تا پل بهمن شیر طراحی کرد. سلاحهای سنگین را که گاه از خمپاره ۸۱ تجاوز نمیکرد، سازمان داده بود. نوبت یه سنگرها رسید و سازماندهی آنها. نقطههای آسیب پذیر خط را شناسایی نمود و فرمان امام (ره) هم که صادر شد، حضورش را ملموستر کرد. بسیج عشایری مناطق آبادان را تشکیل داد. گردان به تیپ، تیپ به لشکر و لشکر به خدا متصل خواهد شد. اگر زخمی هم میشود، باز در جبهه است. جبهه ترک کردنی نیست
*********************************************************
شریک ِ زندگی ِ شهید حمید باکری تعریف میکنن که :
زندگی ِ با حمید همه اش خودسازی بود
نه تصنعی و آزار دهنده و سخت که اتفاقا مهربون و پذیرفتنی
دفتري كه قرار گذاشته بوديم در اون اشكالات همدیگه رُ بنويسيم تقريبا هميشه با اشكالات من پر مي شد حميد مي گفت « تو به من بي توجهي. چرا اشكالات مرا نمي نويسي؟»
اما من در اون واقعا هیچ ایرادی نمیدیدم چون خودش همیشه مراقب بود
قرآن میخوند جوری که قرآن همه روحش رُ پر کرده بود
روحش بزرگ شده بود اونقدر که با وجود ِ همه عشقش به ما و بچه ها باز هم برای ِ خدا از ما گذشت
گذشتنی که میدونم براش خیلی سخت بود
**************************************************
شهید احمد کاظمیواقعه شهادت شهید حمید باکری را این گونه نقل میکند:
«دیگه نه نیرویی میتونست برسه ،نه آتیش ِ مقابله داشتیم،نه راهی برای رسیدن مهمات به خط . تصمیم گرفتم بمونم. احساس میکردم راه برگشتی هم نیست که یه خمپاره شصت اومد خورد کنارمون و دیدم حمید افتاد . دیدم ترکش اومد خورد به گلوش . مهدی هم اونجا بود حواسش رفت به بچههای سنگر و من دور از چشم او به کسی گفتم:«برو جنازه حمید رُ بردار و بیار.»مهدی گفت:«لازم نیست،بذار بمونه.»فکر کردم نشنیده یا نمیدونه
اومدم چیزی بگم که گفت : گفت:«من میدونم حمید شهید شده.»
گفتم:«پس بذار برن و بیارنش.»
گفت:«نمیخواد.»
گفتم:«چی رُ نمیخواد؟الآن وقتش ِ .شاید بعدا نشه.»
گفت:«میگم نمیخواد.»
گفتم:«چرا؟»
گفت:«هروقت جنازه بقیّه رُ رفتیم آوردیم،جنازه حمید رُ هم میاریم.»
اصرار کردم که بذار بچهها شب برن حمید رُ بیارن .هنوز دیر نشده.»
سر تکان داد و گفت نه.گفت:«این قدر اصرار نکن احمد، یا همه با هم یا هیچ کس».
************************************************
یه بار دخترم گفت : مامان از بابا برامون بگو
با خودم که فکر کردم دیدم حمید برای ِ من همه زندگیم ِ
بهش گفتم:
از اون فقط چشم هاش یادم مونده كه هميشه از بي خوابي قرمز بود انگار اين چشمها ديگه سفيدي نداشت. وقتي گفتند شهيد شد، گفتم« الحمدلله؛ بالاخره خوابيد. خستگيش در رفت»
بهش گفتم: من حاضر نيستم اين چهار سال زندگي با حميد رُ با هيچ چيز گرانبهايي عوض كنم.
***************************************************
خدا کنه فردا روز بعد از سلام ... حرفی برای ِ گفتن به شهدا داشته باشیم
به شهدایی که رفتن تا ما بمونیم
تا بعد خداحافظ
***************************************************