برنامه فصل نو- دوشنبه 28 بهمن
Normal
0
false
false
false
EN-US
X-NONE
AR-SA
به نام خدا و سلام
****************************************
باز هم فرصتی دوباره با گذری از جنس ِ شنیدن به حرفهایی که در مرز ِ ناگفته ها باقی مونده
حرفهایی از کسایی که توی ِ آسمون آشناترن تا روی ِ زمین
*******************************************
بعضی وقتها آدم یه چیزایی میشنوه که احساس میکنه باورش براش چندان ساده نیست
یعنی نه این که غیر ِ ممکن باشه .. نه
احساس میکنه انجام ِ اون کارها از هر کسی برنمیاد
از هر کسی به جز اونایی که یه جورایی از اون اول ِ اول ِ زنگیهاشون با بقیه فرق داشتن
اونایی که حالا به جای ِ زمین و زندگی ِ دنیا
توی ِ آسمون و در جوار ِ محبت ِ خدان
********************************************
ما گاهی از شهدا ، از زندگیهاشون ، از بچگی هاشون ، از جوونی و کارهاشون یه چیزایی میشنویم که باورش برامون سخته
ااما به شهادت ِ خوانده و دوستها و همسر و فرزند ِ پدرو مادرهاشون
شهدا همه این غیر ممکن ها ر ُ به مرزِ ممکن بودن رسوندن
به یاد ِ شهید مهدی باکری
"یک شب بارانی اطلاع دادند که سیل آمده است. ما آقا مهدی را که در آن زمان شهردار ارومیه بود خبر کردیم، افراد داوطلب به یاری آسیب دیدگان رفتند و آقا مهدی هم به سمت منطقه حرکت کرد. همه در حال کمک بودند، با خراب شدن دیوار، سقف خانه ها فرو میریخت. در کنار یک خانه پیرزنی فریاد میزد و مردم برای بیرون آوردن اثاثیه منزلش تلاش میکردند. در میان یاری دهندگان چشم پیرزن به آقا مهدی که سخت کار میکرد افتاد. به او نزدیک شد و گفت:خدا عوضت بدهد مادر! انشاءا... خیر ببینی! نمیدانم این شهردار کجاست. ای کاش یک ذره از غیرت و شرف شما در وجود او بود. آقا مهدی لبخند ملیحی زد و گفت:"بله مادر، ای کاش بود"!"
********************************************
برای ِ اونهایی که بندگی ِ خدا رُ میکنن
بالا و پایین و کوچیک و بزرگ فرقی نداره
مهم بندگی کردنه
که باید توش به جاهای ِ بلندی رسید
به یاد جاوید الاثر احمد متوسلیان
"همراه ما کشيده بود عقب.بايد يک کم استراحت ميکرديم و دوباره ميرفتيم جلو
قوطي کنسرو را باز کردم و گرفتم طرف حاجي.
نگاهم کرد.گفت«شما بخورين.من خوراکي دارم.
دستمالش را باز کرد.نان و پنيري بود که چند روز قبل داده بودن"
***********************************************
بعضیا توی ِ شلوغی ِ دنیا گاهی خدا رُ یادشون میره اما اونایی که دل به خدا بسات همه جا براشون محضر ِ خداست
به یاد ِ شهید مجید ِ شهریاری
سه شنبه ها همراه دکتر و دیگر دوستان می رفتیم فوتبال. یک روز هندوانه ای خریده بود تا بعد از بازی بخوریم.
اذن مغرب که شد،فوتبال را تمام کردیم و همگی دویدیم سراغ هندوانه،
اما دکتر با همان لباس ورزشی در چمن شروع کرد به نماز خواندن!
********************************************************
به یاد ِ شهدای ِ کم سال ِ جبهه که تویِ مردی و مردونگی بلند آوازه شدن
"پدرش اجازه نميداد برود. يك روز آمد و گفت: «پدر جان! ميخواهيم با چند تا از بچهها برويم ديدن يك مجروح جنگي.» پدرش خيلي خوشحال شد. سيصد تومان هم داد تا چيزي بخرند و ببرند.
چند روزي از او خبري نبود... تا اينكه زنگ زد و گفت من جبههام. پدرش گفت: «مگر نگفتي ميروي به يك مجروح سر بزني؟» گفت: «چرا؛ ولي آن مجروح آمده بود جبهه.»
پدرش فقط پشت تلفن گريه كرد"
**************************************************
صلوات ِ بر پیامبر مهر و محبت حضرت محمد مصطفی صلی ا.. علیه و آله و سلم
هدیه ما به همه شهدا
و
تا فرصتی دوباره خداحافظ
*****************************************************