Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}
باز هم سفر و سینی ِ آب و قرآن ِ مادربزرگ
گاهی وقتا با خودم فکر میکنم که بعضی چیزا با گذشت ِ زمان ، اصلا عوض نمیشه
بعضی چیزا مثل ِ … کاسه سفالی ِ آب  و قران ِ مادربزرگ که با یه شاخه گل ِ محمدی که از باغچه میچید و
بدرقه سفرمون میکرد
سفری که سفرهای ِ دیگه کلی فرق داشت
************************************************
بسم ا... الرحمن الرحیم ، خدایا به امید ِ خودت
************************************************
سلام ... سلام به همه اونایی که مثل ِ ما کوله بار ِ سفرشونو و بستن و اگه خدا بخواد راهی ان
***********************************************
سلام به همه اونایی که چند وقتی هست که تو فکر ِ این سفرن و کلی خدا خدا کردن که قسمتشون بشه
*********************************************
به همه اونایی که  امسال میخوان یه جایی باشن که بهارش با همه جای ِ ایران فرق داره
سرزمینی که دیار ِ همیشه بهار ِ ایرانه
*********************************************
مطمئنم که حال ِ همتون خوبه چون سفر رفتن اشتیاقی توی ِ دل ِ آدم میندازه که
حال و هوای ِ آدم ُ از این رو به اون رو میکنه
*********************************************
برای ِ یه سفر ِ تموم عیار که به همه توش حسابی خوش میگذره همسفر ِ ما باشید
*********************************************
توی ِ این سفر هر چی بارتون سبک تر باشه بهتره چون  یکی از دوست داشتنیهای ِ این سفر اینه  که یه وقتایی با  یه شرایطی روبرو میشین که شاید خیلی منتظرش نبودین
به ضروریات بسنده کنید چون اونجا به لطف ِ خدا همه چی هست
همه چی ... اما از نوع ِ ویژه اش
*******************************************
اینجا حتی سفره هفت سینش هم با همه جای ِ ایران فرق داره
***********************************************
اینجا لحظه تحویل ِ سالت ُ کنار ِ کسایی هستی که یا الان آسمونی شدن و یا زمینی ان و رنگ وبوی ِ آسمون ُ دارن
**********************************************
کسایی که عین ِ آینه میمونن
کسایی که وقتی پیششونی ازشون نور میگیری  و دلت روشن میشه
دلی که چشمت ُ روشن میکنه  و باعث میشه که یه چیزایی رُ ببینی که تا حالا نمیدیدی
************************************************
باعث میشه مهربون تر بشی .... بقیه رُ بیشتر دوست داشته باشی
بیشتر به فکر ِ دیگران باشی  و دلت براشون بسوزه
دلسوزی که مقدمه خدمت کردنه به همین مردم بشه
*************************************************
اونایی که توی ِ این سفر قدیمی ترن میگن اینجا همه چیش با بقیه جاهای ِ دنیا فرق داره
خاکش ،  هواش ، آبش
و حتی آدمهاش
***********************************************
اونا میگن ادمای ِ اینجا خدا رُ بیشتر دوست دارن و به عشق ِ خدا یه کارایی میکنن که شاید عالم ُ متحیر کنه
***********************************************
اینجا سرزمین ِ کسایی که کیمیای ِ ایرانن
جوونها و  شهدایی  که عشق تر از اونها کسی نیست
اونقدر عاشق که از خودشون و همه چیزایی که میتونست توی ِ دنیا اسیرشون کنه گذشتن
*************************************************
اینجا سرزمین ِ آدمایی که باهاشون راحتی
کسایی که حرف زدن ِ باهاشون ساده اس
و فهمیدنه حرفهاشون هم سخت نیست
کسایی که خوب بودن ، خوب زندگی کردن و حالا هم جز خیر و خوبی سوغاتی برای ِ تو ندارن
***************************************************
خوبی ای که شاید مدتهاست دلت هواش ُ کرده اما بهش نرسیدی
خوبی ای که همه چیت ُ تنظیم میکنه
هم حال ِ دلت و هم حال ِ زندگیت ُ
**************************************************
اونایی که عید ِ امسال با ما همسفرن برنده ان چون
سالی که نکوست از بهارش پیداست
بهاری که از این سرزمین شروع بشه
تا آخر ِ سالش جز خیر و خوبیو دلخوشی نیست
****************************************************
تا دیر نشده بار ِ سفرتونو ببندین و با ما راهی بشین
که مسافر ِ یکی از بهترین جاهای ِ عالمیم
**********************************************************
پس هر کی اهل ِ سفر ِ دلشو بده به ما و راهی بشه
********************************************************
توی ِ روزای ِ خوب ِ عید همه میرن سراغ ِ کسایی که دوستشون دارن
سراغ ِ بزرگترا و پدربزرگها و مادربزرگها
سراغ ِ پدر و مادر فامیل و دوست و آشنا
سراغ ِ دوستهای ِ قدیمی و کسایی که با دیدنشون دلمون هم مثل ِ دنیامون بهاری میشه
این روزا خیلیا به هوای ِ این که پیش ِ پدربزرگ و پدرشون باشن
به هوای ِ این که پیش ِ برادر و همسر و بچه شون باشن راهی ِ سرزمین های ِ جنوبی ِ ایران میشن
راهی ِ دیاری که سالها قبل، عزیزانشون ، سالهای ِ نوی ِ زیادی رُ توی ِ همین خاک تحویل کردن
عزیزانی که شاید بعد از جنگ و دفاع مقدس دیگه هیچ وقت سر سفره هفت سین نبودن و جاشون همیشه خالی بود
حالا به رسم ِ وفای ِ اون بچه ها
خیلی از مردم ِ این وطن ... سال ِشون رُ توی ِ همین سرزمینها و با همین بچه ها نو میکنن
با بچه هایی که شاید جاشون توی ِ زمین خالی ِ اما  از  آسمون همه مار ُ میبینن
عید ِ همگی مبارک ... بخصوص عید ِ اون بچه هایی که رفتن تا ما امروز با دلهایی شاد و پر شور کنار ِ عزیزانمون سر ِ سفره هفت سین بشینیم و کاممون رُ شیرین کنیم
****************************************************
(ربط مهندس عمران – آیتم اول) یه وقتایی توی ِ سالهای ِ قبل ... توی ِ سالهایی که جنگ بود ، بچه های ِ جبهه رُ خیلی راحت میشد شناخت
بچه هایی که لباس خاکی تنشون بود ... پلاک دور ِ گردنشون بود و سربند داشتن
اما امروز بچه های ِ جنگ ِ دیروز ... توی ِ عرصه های ِ دیگه دارن از این وطن دفاع میکنن
بچه هایی که حالا به عرصه عمران و سازندگی وارد شدن و هر کدوم یه جهادگر ِ علمی و عملی ان
بچه هایی که جنگ براشون تموم نشده و فقط شکلش عوض شده
کسایی که هنوز هم به امید ِ پیروزی ایستادن
***********************************************************
جنگ با همه فراز و فرودش حقیقت ِ سخت و سنگینی بود
حقیقتی که گاهی طاقت فرسا میشد و شاید برای ِ همین هم  بود که گاهی در اوج ِ این همه سختی
دیدن و شنیدن و خوندنه جمله ای که به ظاهر شوخی به نظر میرسید ... حال و هوای ِ همه ر ُ بهتر میکرد و بار ِ خستگی رُ سبک تر
جملاتی که کم کم بین ِ بچه ها ، بخصوص بین ِ اونهایی که شیطنت ِ بیشتری داشتن ، نُقل و نبات شده بود
مثل ِ این که میگفتن :
لبخندهای شما را خریداریم.
یا روی ِ لباسهاشون مینوشتن که  ورود ترکش به منطقه ممنوع
یا جمله روی ِ تانکر آب که نوشته بودند  مشک آهنی
و جلوی ِ تدارک که نوشته بودن  "مواظب باش ترکش کمپوت نخوری"
*********************************************
(صبوری و جنازه سوخته برادر- آیتم دوم )
بعضی از کلمه ها یه جوری ان
یه جوری که تو فکر میکنی معنیش ُ میدونی اما .. اما یه جاهایی با یه چیزایی مواجه میشی که تازه میفهمی هیچی از اون کلمه نمیدونستی
صبر برای ِ همه ما معنی ِ واضحی داره
این که برای ِ آدم یه سختی ای
یه غصه ای ... یه دردی پیش بیاد که آدم طاقت بیاره و صبوری کنه
به نظر ِش ما چطور میشه جنازه سوخته برادر رُ دید و صبورانه تحمل کرد و برای ِ خدا آروم بود
به نظر ِ شما مرز ِ صبر ِ یه همچین کسی تا کجاست؟؟؟
**********************************************************
مادر شهیدی عکس ِ بچه های ِ شهیدش ُ به حضرت امام خمینی نشون داد
عکس اول رُ  گذاشت روی میز و گفت:  این پسر اولم محسن ِ
عکس دوم رُ درآورد و گفت: این پسر دومم محمد، دوسال از محسن کوچکتر بود
عکس سوم رُ  در آورد و اومد که بگه  این پسر سومم...  دید شونه های امام میلرزه
مادر شهید فوری عکسها رُ  جمع کرد زیر چادرش و خیلی جدی گفت: 4 تا پسرمو دادم که اشک شما رو نبینم.
****************************************************
(بیسیم چی- آیتم سوم) تعریف ِ بچه های ِ بسیم چی روی ِ خودشونه
کسایی که همه جا بودن و توی ِ یه چشم به هم زدن همه خبرا تو دستشون بود
بچه های ِ تیز و باهوشی که یه وقتایی سرعت ِ انتقال ِ اطلاعتشون ... چشم ِ همه رُ گرد میکرد
امروز هم خیلیا بسیم چی ِ اخبارن
بسیم چی ِ خبرهایی که باید به گوش ِ همه برسه
خبرهایی که میتونه چشم های ِ خیلی هار ُ باز و گوشهای ِ خیلیا رُ شنوا کنه
خبرهایی که گاهی دل ِ آدم ُ تکون میدن
برای ِ دقایقی کوتاه رویِ خط ِ بی سیم ِ   خانم عارفه موسوی هستیم
بیسیم چی ای که به گوش ِ تا حرفای ِ شمار ُ بشنوه
************************************************************
توی ِ جنگ خیلی از جوونهای ِ این خاک برای ِ خدا
برای ِ وطن و برای ِ مردم از زندگیهاشون گذشتن
اونها قبل از این گذشت عاشق ِ مردم بودن چون تا عاشق ِ کسی نباشی نمیتونی بخاطرش از خودت بگذری
یکی از همراهان ِ شهید بابایی تعریف میکنن که
عباس همیشه  توی ِ  فکر مردم بی بضاعت بود.
توی ِ  فصل تابستون به سراغ کشاورزها  و باغبونای ِ  پیری میرفت  که ناتوان بودن و وضع مالی خوبی نداشتن  و بهشون توی ِ برداشت محصول کمک میکرد
زمستونا  وقتی برف میاومد یه پارو برمیداشت  و پشت بوم ِ  خونه های ِ اونایی رُ که خودشون نمیتونستن این کار ُ انجام بدن پارو میکرد
یادمه قبل از شهادتش ،  توی ِ خیابون ِ سعدی ِ قزوین دیدمش که یه معلول رُ  که  از هر دو پا عاجز بود و توان حرکت نداشت، روی ِ دوشش گرفته بود و برای اینکه شناخته نشه یه پارچه  نازک روی ِ  سرش  کشیده بود. من شناختمش و با این فکر  که خدای ناکرده برای بستگانش حادثه ای اتفاق افتاده رفتم جلو  سلام کردم و با تعجب پرسیدم:
-چی شده عباس ؟ کجا میری؟؟؟
اون که با دیدن من غافلگیر شده بود، وایساد و گفت:
-پیرمرد رُ  برای استحمام به گرمابه می برم. کسی رُ نداره و چند وقتی ِ که حمام نرفته.
با دیدن این صحنه، تکونی خوردم و توی ِ  دلم  روح بلندش ُ تحسین کردم
******************************************
(مادری که سی سال منتظر ِ پسرش ِ- آیتم چهارم )
میگن انتظار سخت ترین کار ِ دنیاست .. و هر چی طولانی تر میشه سخت تره
شاید سختی ِ این احساس رُ بشه توی ِ چشم های ِ مادری دید که هر روز صبح قبل از طلوع آفتاب
جلوی ِ خونه شُ جارو میزنه ... آب میپاشه .... و چشم به کوچه میدوزه تا پسرش از راه برسه
چشم هایی  که نه یه روز .. نه دو روز ... نه ده روز ... نه یک سال و ده سال که سی سال ِ چشم براهن
چشم براه ِ پسری که همه عشق و زندگی ِ مادر بود و امید ِ سالهای ِ پیری ِ مادر
که حالا جز تنهایی عصایی برای ِ دست نداره
************************************************************
شاید بعضیا فکر کنن که شهدا فقط توی ِ میدون ِ جنگ قهرمان بودن
اما ... خاطرات ِ زندگی ِ اونها نشون میده که اونها توی ِ زندگی ِ شخصی و برای ِ همسر و بچه هاشون هم قهرمان بودن
قهرمانهای ِ محبت و عاطفه
همسر شهید همت تعریف میکنن که:
وقتي به خانه مي اومد ، من ديگه حق نداشتم كار كنم .
بچه رُ عوض مي كرد ، شير برش درست مي كرد . سفره رُ مينداخت و جمع مي كرد ، پابه پاي من مي نشست ، لباس ها رُ مي شست ، پهن مي كرد ، خشك مي كرد و جمع مي كرد .اون قدر محبت به پاي زندگي مي ريخت كه هميشه بهش مي گفتم : درسته كه كم مي آيي خونه ؛ ولي من تا محبت هاي تو رُجمع كنم ، براي يك ماه ديگه  وقت دارم .
نگام مي كرد و مي گفت : تو بيش تر از اين ها به گردن من حق داري .
يك بار هم گفت : من زودتر از جنگ تموم مي شوم وگرنه ، بعد از جنگ بهت نشون مي دادم که  تمام اين روزها رُ چه طور جبران مي كردم.
***********************************************
(معرفی عملیتها) جنگ که شروع شد.... بچه های ِ ما یعنی همون جوونهای ِ انقلابی ... چیزی از جنگ نمیدونستن
بچه هایی که هنوز توی ِ شادی انقلاب بودن و به فکر ِ ساختن ِ دوباره وطن
بچه هایی که توی ِ یه چشم به هم زدن توی ِ معرکه سخت جنگ افتادن و جز دفاع چاره ای نداشتن
دفاع در برابرِ دشمنی که مجهز بود
مجهز به پیشرفته ترین ادوات ِ جنگی ِ روز و با پشتیبانی ِ همه دنیا
اما
اما بچه های ِ ما یک امام داشتند امامی که فرمان ِ او کافی بود برای ِ این که همه لشکرهای ِ عالم رُ در هم بریزن
بچه های ِ ما دل به خدا دادن و به عشق ِ امام خطی تازه بر جنگ زدند
خطی که دنیا رُ مبهوت و متحیر کرد
خطی که در اسناد ِ تاریخ ِ جنگ ِ ایران به نام ِ عمیلتهای ِ نظامی و غرور آفرین برای ِ همیشه ثبت شده
عملیتهایی که از دید ِ خیلی از بزرگان ِ جنگی ِ ایران ناممکن بوده اما به دست ِ جوونهای ِ ایرانی ممکن شد
*********************************************************
شادیهای ِ ساده جبهه
وضو می گیری یا مارو غسل می دی ؟
از جمله بچه هایی بود که وقتی وضو می گرفت از شست پا تا فرق سرش رو خیس می کرد .ای کاش فقط خودش را خیس می کرد ، تا چهار نفر این طرف و آن طرف تر از خودشو هم بی نصیب نمی گذاشت . صدای شالاپ شلوپ دست و رو شستنش رو هم نگو و نپرس .برای بچه های قدیمی این دیگه عادت شده بود ولی بچه های سر و زبان دار تر و وسواسی تر که نا آشنا بودند ، می گفتند : وضو می گیری یا ما را غسل می دهی
***************************************
تشخیص ِ این که توی ِ هر لحظه از زندگیت باید کجا باشی و چی کار کنی .. کار ِ راحتی نیست
اونایی که میدونن چی کار باید بکنن به بهترین مقصد ِ زندگی میرسن
به مقصدی از جنس ِ شهادت
یکی از دوستان ِ شهید مهدی زین الدین تعریف میکنن که
مهدی  برای چند تا از دانشگاه  های ِ فرانسه، تقاضای پذیرش فرستاده بود. همه جوابشون مثبت بود. منم توی ِ فرانسه درس میخوندم که اومدم ایران ... رفتم دیدنش و از دیدارم با امام بهش گفتم ، بهش گفتم که امام گفتن :  به وجود شما  در ایران بیش تر نیازه. منم برگشتم. حالا تو کجا می خوای بری؟»
مهدی اون موقع چیزی نگفت اما از رفتن به فرانسه منصرف شد
**********************************************
از سید شهیدان اهل قلم سید مرتضی آوینی  کلامی ست که میگوید :
شهدا از دست نمی روند، به دست می آیند.
******************************************
شاید نبود ِ شهدا بیشتر از هر کسی برای ِ همسرانشون سخت باشه
همسرانی که مدام خاطرات ِ سالها و روزهای ِ بودنه با اونها در ذهن و دلشون زنده میشه
همسر شهید زین الدین تعریف میکنن که
یک شب مهمون داشتیم و همه دور تا دور سفره نشسته بودیم؛ پدر و مادر مهدی، خواهر و برادرش. من رفتم توی آشپزخانه، یه  چیزی بیارم وقتی اومدم، دیدم همه نصف غذاشونو خوردن ، ولی مهدی دست به غذایش نزده تا من بیایم.
************************************************
زندگی ِ شهدا ... وقف ِ خدای ِ بزرگ بود و وقف ِ رضایت ِ بنده های ِ خدا
همسر شهید باکری تعریف میکنن که
از شهردای یک بنز داده بودند بهش . سوارش نمی شد. فقط یک بار داد ازش استفاده کردند؛ داد به پرورشگاه. عروسی یکی از دخترا بود. گفت « ماشینو گل بزنین واسه ی عروس.»
***************************************************
خیلی ها فقط سنشون بالا رفته ولی بزرگ نشدن ؛
بعضی ها هم - حتی با سن پایین - بزرگ شدن و بزرگ هستن ...
میتونه سیزده سالت باشه ، ولی بزرگ باشی؛ خیلی بزرگ
مثل یک شهید ، مثل یک حسین فهمیده ...
***********************************************
شهدا به جایی رسیده بودن که دیگه هیچ تعریف و تمجیدی از دنیا و اهل ِ دنیا خوشحالشون نمیکرد
یکی از آشنایان ِ شهید متوسلیان تعریف میکنن که :
همه دور هم نشسته بوديم.اصغر برگشت گفت«احمد،تو که کاري بلد نيستي. فکر کنم تو جبهه جاروکشي مي‌کني،ها؟»
احمد سرش رو پايين انداخت،لب خند زد و گفت«اي… تو همين مايه ها.»
از مکه که برگشته بود،یکی از دوستاش  يک دسته گل بزرگ فرستاده بود در خونه. يک کارت هم بود که رويش نوشته شده بود«تقديم به فرمان ده رشيد تيپ بيست و هفت محمد رسول الله،حاج احمد متوسليان.»
*******************************************************
خريد با يك صلوات
 
ايستگاه‌هاي صلواتي به مكاني اطلاق مي‌شد، مشتمل بر فضاهاي مسقف، ايوان و يا فضايي داراي سايبان و محوطه (با حصار و بي‌حصار. اين ايستگاه‌هاي در اطراف مناطق نبرد، دژباني‌هاي مهم و ورودي يا داخل شهرهاي مناطق جنگي قرار داشتند. در داخل شهرهاي جنگي معمولاً از فضاهاي جنبي مساجد يا حسينيه‌ها بدين منظور استفاده مي‌شد ولي در خارج از شهرها، ساختمان‌هاي موقتي (يك طبقه‌اي) با مصالح ساده از قبيل بلوك‌هاي سيماني، تيرآهن يا ورق‌هاي فلزي ساخته مي‌شدند.
هر چند امكانات همه ايستگاه‌ها مشابه نبود و فضا و كم و كيف خدمات آنها متفاوت از يكديگر بود اما ارائه انواع خدمات را در اين مجموعه‌ها مي‌توان به‌صورت زير تقسيم‌بندي كرد:
پذيرايي با آب خنك، شربت و دوغ خنك.
پذيرايي با چاي.
تغذيه با غذاهاي ساده (نان و پنير، نان و ماست، نان و حلوا، خرما، برنج با خورشت ساده) و به ندرت غذاهاي ديگري مانند چلوكباب و چلومرغ و تنقلاتي چون شكلات، پسته و بيسكوئيت.
اهداي اقلام فرهنگي از قبيل مهر و جانماز، جزوات دعا، عكس‌هاي امام، پيشاني بند، كتب مذهبي، عطر و چفيه ارزان قيمت.
خدمات آرايشگاهي (اصلاح سر و صورت) و خياطي.
پخش آهنگ‌هاي ويژه و نوحه و سرود (بنا به مناسبت‌هاي مختلف).
آماده سازي نمازخانه و اقامه نمازهاي جماعت.
آماده سازي استراحت‌گاه موقت براي رزمندگان.
فراهم شدن خودرو براي رسيدن رزمندگان به واحدهاي خود و يا بالعكس به طرف شهر.
ارائه خدمات پستي و مخابراتي.
ارائه خدمات بهداشتي و كمك‌هاي اوليه.
كتابخانه صلواتي.
ايستگاه‌هاي صلواتي علاوه بر ماهيت خدماتي، وعده گاه رزمندگان نيز بودند و مانند منازلي آشنا و آرام بخش براي رزمندگان به‌ويژه نوجوانان و جوانان محسوب مي‌شدند و فضاي معنوي و روحيه بخش داشتند.
در كنار برخي از اين ايستگاه‌هاي صلواتي، حمام صلواتي هم در دسترس رزمندگان بود. خياطي‌هاي صلواتي هم در بعضي از ايستگاه‌ها وجود داشت
از ایستگاه های صلواتی ِ مهم ِ اون روزها
ایستگاه صلواتی ِ زينبيه اهواز.
ايستگاه صلواتي كرمانشاه كه روزانه 5000 رزمنده در اين ايستگاه پذيرايي مي‌شدند.
ايستگاه صلواتي سوسنگرد.
مسجد جامع خرمشهر
و ايستگاه صلواتي پل كرخه بود
***********************************************
خیلی از فرمانده های ِ شهید ِ ما در سالهای ِ دفاع ِمقدس  در سن و سال ِ جوونی بودن
اما عجیبه که مثل ِ یک پدر میدونستن که چطور باید با نیروها ی ِ جوون
و حتی بادر و خواهر و دوست ِ جوون ِ خودشون رفتار کنن
خواهر شهید حسن باقری تعریف میکنن که
 
حسن خيلي مواظب برادر کوچکیمون  ،احمد ،بود. نامه مي نوشت، تلفن مي کرد، بيش تر باهم بودن.
حرف هاش رُ گوش مي کرد. گردش مي رفتن. در دل مي  کردن. هميشه   مي گفت « فاصه ي
سني بابا و احمد زياده . احمد   بايد بتونه به يکي حرفاشو بزنه .خيلي بايد حواسمون به درس و
کاراش باشه.»
************************************************
برای ِ همه شهدا فقط یک هدف مهم بود و بس
رضایت ِ مقام ِ معظم رهبری که در راس اون رضایت امام عصر حضرت مهدی ِ منتَظر عج قرار داشت
یکی از دوستان شهید صیاد شیرازی تعریف میکنن که :
قرار بود شهید صیاد شیرازی  صبح روز عیدغدیر برود خدمت آقا و درجه ی سرلشکری اش را بگیرد. همه تبریک گفتند. خودش می گفت: « درجه گرفتن فقط ارتقای سازمانی نیست، وقتی آقا درجه را روی دوشم بگذارند، حس می کنم ازم راضی هستند. وقتی که ایشان راضی باشد، امام عصر (عج) هم راضی اند. همین برایم بس است. انگار مزد تمام سالهای جنگ را یکجا بهم داده اند.»
**************************************************
گمنامی برای شهرت پرستها دردآور است،
اگر نه همه اجرها در گمنامی است.
شهید آوینی
******************************************
خدا در وجود ِ شهدا به تجلی رسیده بود اونقدر که همه معارف ِ دینی رُ با تمام ِ وجود درک میکردند
یکی از بارزترین خصوصیات صیاد نماز اول وقت ِ ایشون  بود. خودش بارها گفته بود: « ارتباط من با اسلام، از همان نمازی بود که در کانون خانواده به آن تشویق شدم.» حتی در آمریکا هم که برای ِ تحصیل رفته بود  او رُ  به نماز و نام مرد مذهبی می شناختن. می گفت: « چطور من آدمیزاد ِ ضعیف! نحیف! دستور که می دهم به دقت اجرا می شود، ولی خدای متعال که خالق ماست، اینقدر نسبت به او بی اعتنا هستیم و سهل انگاری می کنیم؟!»
****************************************************
شادیهای ِ ساده جبهه
بعضي از بچه‌ها خيلي بي‌ميل غذا مي‌خوردند كسي كه آنها را نمي‌شناخت فكر مي‌كرد بيمار هستند، به قول معروف، خوردن را زياد جدي نمي‌گرفتند و هر وقت كسي ازآنها مي‌پرسيد:«چرادرست غذا نمي‌خوري؟ مي‌گفت : برادر اشتهايم عينكي شده» يعني چيزي نمانده تا كور شود.
****************************************
امروز از شهدا برای ِ ما تنها یادی باقی مونده و وصیت نامه ای
وصیت نامه هایی که در گذر ِ سالها هنوز هم تازه اند و حرفهایی از جنس ِ بهار دارند
حرفهایی که دلها  را به شکوفه مینشونه
از جمله این کلام وصیت نامه شهید شوشتری ِ که نوشتن
دیروز از هر چه بود گذشتیم و امروز از هر چه بودیم گذشتیم ... آنجا پشت خاکریز بودیم و اینجا در پناه میز... دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز تلاش می کنیم ناممان گم نشود ... جبهه بوی ایمان میداد و اینجا ایمانمان بو می دهد ... آنجا روی درب اطاقمان می نوشتیم : یا حسین فرماندهی از آن توست، اینجا می نویسیم بدون هماهنگی وارد نشوید ... الهی نصیرمان باش تا بصیر گردیم و بصیرمان کن تا از مسیر بر نگردیم
و آزادمان کن تا اسیر نگردیم ...
************************************************
وقتی زندگی ِ شهدا رُ مرور میکنیم یه نکته ای تویِ زندگیه اونها خیلی بارز ِ و اون هم این که
همه شهدا دقت ِ زیادی در رعایت ِ حقوق ِ مردم داشتن
مثل ِ شهید کاوه که خواهرشون تعریف میکنن
گفتم: اصلا چرا باید این قدر خودمون رو زجر بدیم و پسته بشکنیم، پاشیم بریم بخوابیم. با وجود این که او هم مثل من تا نیمه شب کار می کرد و خسته بود، گفت: نه، اول اینا رو تموم می کنیم بعد می ریم می خوابیم؛ هر چی باشه ما هم باید اندازه خودمون به بابا کمک کنیم. یادم هست محمود مدام یادآوری می کرد: نکنه از این پسته ها بخوری! اگه صاحبش راضی نباشه، جواب دادنش توی اون دنیا خیلی سخته.اگر پسته ای از زیر چکش در می رفت و این طرف و آن طرف می افتاد، تا پیداش نمی کرد و نمی ریخت روی بقیه پسته ها، خاطرش جمع نمی شد.موقع حساب کتاب که می شد، صاحب پسته ها پول کمتری به ما می داد؛ محمود هم مثل من دل خوشی از او نداشت ولی هر بار، ازش رضایت می گرفت و می گفت: آقا راضی باشین اگه کم و زیادی شده.  
یا شهید زین الدین که یکی از دوستانشون تعریف میکنن که
موقع انتخابات، مسئول صندوق بودم. دست که بلند کرد، آقا مهدی را توی صف دیدم تازه فرمانده لشکر شده بود. به احترامش بلند شدم. گفتم بیاید جلوی صف. نیامد. ایستاد تا نوبتش شد. موقع رفتن، تا دم در دنبالش رفتم پرسیدم «وسیله دارین؟» گفت:«آره». هرچه نگاه کردم، ماشینی آن دور و بر ندیدم رفت طرف یک موتور گازی. موقع سوار شدن. با لبخند گفت «مال خودم نیس. از برادرم قرض گرفته م.»
و یا شهید حسن باقری که یکی از دوستانشون  تعریف میکنن که
نزديک ظهر بود. از شناسايي بر مي گشتيم. از ديشب تا حالا چشم روي هم نگذاشته
بوديم.آن قدر خسته بوديم که نمي توانستيم پا از پا برداريم ؛ کاسه زانوهامان خيلي درد مي کرد.
حسن طرف شني جاده شروع کرد به نماز خواندن . صبر کردم تا نمازش تمام شد. گفتم « زمين
اين طرف چمنيه ، بيا اين جا نماز بخوان .» گفت « اون جا زمين کسيه، شايد راضي نباشه.»
**********************************************  
ارزش دنیا فقط به این است که مزرعه آخرت است.
شهید فرهاد زرجو
****************************************
محبت ِ شهدا به خانواده و همسرانشون محبتی مثال زدنی و یادگرفتنی ِ
محبتی که بیشتر از کلام در عمل ِ اونها  دیده میشه
همسر شهید باکری تعریف میکنن که
مادرم نمی گذاشت ما غذا درست کنیم پدرم نسبت به غذا حساس بود؛ اگر خراب می شد، ناراحت می شد.تا قبل از عروسی برنج درست نکرده بودم. شب اولی که آمد خانه ،  گفت « ما هیچ مراسمی نگرفتیم. بچه ها میخوان بیان دیدن . می تونی شام درست کنی؟» کته ام شفته شده بود. همان را آورد، گذاشت جلوی دوست هاش. گفت « خانم من آش پزیش حرف نداره ، فقط برنج این دفعه ای خوب نبوده وا رفته.»
یا همسر ِ شهید زین الدین که گفتن :
وضع غذا پختنم دیدنی بود. برایش فسنجان درست کردم. چه فسنجانی! گردوها را درسته انداخته بودم توی خورش. آن قدر رب زده بودم، که سیاه شده بود. برنج هم شورِشور. نشست سر سفره. دل تو دلم نبود. غذایش را تا آخر خورد. بعد شروع کرد به شوخی کردن که «چون تو قره قروت دوست داری، به جای رب قره قروت ریخته ای توی غذا.» چند تا اسم هم برای غذایم ساخت؛ ترشکی، فسنجون سیاه. آخرش گفت«خدارو شکر. دستت درد نکنه.»
شاید برای ِ همینها باشه که ایشون تعریف کردن که اولین بار که لیلا دخترم  پرسید «مامان! چند سال باهم زندگی کردید؟» توی دلم گذشت «سی سال،چهل سال» ولی وقتی جمع و تفریق می کنم، می بینم دو سال و چند ماه بیش تر نیست. باورم نمی شود.
***********************************************
با شادیهای ِ ساده جبهه
 
حقيقت گاهي حسوديمون مي‌شد از اين‌كه بعضي اين‌قدر خوش‌خواب بودند.سرشون رُ  نذاشته روي زمين انگار هفتاد سال بود كه خوابیدن و تا دلت بخواد خواب‌ سنگين بودن، توپ بغل گوششان شليك مي‌كردي، پلك نمي‌زدند.ما هم اذيتشان مي‌كرديم. دست خودمان نبود.  كافي بود مثلاً لنگه دمپايي يا پوتين‌هايمان سر جايش نباشد، ديگر معطل نمي‌كرديم خوب همه‌جا را بگرديم، صاف مي‌رفتيم بالا سر اين جوانان خوش‌خواب: «برادر برادر!» ديگر خودشان از حفظ بودند، هنوز نپرسيده‌ايم: «پوتين ما را نديدي؟» با عصبانيت مي‌گفتند: «به پسر پيغمبر نديدم» و دوباره خُر و پُف‌شان بلند مي‌شد، اما اين همه‌ي ماجرا نبود. چند دقيقه بعد دوباره: «برادر برادر!» بلند مي‌شد، اين دفعه مي‌نشست: «برادر و زهرمار ديگر چه شده؟» جواب مي‌شنيد: «هيچي بخواب خواستم بگويم پوتينم پيدا شد!
**********************************************
شهدا به خدا رسیدن
چون زندگیشون خدایی بود و رنگ وبوی ِ خدار ُ داشت
یکی از دوستان شهید سید مرتضی آوینی تعریف میکنن که
یه بار به سید گفتم: "نمی‌دونم‏, چرا من همیشه موقع ِ نماز حواسم پرت ِ ."
به چشمام نگاه کرد و گفت : مواظب باش! كسی كه سرنماز حواسش جمع نباشه ، توی ِ  زندگی هم حواسش اصلاً جمع نمیشه.
گفت و رفت.
اما من مدتهاست که تو فکرم.
*****************************************************
دل کندن از همه و رسیدن به خدا ساده نیست
یکی از دوستان شهید زین الدین تعریف میکنن که
نزدیک عملیات بود. می دونستم دختردار شده. یک روز دیدم سر پاکت نامه از جیبش زده بیرون. گفتم «این چیه؟» گفت«عکس دخترمه.» گفتم «بده ببینمش» گفت «خودم هنوز ندیده مش.» گفتم «چرا؟» گفت «الآن موقع عملیاته. می ترسم مهر پدر و فرزندی کار دستم بده. باشه بعد.»
**********************************************
برای ِ شهیدان خدمت ِ به مردم به معنای ِ لبخند ِ خدا بود
یکی از دوستان ِ شهید باکری تعریف میکنن که  یه روز  توی ِ دوران ِ شهدار بودنه  شهید باکری ، بارون خیلی تندی  می اومد. مهدی بهم  گفت « من می رم بیرون» گفتم « توی این هوا کجا می خوای بری؟» جواب نداد. اصرار کردم . بالاخره گفت « می خوای بدونی ؟ پاشو تو هم بیا. » با لندرور شهرداری راه افتادیم توی شهر. نزدیکی های فرودگاه یک حلبی آباد بود. رفتیم آنجا. توی کوچه پس کوچه هایش پر از آب و گل و شل. آب وسط کوچه صاف می رفت توی یکی از خانه ها. در خانه را که زد، پیرمردی آمد دم در. ما راکه دید، شروع کرد به بد و بی راه گفتن به شهردار. می گفت « آخه این چه شهردایه که ما داریم؟ نمی آد یه سری به مون بزنه ، ببینه چی می کشیم.» آقا مهدی به ش گفت «خیله خب پدرجان . اشکال نداره . شما یه بیل به ما بده، درستش می کنیم؟» پیرمرد گفت « برید بابا شماهام! بیلم کجا بود.» از یکی از هم سایه ها بیل گرفتیم. تا نزدیکی های اذان صبح توی کوچه ، راه آب می کندیم.
 
 
یا همسرشون که تعریف میکنن که
فکش اذیتش می کرد. دکتر معاینه کرد و گفت « فردا بیا بیمارستان. » باید عکس می گرفت. عکسش که آماده شد، رفتیم دکتر بینه. وسط راه غیبش زد. توی راه روهای بیمارستان دنبالش می گشتیم. دکتر داشت می رفت. بالاخره پیداش کردم. یک نفر رُ کول کرده بود داشت از پله ها می برد بالا . یک پیرمرد رُ.
***************************************************  
خدا رحمت کنه شهید حبیب پاشایی رُ بمب ِ خنده بچه ها بود
هر بچه ای که می‌دیدیم ، خصوصا بچه های رزمنده رُ ، می‌گفت شبیه بابک ماست
این درحالی بود که
ما میدونستیم که مادر بابک  هم هنوز نیامده چه برسه  به خود بابک
اما حبیب بود و هزار و یک جور طنز و شوخی .
شوخی ای که اونقدر جدی شده بود که یه وقتایی بچه ها حال ِ پسرش بابک رُ ازش میپرسیدن
********************************************
 
فرماندهان ِ جنگ ِ ایران به دلها فرمانروایی میکردند
فرماندهانی مثل ِ شهید صیاد ِ شیرازی
که در وصف ِ رفتارشون با سربازها تعریف میکنن که  
به سربازها و افسرهای ِ جوون عشق می‌ورزید. برای تربیت اونها سر از پا نمی ‌شناخت. از هیچ فرصتی برای یادآوری خاطرات حماسه ‌های جنگ ، دریغ نمی ‌كرد. از دانشگاه افسری امام علی و پادگان ‌های آموزشی سربازان گرفته تا پاسگاهی گم گشته در میان كوه ‌های كردستان به نام خیلچان. توی ِ  یكی از این سركشی‌ ها متوجه شد  که یه كسی پوتین‌ هایش رُ واكس زده. از فرمانده منطقه پرسید چه كسی این كار رُ  كرده . اون گفت : «تیمسار ، سرباز مهمانسرا به دستور من این كار رُ كرده.»
اخم‌ های تیمسار تو هم رفت. چند بار زیر لب استغفار گفت و  رو به سوی فرمانده جوون گفت: این رفتار ها در انسان روحیه ی استكباری ایجاد می‌كنه. باید غرور سرباز رُ حفظ كرد.
******************************************************
جدی ترین کار در زندگی ِ شهدا بندگی ِ خدا بود و بس
از وصف ِ حال ِ شهید حسن باقری تعریف میکنن که :
سرباز که بود، دو   ماه صبح ها تاظهر آب نمي خورد. نماز نخوونده هم نمي خوابيد. مي خواست
يادش نره  که   دوماه پيش يک شب نمازش   قضا شده  بود.
****************************************************
با شهید صیاد شیرازی
همیشه روزه می گرفت. در هر شرایطی. یکبار بهش گفتند: « شما که روزه قضا نداری، همه اش مستحبی است، پس شرعاً اگر غذا تعارف کنند، باید بخورید.» اما گفت: « اشتباه می کنید، من هر روزه را چند بار قضا می کنم. مستحبی نیست. تا به حال سه بار کل روزه ها و نمازهای عمرم را اعاده کردم.» توی قرارگاه، اگر روزه نبود، برای شام به قول خودش پرچم می خورد. خسته و کوفته می آمد، می گفت: « بی زحمت، پرچم ما را بدهید.» منظورش نان و پنیر و خیار و گوجه بود
********************************************
شهید مهدی زین الدین
خواهرش پیراهن برایش فرستاده بود. من هم یک شلوار خریدم، تا وقتی از منطقه آمد، با هم بپوشد. لباس هار ا که دید، گفت«تو این شرایط جنگی وابسته م می کنین به دنیا.» گفتم«آخه یه وقتایی نباید به دنیای ماهام سربزنی؟» بالاخره پوشید. وقتی آمد، دوباره همان لباس های کهنه تنش بود. چیزی نپرسیدم. خودش گفت«یکی از بچه های سپاه عقدش بود لباس درست و حسابی نداشت.»
*************************************************
شهید باکری
شهردار که بود ، به کار گزینی گفته بود از حقوقش بگذارند روی پول کارگرهای دفتر. بی سرو صدا ، طوری که خودشان نفهمند.
********************************************
شهید همت
بسم الله را گفته و نگفته شروع كردم به خوردن .
حاجي داشت حرف مي زد و سبزي پلو را با تن ماهي قاطي مي كرد.
هنوز قاشق اول را نخورده ، رو به عباديان كرد و پرسيد : عبادي ! بچه ها شام چي داشتن؟ همينو. واقعاً ؟ جون حاجي ؟
نگاهش را دزديد و گفت : تُن رو فردا ظهر مي ديم .
حاجي قاشق را برگرداند . غذا در گلويم گير كرد .
حاجي جون به خدا فردا ظهر بهشون مي ديم .
حاجي همين طور كه كنار مي كشيد گفت : به خدا منم فردا ظهر مي خورم .
******************************************************
شهید شوشتری
بسيار اهل مطالعه بود و كتاب‌هاي فراواني براي ما به يادگار گذاشته‌است. هميشه كنار سجاده‌ا‌ش يك جلد  قرآن، مفاتيح و ديوان حافظ بود. وقتي مطالعه مي‌كرد، در كنار صفحات كتاب يادداشت مي‌نوشت. يك جور نكته‌برداري و حاشيه‌نويسي بود. هر كتابي را كه حالا باز مي‌كنيم، در هر گوشه آن نكته‌اي، دست‌خطي و يادداشتي از پدر را مي‌بينيم كه مانند يك وصيت‌نامه ما را در مشكلات ياري مي‌كند.
***************************************************
شهید بابایی
حدود سالهای 61و62، زمانی که شهید بابایی فرمانده پایگاه اصفهان بود، یکی از پرسنل نقل کرد:
در شب جمعه ای به طور اتفاقی به مسجد حسین آباد اصفهان رفتم. در تاریکی متوجه شدم صدایی که از بلندگو به گوش می آید خیلی آشناست.
پس از پایان دعا که چراغها روشن شد، دیدم که حدسم درست بوده. کسی که دعای کمیل می خوانده است سرهنگ بابایی است. خوشحال شدم و جلو رفتم. سلام کردم و گفتم:
-جناب سرهنگ! قبول باشد ان شاءالله.
اطرافیان با شنیدن کلمه«سرهنگ»، به شهید بابایی نگاه کردند. بعد از احوالپرسی که با هم کردیم، از چهره او دریافتم که ناراحت است. وقتی علت را جویا شدم، پاسخ دادند:
-کاش واژه سرهنگ را نمی گفتی.
فهمیدم که تا آن لحظه کسی از اهالی آن منطقه شهید بابایی را نمی شناخته و ایشان هرشب جمعه به عنوان شخص عادی به آن مسجد می رفته و دعای کمیل می خوانده است.
پس از این ماجرا او دیگر در آن مسجد دعای کمیل نخواند: زیرا همیشه دوست می داشت تا ناشناس بماند.
**************************************************************
شهید حسین خرازی
دور تا دور نشسته بودیم.  نقشه ، آن وسط پهن بود.
حسین گفت :
" تا یادم نرفته اینو بگم، اون جا که رفته بودیم برای مانور؛ یه تیکه زمین بود. گندم کاشته بودن. یه مقدار از گندم ها از بین رفته. بگید بچه ها ببینن چه قدر از بین رفته، پولشو به صاحبش بِدن. "
****************************************************
شهدا جوری زندگی میکردن که انگار همیشه هستند و انگار که تا لحظاتی بعد از دنیا سفر خواهند کرد
" توی خط مقدم، هر وقت بیکار می شد یا نوبت نگهبانیش می رسید برای کنکور می خواند. خبر قبولیش تو پزشکی دانشگاه تهران، وقتی به خانوادش رسید که وحید رضا شهید شده بود"
*************************************************
در دل به یادِ شهدا باشیم و به اونها عشق بورزیم همون طوری که اونها به یاد ِ ما هستن و به ما و این خاک عشق میورزن
*******************************************************