راه شب- دوشنبه 7 دی
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}
به نام خدا و سلام
***********************************************
با آرزوی ِ شبی خوش، میزبان ِ اوقات ِ شبانه شما هستیم
***************************************************
میزبان ِ اوقاتی که در کنار ِ هم ، بهتر ، خوش تر و زودتر میگذره
************************************************
بعضیا توی ِ اوقات ِ سکوت ِ شب فکر میکنن
به خودشون ، به زندگیشون و به آدمای ِ دور وبرشون
خیلیا به دحساب و کتاباشون میرسن، به حساب و کتابهایی که بیشتر دلی ِ
مثلا به این که توی ِ خونواده با همسرشون با بچه هاشون
با همسایه و دوست و اهل ِ محل و همکار چه جوری تا کردن
به این که طلبکارن یا بدهکار؟؟؟؟؟
به حساب و کتابی که خیلی مهمه و هیچ جوری هم نمیشه ازش گذشت
به حساب و کتابی که اگه میزون باشه زندگیهامون به روال ِ و بهمون خیلی خوش میگذره
************************************************
لطفا برای ِ دقایقی سرشار ِ از محبت و یکدلی از هر کجای ِ ایران که صدای ِ ما رُ میشنوید
با ما همراه باشید
************************************************
(داستان)
راستش من تا وقتی که بزرگ نشده بودم نمیدونستم این حق الناسی که همه ازش حرف میزنن
همون کارایی که آقاجون خیلی توش دقیق ِ و محال ِ که ازشون بگذره
همون کارایی که من یه وقتایی از این که آقاجون انجامش میداد تعجب میکردم و توی ِ فکرم هیچ دلیلی براشون پیدا نمیکردم
**
تقریبا پنجاه سال ِ پیش بود .... پنجاه سال ِ پیش و یه روزی مثل ِ همین روزای ِ زمستونی که برای ِ اجاق ِ عزیر رفتم نجاری ِ آقاجون تا ازش خرده چوب بگیرم
آخه عزیز خرده های ِ چوب ُ میسوزوند و باهاشون ذغال درست میکرد برای ِ کُرسی
وقتی رسیدم امیرُ با چرخ دستی جلوی ِ نجاری ِ آقاجون دیدم
امیر شاگرد ِ آقا ولی ِ شاطر نونوای ِ محله مون بود که هر چند روز یه بار میاومد و برای ِ تنور ِ نونوایی نون میبرد
سلام کردم
امیر گفت: عیلک سلام، نیستی پسر ، دیروز با بچه ها یه گل کوچیک ِ حسابی زدیم ، اومدم دم ِ خونه تون که ببرمت بازی اما عزیزت گفت که اومدی نجاری
بهش گفتم آره : آخه دیروز آقاجونم یه کاری داشت که دست تنها نمیتونست انجام بده ....... راستی از آقا ولی چه خبره... هنوزم از دستت عصبانی میشه
امیر خندید و گفت: نه دیگه ... حالا دیگه راه و چاه ِ کار ُ بلد شدم و کمتر خرابکاری میکنم ... آقا ولی میگه اگه وردست ِ خودش وایسم .... شاطر ِ خوبی میشم
رفتم کمکش تا چوبا رُ زودتر بار بزنه ، آخه آقاجون برعکس ِ همه چوب فروشها به جای ِ این که تعداد ِ چوبها رُ حساب کنه اونا رُ وزن میکرد ، میگفت چوبا شاید توی ِ ظاهر قد ِ هم باشن اما وزناشون یکی نیست این جوری بابت ِ اون چوبی که وزنش کمتر بوده مدیون میشم
خلاصه یه نیم ساعتی سرمون به بار زدنه چوبا گرم بود من وزن میکردم و توی ِ کاغذ مینوشتم و امیر بار میزد
گاری تقریبا تا نصف پر شده بود که آقاجون با سه تا استکان چایی ِ دارچینی اومد بیرون ، جفتمون منتظر ِ تعریف و تشکرش بودیم که یدفعه به من گفت: چی کار داری میکنی علیرضا؟؟؟!!!!!
من که هاج و واج مونده بودم و واقعا نمیدونستم که چه اشتباهی کردم گفتم: هیچی آقاجون
آقاجون سینی ِ چایی ُ روی ِ سکوی ِ جلوی ِ مغازه گذاشت و اومد طرف ِ چوبهایی که کنار ِ مغازه رویهم ریخته بود و یکی از چوبا رُ بیرون کشید و گفت: از این بار ِ گاری کردین ؟؟
من با تته پته گفتم بله
بهم گفت: بچه جون این چوبا خیس ِ
امیر که تا این لحظه ساکت بود گفت: اشکالی نداره ... توی ِ آتیش ِ تنور خشک میشه
اما آقاجون گفت: آره این چوبا خشک میشه اما ... آبی که الان توش ِ وزنشونو بیشتر میکنه و این یعنی پول ِ بیشتری که حق ِ من نیست
من و امیر مات و مبهوت به اقاجون نگاه میکردیم که گفت: حق ِ مردم همین جوری به گردن ِ آدم میافته حقی که توی ِ قیامت اسیرت میکنه و تو هیچ کاری نمیتونی بکنی
بعدش خودش همه چوبای ِ خیس ُ خالی کرد و به جاش چوبای ِ خشک بار ِ گاری کرد
چوبایی که جز خودش هیچ کس نمیتونست بفهمه که کدومش خشک ِ و کدومش خیس ، حتی آقا ولی ِ شاطر
اما آقاجون همیشه میگفت: هیشکی هم که نفهمه خدا میفهمه
شما چی فکر میکنین؟؟؟
به نظر ِ شما توی ِ زندگیهای ِ ما چه چیزایی حق الناس به حساب میاد که ما اصلا حواسمون بهش نیست؟؟؟
شماره تماس:
شماره پیامک:
**********************************************************
میگن خیلی از خطاها و گناه های ِ ما با طلب ِ بخشش ، بخشیده میشه
میگن خیلی از گناه های ِ ما با وساطت ِ بزرگان بخشیده میشه اما ..... اما حق الناس تنها موضوعی ِ که در قیامت
با شفاعت هم حل نمیشه
***********************************************
یه استاد داشتیم که همیشه میگفت:
اگر مردم انقدری که برای ِ تمیزی و پاکی وسواس دارن به حق الناس هم اهميت مي دادن ، مشكلاتشون كم مي شد.
و این در حالی ِ که دین ِ اسلام طهارت و پاکی رُ آسون گرفته و مردم به خودشون سخت میگیرن اما به حق الناس ، اهمیت ِ زیادی داده که مردم اون رُ به خودشون ساده مي گيرن
**********************************************************
(در احوال ِ بزرگانی که بی دلیل صاحب ِ عظمت و بزرگی نشدند)
حاج میرزا على محدث زاده، پسر مرحوم حاج شیخ عباس قمى گفت: جلد سیزدهم کتاب بحارالانوار، به امانت نزد پدرم بود، بعد از فوت ایشان به وسیله ى برادرم محسن آقا به صاحبش رساندم. شب بعد خواب پدرم را دیدم، گوشم را گرفت و گفت: کتاب را دادى، چرا جلدش را شکستى؟ از خواب بیدار شدم، به محسن گفتم: کتاب که سالم بود، مگر تو جلدش را شکستى؟ گفت:زمین کوچه گِل بود و من زمین خوردم، لذا گوشه ى جلد کتاب تا شد. کتاب را گرفته و صحافى کرده و پس دادیم. پس از سه روز، طلبه اى به منزل ما آمد و گفت: دیشب آقاى حاج شیخ عباس را در خواب دیدم، گفت: برو به على بگو جلد کتاب را درست کردى، من آسوده شدم، خدا عاقبتت را به خیر کند.
*****************************************************
معمولا ماها فکر میکنیم حق الناس فقط از ديوار مردم بالا رفتن و دست توی ِ جيب مردم کردن ِ غافل از این که حق الناس خیلی ریزتر از این حرفهاست:
ریز مثل ِ این که ماشینمون رُ جایی پارک میکنیم که مزاحم ِ مردمیم
توی ِ رانندگی جلوی ِ ماشینهای ِ دیگه میپیچیم
بی دلیل بوق میزنیم
دزدگیر ِ ماشینهامونو شبا یه جوری میذاریم که اگه یه پرنده هم پر زد صداش درمیاد
توی ِ حساب و کتابهامون پولها رُ به بیشتر رُند میکنیم مثلا شده هزار و نهصد تومن میگیم شده دو هزار تومان
وقتی چراغ ِ عابر قرمز ِ از خبایون رد میشیم
توی ِ پله های ِ آپارتمان با صدای ِ بلند بالا و پایین میریم
در ِ خونه مونو یه جوری مبندیم که همه باخبر میشن و اگه شب باشه از خواب بیدار میشن
و .... کلی اتفاق ِ دیگه که عرض میکنم
***********************************************************
(در احوال ِ بزرگان)
در اواخر عمر مرحوم آقای آقاشیخ مرتضی دیگر نمی توانستند به پای خود بجایی بروند؛چون وسیله های امروزی نبود، ، ناگزیر کسی ایشان را به کول می گرفت، و به این طرف و آن طرف می برد، وچون بدن لاغر ونحیف شده بود،این کار مشکلی نداشت. یک روز در کوچه شترداران ایشان به جایی می رفت. گویی آنکس که ایشان را به کول می گرفت خسته شده بود؛ لذا در کنار کوچه ایشان را به زمین گذاشت. بدن جناب شیخ به دیوار کاهگلی خانه ی مجاور اصابت کرد، و چند پر کاه و شاید کمی خاک بر زمین ریخت. ایشان نگران شد. به در آن خانه رفته و در را کوبیدند. صاحب خانه آمد، اتفاقاً ایشان را می شناخت، و ارادت داشت. ایشان فرمود که من به دیوار خانه شما تکیه داده ام، و کمی از خاک و کاه به زمین ریخته است. بفرمایید چقدر باید بدهم تا جبران شود. صاحب خانه عرض می کند که آقا اختیار دارید، منزل من مال شماست. آقا در جواب فرمود: قیامت این چیزها را نمی داند،یابایدرضایت بدهی، وحلال کنی، ویا باید خسارت بگیری.
***************************************************************
یکی از حق الناسهایی که به گردن ِ خیلی از ما هست و ازش غافلیم
بردن ِ آبروی ِدیگرانه که خیلی راحت و با غیبت و تهمت نابودش میکنیم
حضرت امام خمینی رحمه ا... علیه همیشه می فرمودند: «حرف دیگران را نزنید» می گفتند: «واللّه من راضی نیستم کسی روی فرش بیرونی من یا روی فرش من نشسته باشد و به کوچک ترین فردی اهانت یا غیبت کند »
امام رحمه الله اونقدر در پرهیز از غیبت و حفظ آبروی مردم مراقب بودند که حتی از سخنانی که شاید به غیبت منجر شود نیز دیگران را باز می داشت. چنانکه یکی از بستگان نزدیک ایشان می گوید: هیچ وقت ندیده ام آقا از من توقعی داشته باشندو توقع ایشان از ما فقط این بود که ما گناه نکنیم. گاهی اوقات ما می نشستیم راجع به یک میهمانی یا راجع به چیزی صحبت می کردیم، ایشان می گفتند: «حرف غیر نزنید» می گفتیم: «آقا اینکه حرف کسی نیست. ما داریم یک مطلبی را می گوییم، چیزی را تعریف می کنیم.» می گفتند: «وقتی حرف غیر به میان آمد، شاید ناخودآگاه به غیبت کشیده بشود مگر خودتان حرف ندارید؟ حرف خودتان را بزنید. چرا حرف غیر را می زنید؟»
***************************************************************
از کارهای ِ دیگه ای که به ظاهر ساده به نظر میرسه اما حق الناس ِ اینه که
خیلی از ما در مقام ِ فروشنده و صاحب ِ مغازه کالاي تاريخ گذشته يا بي کيفيت رُ میفروشیم
توی ِ کتابخونه صحبت مي کنیم و باعث آزار ديگران مي شیم
توی ِ اداره و ساعت ِ کاری ، کارهای ِ شخصیمونو انجام میدیم
بداخلاقیم و با عصبانیت و حرفهای ِ گزنده باعث ِ آزار ِ دیگران میشیم
************************************************************
(تلفن شخصی از محل کار و حق الناس)
بعد از تجدید بنای مدرسه حقّانی و نصب شوفاژ، بیشتر وقت ها کلاس ها گرم و راحت بود، ولی دفتر کارِ شهید آیت ا... قدوسی سرد بود. وقتی علت را می پرسیدیم، می گفت: در مواقع تنهایی ضرورت ندارد برای من تنها، یک اتاق به این بزرگی گرم باشد. اگر از تلفن مدرسه استفاده شخصی می کرد، از جیب خودشان وجه آن را می پرداخت.»
*********************************************************
(ربط بیماریهای ِ خاص)
همه ما چه بخوایم و چه نخوایم نسبت ِ به همدیگه مسئولیم
نسبت ِ به هم حق و حقوقی داریم که باید انجامش بدیم ، انجام دادنی نه از سر ِ لطف که اتفاقا از سر ِ وظیفه
چون اگر انجامش ندیم اون دنیا باید جوابگو باشیم
نسبت ِ به پدر و مادر
خواهر وبرادر
فامیل.... همسایه .... دوست .... رهگذر .... و حتی کسی که از بیماری و دردی خاص رنج میبره
کسی که شاید توان ِ پرداخت ِ هزینه های ِ درمانش رُ نداره و مایی که توانمندیم در قبال ِ کمک ِ به او مسئولیم
امیدوارم تن ِ همه شما سلامت باشه اما دور و بر ِ ما هستن کسایی که متاسفانه با بیماریهایی خاص دست و پنجه نرم میکنن
بیماریهایی با هزینه هایی بالا که گاهی برای ِ پرداختش به کمک ِ دیگران نیاز دارن
به کمکی از جنس ِ محبت و مهربونی که مطمئنا از نگاه ِ خدا پنهان نمیمونه
**************************************************
بعضیا فکر میکنن رعایتِ حق الناس فقط مربوط به مردم ِ بیرون ِ از خونه میشه اما
خونواده، همسر و بچه های ِ ما جز اولین کسانی هستن که باید در رعایت ِ حقوق شون دقیق باشیم
همسر حضرت امام رحمه الله در این باره تعریف میکردن که :
بنده تا یاد دارم و با ایشان زندگی می کنم، هر شب به نماز شب می ایستادند و سعی داشتندکه مزاحم من یا بچه ها نباشند. حتی یک شب هم ما به خاطر نماز شب آقا بیدار نشدیم، مگر اینکه مثلاً خودمان بیدار بودیم. مسافرت هم که می رفتیم آقا برای نماز شب که بیدار می شدند طوری حرکت می کردند و آهسته راه می رفتند و وضو می گرفتند که مزاحم دیگران نبودند.
*****************************************************
(نامه های راه شب)
نامه ها غیر از این که پیغام ِ محبتن، جایی برای ِ حرفهای مهمن
حرفهایی که شاید نشه چشم در چشم به زبون آورد
حرفهایی مهم که گاهی اساس ِ یک زندگی ِ خوب میشه
نادر ابراهیمی از نویسندگان ِ بزرگ ِ ایرانی که باوجود ِ نبودنش یادِ در دل ِ ما همیشگی ِ
یادی که گاهی با خوندنه نامه هاش تازه تر میشه
نامه هایی به همسر ِ بزرگوارش که بیش از مهربانی ، فرصتی برای ِ گفتنه حرفهای ِ مهم بودن
"همقدم همیشگی من!
مطمئن باش هرگز پیش نخواهد آمد که تو را دانسته بیازارم یا به خشم بیاورم.
هرگز پیش نخواهد آمد.
آنچه در چند روز گذشته تو را رنجیده خاطر و دل آزرده کرده است
مرا، بسیار بیش از تو به افسردگی کشانده است.
و مطمئن باش چنان می روم که بدانم - به دقت - که چه چیز ها این زمان تو را زخم می زند
تا از این پس، حتی نا دانسته نیز تو را نیازارم.
ما باید درست بشویم.
ما باید تغییر کنیم..."
********************************************************
همسر شهید آیت الله بهشتی در مصاحبه ای تعریف میکردند که : «... ایشان یک دفعه، حتی به حقوق دادگستری دست نزد و یک قِران هم به خانه نیاورد. می گفت: جایز نیست در حالی که این همه مستضعف هست، حقوق دادگستری هم بگیریم. شما باید بدانید زندگی تان با همین حقوق بازنشستگی من باید بگذرد... حتی یادم نرفته که یک شب یک عدد لامپ سوخته در خانه داشتیم که من تمام اطراف را زیر پا گذاشتم، ولی پیدا نکردم. تلفن کردم به دادگستری و گفتم آقا از فروشگاه دادگستری یک دانه لامپ بیاورید. همان جا گفتند نه، هرگز! خدا نکند من چنین کاری بکنم. شما شمع روشن کنید بنشینید، بهتر از این است که من مال دادگستری بیاورم...».
*********************************************************
یکی از شاگردان مرحوم آملی می گوید: روزی منزل آقا مشرف شدم، خود آقا از جا برخاست و با اینکه در بیرونی خانه ـ محل رفت و آمد مردم ـ هم چای بود، از اندرونی خانه ـ محل رفت و آمد خانواده ـ چای آورد و فرمود: این چای از مال شخصی خودم است و من متوجه شدم که چقدر آقا در این جهات احتیاط می کند
****************************************************
در جبران حق و دیینی که از دیگران به گردن ِ ماست
جز ادای ِ اون حق هیچ راه ِ دیگه ای وجود نداره
حضرت امام خمینی رحمه ا... علیه یک روز به یکی از نزدیکان خود می فرمایند فردا صبح ساعت 9 به دیدن فلان عالم برو و از طرف من از ایشان تفقد و سرکشی کن. ایشان می گوید موضوع را برای اینکه از یادم نرود یادداشت کردم، فردا ساعت 9 رفتم نزدیک خانه امام متوجه شدم جمعیت زیادی در اطراف خانه ما جمع شده اند. خیلی نگران شدم که خدایا چه شده است؟ چون آن روزها مسئله ترور امام به صورت گسترده ای مطرح بود که رژیم طاغوت می خواست امام را ترور کند و من احساس کردم مسئله فوق العاده ای پیش آمده است. با نگرانی فراوانی نزدیک شدم و سؤال کردم در این اثنا متوجه شدم که فرزند امام حضرت آیت اللّه حاج آقا مصطفی به شهادت رسیده اند و طلاب برای عرض تسلیت به امام در آنجا جمع شده و گریه می کردند.من هم از شدت نگرانی به طور کلی قرار ساعت 9 و سرکشی به یکی از روحانیون فراموشم شد. رفتم داخل اطاق، نگاهم که به امام افتاد و چهره نورانی امام را که مشاهده کردم گریه ام افزون شد. امام بدون آنکه مسئله خاصی در وجودشان احساس شود به من فرمودند: آن موضوع چه شد؟ من گیج بودم گفتم: کدام موضوع؟ امام فرمودند: موضوع دیروز. به خودم فشار آوردم تا متوجه شدم که امام موضوع دیدار و سرکشی به آن عالم را می فرمایند. آن هم زمانی که جنازه روی زمین است و گریه و شیون هم از همه جا بلند است، امام فرمودند: برو و از طرف من عذرخواهی کن.
********************************************************
مطمئن باشیم که با رعایت ِ حقوق ِ همدیگه اون کسی که بیشتر از همه منفعت میبره خود ِ ماییم
چون رعایت ِ حق الناس
یعنی آرامش ِ بیشتر، یعنی محیت ، یعنی شریک بودنه در غم و شادی
یعنی خوشبختی
*********************************************************
(برای شهدا)
حتی اگر شهدا از ما چیزی نخوان ، ما به اونها مدیونیم
دِینی به اندازه این که اونها از هر چی که داشتن گذشتن تا
ما در سرزمینی به نام ِ وطن
سربلند زندگی کنیم
ما به شهدا
به پدرها و مادرهای ِ شهدا
به همسرها و بچه های ِ شهدا مدیونیم و خدا کنه که در ادای ِ این دین
شرمنده نباشیم
********************************************************
(برای حضرت امام رضا ع)
من از تمام ِ دلمشغولیهایم
از تمام ِ دغدغه هایم
از تمام ِ دلواپسیها و غصه هایم رها میشوم و تا آستان ِ حرم ِ تو
تا ضریحت
پر میکشم و از دل به تو سلام میدهم
سلامی که مقدمه درد دلهایم با توست
دردهایی که میدانم بعد از این همه درمان است
سلام بر تو ای امام ئوف ، ای غریب ِ طوس
ای علی ابن موسب الرضا
******************************************************
(برای ِ حضرت مهدی عج)
ما به تو بیش از همه مدیونیم و از تو حقی بزرگ بر گردن ِ ماست
حقی به اندازه همه سالهای ِ غیبت که ما باید برای ِ ظهورت مهیا میشدیم و دنیا را مهیا میکردیم
که نکردیم
حقی به اندازه سالهای ِ غیبت که ما خودمان طولانی اش میکنیم
چرا که تو از همه ما به ظهور مشتاق تری و به حال ِ ما دلسوزتر
خدایا مارا مهیای ِ آن کن که دنیا را مهیای ِ ظهور کنیم
******************************************************
(خداحافظی)
برای ِ آخر حرفی نیست جز امید ِ این که بیشتر اونچه تا به حال بودیم حواسمون
به حق و حقوق ِ آدمهای ِ دور و بر و عزیزانمون باشه
تا قراری دوباره
خداحافظ
***************************************************************************