داستان
Normal
0
false
false
false
EN-US
X-NONE
AR-SA
(1)
حقیقتش برای ِ منی که عاشق ِ بچه ها بودم ، شنیدنه خبر تولد ِ بچه خودم یه جورایی سخت بود چون به جای ِ یک بچه خدا به ما یه دوقلو داده بود
یه دوقلوی ِ قشنگ که تصور ِ بزرگ کردنشون توی ِ اون شرایطی که ما داشتیم کمی سخت بود ، همسر ِ من بعد از مدتها تونسته بود شرکتش ُ راه بندازه ، شرکتی که بخاطرش کلی زیر ِ قرض رفتیم
منم سال ِ آخر ِ دانشگاه بودم و باید از پایان نامه ام دفاع میکردم
پایان نامه ای که حالا با وجود ِ دو تا بچه کوچولو نمیدونستم چطوری باید از عهده اش بربیام
یادمه یکی – دو ماهه اول حسابی سردرگم بودم ، دو سه ماه ِ بعد رُ هم با کمک ِ مادرم گذروندم اما اما کم کم با خودم فکر کردم که نمیشه این جوری پیش رفت و باید یه فکری بکنم
اولین فکر گذاشتنه بچه ها پیش ِ مادرم بود اما با وجود ِ دوری خونه هامون از هم ، کلی باید توی ِ راه میموندنم
فکر ِ بعدی شوهرم بود که بعضی روزا ، وقتی باید میرفتم دانشگاه ، بمونه توی ِ خونه و از بچه ها نگهداری کنه که البته با توجه به حجم ِ کاریش غیرممکن بود
فکر سوم گرفتنه پرستار بود که نه آدم ِ مطمئنی رُ میشناختم و نه پولمون به این چیزها میرسید
خلاصه همه این فکرها منتهی شد به یه تصمیم
به این که عصر ِ همون روز رفتم بیرون و یه کالسکه مجهز ِ دو نفره گرفتم
یه کالسکه که هم جای ِ لباس داشت هم جای ِ ظرف ِ غذا
بالاش یه سقف ِ آفتاب گیر داشت و میشد بچه ها رُ راحت روش گذاشت
از فردای ِ اون روز هر جا که میرفتم بچه ها رُ با خودم میبردم
از مترو و کتابخونه و دانشگاه گرفته تا یه وقتایی حتی سر ِ کلاس
یادمه اون اولا بعضی از استادام تعجب میکردن حتی ناراحت هم میشدن اما کم کم انگار قضیه برای ِ همه عادی شد
دیگه توی ِ دانشگاه و کتابخونه همه کالسکه بچه های ِ منو میشناختن
بالاخره بعد از شیش ماه روز ِ دفاعِ از پایان نامه م رسید
همسرم صبح که میخواست بره گفت میخوای ِ امروز بچه هار ُ نبر
خندیدم و گفتم : مگه میشه ؟؟ بیشتر از همه این بچه ها به من کمک کردن
شاید برای ِ همه غیر ِ متعارف بود اما من دو تا بچه هام ُ بردم توی ِ جلسه دفاع ُ و کالسکه شونو گذاشتم ردیف ِ اول
یادمه مسئول ِ اموزشیمون بهم گفت که اینا یه وقت ممکنه سر و صدا بکنن و حواستو پرت کنن
بهش گفتم: محال ِ اونا بیشتر از هر کسی میدونن که امروز چقدر برای ِ من مهمه
باورکردنی نبود توی ِ کل ِ زمان ِ جلسه اونا حتی یه ذره هم سر و صدا نکردن
و من با نمره عالی دفاع کردم
بعد از جلسه خیلی از بچه ها و استادها باهام عکس گرفتن
عکسی که همه میخواستن دوقلوهام هم توش باشن
اون روز از دانشگاه تا خونه پیاده اومدم و تو ی ِ راه به این مدت فکر کردم
به این که این دوقلوهای ِ کوچولویی که فکر میکردم کلی دردسر ساز بشن چطور انگیزه و اشتیلق ِ من برای ِ تموم کردنه درسهام شدن
من سال ِ بعدش توی ِ آزمون دکترا شرکت کردم و قبول شدم و مطمئن بودم که بازهم با کمک ِ بچه هام موفق میشم
از خدا برای ِ این دو تا هدیه قشنگ ممنونم
هدیه هایی که همه زندگی ِ من هستن
***************************************************************
(2)
هیچ وقت اون روز ُ یادم نمیره
اون روزی که همسرم اومد خونه و گفت که یه ماموریت ِ فوری بهش خورده و ما ظرف ِ یه هفته باید جمع و جور کنیم و بریم کرمانشاه
بهش گفتم : خب شماب رو و بیا با وجود ِ این سه تا بچه اومدنه ما خیلی هم راحت نیست
همسرم گفت: آخه بحث ِ یه روز و یه هفته و یک ماه نیست ما قراره اونجا یه کارخونه راه اندازی کنیم که حداقل 4 – 5 سال طول میکشه
من مات و مبهوت گفتم چهار – پنج سال ؟؟؟ مگه میشه ؟؟ پس خونه و زندگیمون چی؟؟
همسرم گفت: اونجا یه جای ِ کوچیک بهمون میدم اما یه کم از شهر دور ِ
راستش من اولش خیلی ناراحت شدم حتی به همسرم گفتم که چرا با وجود ِ شرایط ِ ما این کاررُ قبول کرده
همسرم اولش سکوت کرد و بعدش سرِ شام بهم گفت که اگه قرار باشه همه ما توی ِ شهر بمونیم و فقط فکر ِ راحتی ِ خودمون باشیم پس جاهای ِ دیگه چه جوری باید آباد بشه
من تا صبح خوابم نبرد و به حرفش فکر کردم
میدونستم که داره درست میگه اما حقیقتا با وجود ِ بچه ها رفتن به یه جای ِ غریبی که میدونستم شرایط ِ زندگی ِ سختی داره برام آسون نبود
اما ... اما بالاخره راضی شدم و ما راهی ِ کرمانشاه شدیم البته راهی ِ یه شهرک ِ صنعتی ده- بیست کیاومتری کرمانشاه
جایی که بهمون داده بودن یه خونه دو طبقه بود یه خونه 70 متری که هر طبقه اش دو واحد بود
خونه هایی که برای ِ کسایی مثل ِ ما ساخته بودنش
اولش ما اونجا تنها بودیم اما کم کم دو خانواده دیگه هم اومدن
مدرسه بچه ها توی ِ
خود ِ کرمانشاه بود و این یعنی این که من هر
روز توی ِ تاریکی و قبل از طلوع ِ خورشید بیدار میشدم تا بچه ها رُ به موقع برسونم
حقیقتش اینه که شرایط ِ خیلی سختی بود چون وضعیت ِ آب و برق و گاز هم چندان خوب نبود
راستش اون اولا چند بار تصمیم گرفتم که با بچه ها برگردیم اما ... اما حرف ِ همسرم و فکر کردنه به این که تنها میموند مانعم میشد
اونجا بعد از یه مدتی که خودم ُ پیدا کردم .. با بچه ها بعد از ظهرها برای ِ این که حال و هوامون عوض بشه میرفتیم بیرون
اخه طبیعت ِ بی نظیری داشت
یادمه یکی از همین روزا که حسابی از خونه دور شده بودیم
یه دختربچه با لباسهای ِ محلی دیدیم اولش از ما ترسید ولی وقتی بچه هام رفتن طرفش ترسش کمتر شد
باهاش حرف زدم و فهمیدم که یکی – دوکیلومتری اونجا با خانواده اش توی ِ چادرهای ِ عشایر زندگی میکنه
شب که قصه رُ برای ِ همسرم تعریف کردم گفت که اون راست گفته
از فردا به شوق ِ دیدنه اون دختر بچه که حسابی با بچه هام دوست شده بود زودتر از خونه میزدیم بیرون
نمیدونم چقدر گذشته بود که فهمیدم اون بچه سواد نداره
یعنی هیچ کدوم از بچه های ِ عشایرشون سواد نداشتن
میگفت چون مدام توی ِ سفرن و تعداد ِ بچه هاشون کمه کسی برای ِ درس دادنه بهشون نمیاد
نمیدونم چی شد و چرا که تصمیم گرفتم بهش درس بدم
واسه همین هر روز تا بچه ها از مدرسه میاومدن ناهارشونو میدادم وبا هم میرفتیم صحرا
میرفتیم اونجا و همزمان با این که بچه های ِ من تکالیفشون رُ انجام میدادن منم بهش درس میدادم
یکی دو هفته که گذشت
یه روز وقتی رفتیم دیدم یه خانم تویِ سن و سال ِ خودم کنار ِ دختربچه وایساده نزدیک که رفتیم سلام کرد
بهم گفت ، میشه به همه بچه های ِ عشایر درس بدم
راستش من معلم نبودم و همین ُ بهش گفتم
بهم گفت: سارا ، یعنی همون دختربچه کلی چیز یاد گرفته و ازم خواست که همونا رُ به بچه های ِ دیگه هم یاد بدم
باورتون نمیشه از فردای ِ اون روز هفت تا بچه سه تا دختر و چها رتا پسر با سارا میاومدن و من بهشون الفبا یاد میدادم
حس و حال ِ خیلی خوبی بود
و مهم تر این که انگیزه بچه های ِ خودمم به درس خوندن بیشتر شده بود
توی ِ اون پنج سالی که ما اونجا بودیم همه اون هفت تا بچه تا پنجم ابتدایی خوندن و توی ِ امتحانها قبول شدن
هفتا تا بچه ای که با دیدن ِ موفقیتشون مسئولهای ِ کارخونه تصمیم گرفتن که یه اتاق ِ کوچیک رُ به عنوان ِ مدرسه کنار ِ کارخونه بسازن
حالا سالها از اون روزها گذشته و من مطوئنم که خیلی از بچه های ِ عشایر ِ اون صحرا توی ِ دانشگاه دارن درس میخونن
******************************************************************
(3)
از وقتی که دوره عمومی ِ پزشکی ِ شوهرم تموم شد و قرار شد که برای ِ طرح اقدام کنه
همش دستم به دعا بود که یه جای ِ دور نیفته
کلی به خد ا التماس کردم که یه جاهایی همین نزدیکیها باشه
برخلاف ِ من همسرم اصلا نگران نبود و براش فرقی نمیکرد که کجا باشه
واسه همین اصلا دنبالش نرفت که شاید با درخواست و سفارش بتونه یه جای ِ نزدیک طرحش ُ بگذرونه
اون هیچ اقدامی نکرد و برای ِ طرح معرفیش کردن به سیستان و بلوچستان
راستش من به عنوان ِ سفر یکی – دوبار رفته بودم زابل اما هیچ وقت فکر نمیکردم که برای ِ مدتی طولانی اونجا زندگی کنم
اونم نه خود ِ زابل یکی از روستاهای ِ اطرافش که حتی مرکز ِ بهداشت هم نداشت
یادمه وقتی رسیدیم توی ِ یه ساختمون ِ کاه گلی که میگفتن مدرسه اس یه اتاق بهمون نشون دادن و گفتن که اینجا قراره مرکز ِ بهداشت باشه
یه اتاق ِ کوچیک که به زور چهار متر هم میشد
من از آقایی که همراهمون بود پرسیدم ، اون وقت خونه ما کجاست؟؟
اون آقا به یه راه پله پشت ِ همین اتاق اشاره کرد و گفت: بالای ِ این اتاق یه فضای ِ شیش متری هست که برای ِ شما آماده اش کردیم
من با تعجب گفتم : شیش متر؟؟؟
بنده خدا انگار فهمید که من باورم نمیشه گفت: ایشالا قراره توی ِ همین یکی – دو ماه یه جای ِ بزرگتر برای ِ آقای ِ دکتر بسازیم
من هنوز مات و مبهوت بودم که همسرم به اون آقا گفت: به مردم بگید از بعد از ظهر میتونن بیان
ما تا اون موقع وسایلون رُ جمع و جور کردیم
راتش من دلم میخواست از عصبانیت منفجر بشم اما میدونستم که هیچ فایده ای نداره
واسه همین از پله ها رفتم بالا و ساکم ُ باز کردم
یکی دو روز که گذشت از خونه زدم بیر ون تا توی ِ روستا یه گشتی بزنم
واقیعتش این بود که مردم ِ خیلی خوب مهربونی بودن و مدام از من و همسرم تشکر میکردن که رفتیم اونجا
توی ِ همین گشتنها گاهی نگاهم به صنایع ِ دست و بافته های ِ زنهای ِ روستا میافتاد
اثرهایی دستی که از زیبایی فوق العاده بودن
راستش من از وقتی که توی ِ رشته صنایع ِ دستی از دانشگاه فارغ التحصیل شدم دیگه سراغ ِ این کارا نرفته بودم
دوری ِ روستا از شهر باعث شده بود که این کارهای ِ قشنگ هیچ وقت به چشم ِ هیچ کس نیومده باشه و همین باعث شد که یه فکری به سرم بزنه
فکرِ راه انداختنه یه نمایشگاه از کارهای ِ هنری زنهای ِ روستا
اولش همه مخالف بودن و میگفتن که نمیشه
واسه همین خودم دست به کار شدم
وقتی دیدن که تصمیمم جدی ِ گفتن کسی این همه راه ُ نمیاد که این چیزار ُ ببینه
واسه همین راه افتادم سمت ِ شهر تا با مدیرها و اونهایی که مسئول بودن صحبت کنم
برخلاف ِ اونچه که همه فکر میکردن سازمان ِ گردشگری کلی هم استقبال کرد
و قرار شد که به جای ِ یه نمایشگاه ِ کوچیک یه جشنواره اونجا برگزار کنیم
جشنواره ای که حال و هوای ِ روستا رُ از این رو به اون رو کرد
و باعث شد که کلی سرمایه گذار بیان و اونجا کارگاه های ِ هنری راه بندازن
کارگاه هایی که واسه زنهای ِ روستا یه راه ِ درامد شد
راشتش دو سال ِ طرح ِ همسرم خیلی زودتر از اون چیزی که فکرشُ میکردم گذشت و موقع ِ برگشتن اون کسی که اصلا دلش نمیخواست برگردیم من بودم
******************************************************************************
(4)
راستش من همیشه از این که بچه دار بشم وحشت داشتم و اگه اصرار ِ خانواده خودم و همسرم نبود هیچ وقت تصمیم به یه همچین کاری نمیگرفتم
واقعیتش ُ بخواید حتی وقتی بچه ام به دنیا اومد اصلا خوشحال نبودم
و از خدام بود که یا مادر خودم و یا مادرشوهرم نگهش دارن
اما یه مدتی که گذشت اونا تصمیم گرفتن که مسئولیت رُ به خودم بسپارن
و اینجا اول ِ دردسرها و مشکلات بود
مشکلات و دردسر با بچه ای که گریه کردنش هیچ وقت ِ مشخصی نداشت
خوابش مرتب نبود و همه نظم ِ زندگی ِ منو بهم ریخته بود
اون اوایل فقط کلافگی بود و عصبانیت
اما کم کم تصمیم گرفتم که به خودم مسلط بشم و دنبال ِ راه ِ حل باشم
واسه همین تا به مشکلی برمیخوردم اول میرفتم سراغ ِ اینترنت
بعشد کتاب و یه وقتایی هم سراغ ِ مادرم
چون تجربه هاش واقعا طلایی بود
اما کم کم به یه جایی رسیدم که اطلاعاتم از همه بیشتر بود
اونقدر که خیلی از مادرهایِ جوون ِ فامیلو همسایه بهم زنگ میزدن ازم مشورت میگرفتن
باورتون نمیشه دیگه بزرگ کردنه بچه هام برام مصیبت نبود که اتفاقا کلی هم شیرین شده بود
واقعا تازه میفهمیدم که بچه چه رنگ و بوی ِ قشنگی به زندگی میده
اونقدر یه وقتایی با خودم فکر میکردم که من قبل از این بچه چه جوری و برای ِ چی زندگی میکردم
راستش من دیگه زبونش ُ میفهمیدم و خیلی راحت میتونستم باهاش حرف بزنم
تا این یه روز همسرم بهم گفت: چرا تجربیاتت رُ توی ِ یه کتاب نمینویسی؟؟
با تعجب گفتم: کتاب؟؟؟
گفت آره ، اینجوری مجبور نیستی هرروز این همه وقت بذاری و جواب ِ تلفن و سوالهای ِ این و اونو بدی
تازه کتابت میتونه برای ِ خیلی از مادرهای ِ جوون ِ دیگه هم یه کمک ِ بزرگ باشه
راستش من خودم هیچ وقت به یه همچین چیزی فکر نکرده بودم
اما فکر ِ خوبی بود
از فرداش تصمیم گرفتم هر چیزی رُ که توی ِ این مدت یاد گرفتم بنویسم
اما نمیدونستم چه جوری
کلی نوشتم و خط زدم
تا این تصمیم گرفتم راحت ِ راحت بنویسم
وقتی کتابم ُ برای ِ یه ناشر بردم چندان امیدوار نبودم که چاپش کنه اون بهم گفت: این نوع کتابها خیای زیاده
بهش گفتم ولی چیزایی که من نوشتم همش تجربه خودم ِ و توی ِ هیچ کتابی نیست
بهم گفت بررسی میکنه و جواب میده
جوابی که سه ماه طول کشید
یادکه وقتی اولین نسخه کتابم ُ توی ِ دستم گرفتم اصلا فکر نمیکردم که جایزه کتاب ِ سال ُ بگیره و حتی به زبونهای ِ دیگه هم ترچمه بشه
من همه این اتفاق های ِ خوب ُ مدیون ِ فرزند ِ عزیزم هستم
مدیون ِ کسی که هدیه خداست
*****************************************************************************
(5)
واقعا که آدم هیچ وقت نمیدونه که چه اتفاقی ممکنه براش بیفته
همه چیز خوب بود خوب تا اون شبی که از بیمارستان به ما خبر دادن که مادر شوهرم تصادف کرده
تصادفی شدید که باعث ِ فلج ِ بدنی و از دست دادنه قدرت ِ تکلمش شد
تقریبا دو ماه توی ِ بیمارستان بستری بود
که اخرش گفتن: کاری نمیشه کرد شرایطش تغییری نمیکنه
اون روزای ِ اول همه دور ور برش بودن اما کم کم هر کسی رفت دنبال ِ زندگی ِ خودش
یه روز خواهر شوهرم اومد خونه مون و به همسرم با گریه گفت که خیلی دلش میخواد مادرشون رُ نگه داره اما نمیتونه
گفت با خونه کوچیک ُ چند تا جوون نگه داشتن ِ مادرش با اون شرایط براش غیر ِ ممکنه
بنده خدا شوهرم هیچ حرفی نزد و فقط رفت توی ِ فکر
من حواسم بهش بود
اون شب تا صبح نخوابید
صبح سر ِ صبحانه بهم گفت: چاره ای ندارم مادرم ُ میبرم سالمندان
بهش گفتم : اینو داری از ته ِ دلن میگی؟؟
اشک تو چشماش جمع شد و گفت: نمیتونم
بهش گفتم: یعنی اگه خدایی نکرده بچه هات با تو هم یه همچین کاری بکنن اشکالی نداره؟ ناراحت نمیشی
دوباره رفت توی ِ فکر و گفت: اخه ما نمیتونیم نگهش داریم توی ِ یه خونه پنجاه متری با دو تا بچه هفت و هشت ساله
جفتمون سر ِ کار میریم
آخه چه جوری میشه؟؟؟
بهش گفتم: بذار امتحان کنیم ، اگه نتوستیم اون وقت ببرش سالمندان
میدونستم که تردید داره اما چیزی نگفت: عصر ِ همون روز مادر شوهرم ُ آوردیم خونه
بچه هام از دیدنش یه کم ترسیده بودن
دخترم محکم دست ِ منو گرفته بود و از دور به مادربزرگش نگاه میکرد، آروم توی ِ گوشم گفت: چرا مامان بزرگ اینجوری شده؟؟
با هم رفتیم نزدیکش تا جای ِ مادربزرگش ُ مرتب کنیم بعد یه جوری که مادر شوهرمم بشنوه بهش گفتم: تا چند سال ِ قبل مامان بزرگ مواظب ِ ما بوده ، حالا ما قراره مواظبش باشیم ،
مادر شوهرم نگام کرد
دخترم پرسید : پس چرا حرف نمیزنه
بهش گفتم: مامان بزرگ دیگه با چشماش حرف میزنه چون دلش نمیخواد هر کسی جز اونایی که دوستشون داره حرفاشُ بفهمن، آخه زبون ِ چشمها یه زبون ِ رمزی ِ
دخترم یدفعه با خوشحالی گفت: واقعا .... آخ جون پس من و مامان بزرگ از این به بعد با راز حرف میزنیم
عین ِ همین اتفاق ها و سوالها با پسرم وقتی که از مدرسه اومد تکرار شد
اما کم کم همه چی یه روال ِ عادی پیدا کرد
شاید باورتون نشه اما بودنه مادربرزگ تو ی خونه یه جورایی قوت ِ قلبم شده بود
دیگه وقتی سر ِ کار بودم نگران ِ بچه ها نبودم
بچه هام مسئولیت پذیر تر شده بودن و سعی میکردن که کمکم باشن
درسته که کارام حسابی بیشتر شده بود اما حس ِ خوبی داشتم
حسی که نمیذاشت خستگی رُ احساس کنم
از طرفی حال ِ روحی ِ همسرم هم بهتر شده بود، انگار با خیال ِ آسوده بهتر و بیشتر کار میکرد
شاید هیچ کس باور نکنه اما گاهی با خودم فکر میکردم که اگر مادربزرگ نبود زندگی ِ ما چه شکلی میشد
امروز صبح وقتی صبحانه رُ آماده کردم مثل ِ همیشه توی ِ یه سینی گذاشتم تا براش ببرم
لباس ِ کارم تنم بود چون بلافاصله بعدش باید میرفتم سر ِ کار
وقتی لقمه اول ِ توی ِ دهنش گذاشتم نگام کرد ، اشک توی ِ چشماش جمع شد با نگاهش دلم یه جوری شد
دستمو روی ِ دستش گذاشتم
نبضش شدید تر میزد
انگار با همه توانی که نداشت دوست داشت بهم بگه که چقدر از همه چی ممنونه
از خونه که اومدم بیرون حال ِ خیلی خوبی داشتم چون ایمان داشتم که حضور ِ مادربزرگ خوبیها و خیر و برکات ِ زیادی برای ِ ما میاره
********************************************************************
(6)
یادمه وقتی بعد از پونزده سال تونستیم یه خونه بگیریم انقدر خوشحال بودم که حد و حساب نداشت
یه خونه شصت متری که یه حیاط شیش متری داشت
یادمه با کلی خواهش از شوهر م خواستم که یکی – دو متر از حیاط ِ خونه رُ برامون باغچه درست کنه، یادمه بهم گفت که اخه این حیاط فسقلی باغچه اش دیگه چیه؟؟؟
اما بالاخره قبول کرد و یه باغچه کوچولو برامون درست کرد
یه باغچه که توش کلی گل و سبزی کاشتیم
من از بچگی عاشق ِ گل بودم و ارزوی ِ یه باغچه داشتم
آرزوی ِ باغچه ای که همسرم برام تهیه کرد یه باغچه که بعد از یک ماه ، مایه تعجب ِ همه شده بود چون کلی گل و سبزی توش سبز شده بود
کم کم گلهامو توی ِ گل به دوست و فامیل و آشنا میدادم
به همه اونایی که دوست داشتن یکی از گلهای ِ من توی ِ خونه شون باشه
کم کم وصف ِ گلهام توی ِ محله هم پیچید و خیلی از همسایه ها واسه خودشون و خونواده هاشون سفارش ِ گل دادن
راستش خودمم باورم نمیشد
باور ِ این که با یه باغچه کوچیک بشه اون همه کار کرد
کم کم بذرهای ِ جدید خریدم و گل هایی ِ جدیدی رُ قلمه زدم
قلمه هایی که ابتکار ِ خودم بود و کلی گل و سبزی ِ جدید داد
گل هایی که حالا مغازه های ِ گل فروشی هم مشتریش بودن
شاید باورتون نشه اما کم کم با همون باغچه کوچیک و فروش ِ گلها ، قسط وام هایی که برای ِ خونه گرفته بودیم ُ صاف کردیم
کم کم بار ِ زندگی روی ِ شونه های ِ همسرم هم سبک شد چون منم دیگه کمک خرج ِ خونه بودم
با هم تصمیم گرفته بودیم که یه خونه بزرگ و جدید بخریم
وقتی پولمون جور شد قرار بود که بگردیم و یه جایی رُ پیدا کنیم
تا اون روزی که با یه جعبه بزرگ ِ شیرینی اومد خونه و من فکر کردم که بالاخره یه خونه خوب پیدا کرده اما
اما اون گفت که به جای ِ خونه یه باغچه بزرگ اطراف ِ تهران خریده
من با تعجب گفتم: یه باغچه
همسرم گفت: این پول حاصل ِ زحمت ِ خودته
و از طرفی من دلم نیومد که این همه علاقه تو به گل و گیاه بی ثمر بمونه
راستش من توی ِ اون لحظه واقعا نمیدونستم که چی باید بگم فقط فقط باورم شد که هیچ زحمتی بی نتیجه نیست و دیر یا زود منتهی به نتایج ِ خوبی میشه
*************************************************************