Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

به نام خدا و سلام

************************************************

در تبرک ِ روزهای ِ خوب ِ هفته وحدت ، و به نام ِ پیامبر خاتم حضرت محمد مصطفی ص

یاد میکنیم از شهدا ، آزادگان و جانبازان ِ لشکر 27 محمد رسول ا... که دل به حقیقت ِ رسالت ِ رسول ِ خاتم سپردند و برای ِ خدا دل به میدونهای ِ جنگ سپردن

جنگ ِ حق و. باطل که به مدد ِ الهی به فتح و ظفر ِ حقیقت رسید

***************************************************

لشکر 27 محمد رسول ا... از کارامدترین لشکرهای ِ نظامی ِ ایران بود که در عملیتهای ِ بسیاری ضرباتی مهلک به دشمن وارد کردند

بیشتر فرماندهان لشکر 27 ، امروز در خیل ِ شهدای ِ نام آور ایرانند

فرمانده هانی که همیشه پیش از نیروهایشان در خط ِ مقدم جبهه حاضر بودند

فرماندهانی که قبل از جهاد ِ اصغر در جهاد ِ اکبر به فتح و ییروزی رسیده بودند

به فتحی که شهادت را به آنها هدیه کرد

فرماندهانی چون ، شهید همت که بچه ها بیشتر از دستورهای ِ نظامی ، مطیع ِ محبت ِ او بودند

*****************************************************

حضرت محمد مصطفی ص درباره شهدا میفرمایند:

سه گروه شافع روز قیامتند

انبیا ؛ علما و شهدا و در دروایت دیگر پیامبر می فرماید هر شهید می تواند هفتاد تن از نزدیکانش را شفاعت کند

************************************************

میگن حرف از دل که بربیاد به دل هم میشینه

حالا این نقل رُ بذارین پیش ِ فرمانده ای که دلش ُ به سربازها و نیروهاش داده

و اونقدر دوستشون داره که نهایتی براش نیست

یکی از همراهان شهید همت تعریف میکنن که :

یه روز موقع ِ شام و توی ِ سنگر بسم الله را گفته و نگفته شروع كردم به خوردن خیلی گشنم بود  .
حاج همت داشت حرف مي زد و سبزي پلو را با تن ماهي قاطي مي كرد.
هنوز قاشق اول را نخورده ، رو به عباديان كرد و پرسيد : عبادي ! بچه ها شام چي داشتن؟ همينو. واقعاً ؟ جون حاجي ؟

عبادی نگاهش را دزديد و گفت : تُن رو فردا ظهر مي ديم .
حاجي قاشق را برگرداند . غذا در گلويم گير كرد .
حاجي جون به خدا فردا ظهر بهشون مي ديم .
حاجي همين طور كه كنار مي كشيد گفت : به خدا منم فردا ظهر مي خورم

*********************************************************

بعضی از ما میگیم که رسول ِ خدا رُ دوست داریم اما دوست داشتنه واقعی اینه که سعی کنیم

توی ِ رفتار و کارها و زندگی شبیه ِ پیامبر ِ خدا باشیم

پیامبر ِ خدایی که برای ِ خوب بودنه ما هیچ ناگفته ای رُ باقی نذاشته

شهید همت با همه وجودش پیامبر رُ دوست داشت و بی هیچ ادعایی سعی میکرد که به سیره و مرام ِ حضرت نزدیک بشه

نزدیک حتی در امور ِ ساده زندگی

همسر شهید همت تعریف میکنن که:

وقتي به خانه مي آمد ، من ديگر حق نداشتم كار كنم .
بچه را عوض مي كرد ، شير برايش درست مي كرد . سفره را مي انداخت و جمع مي كرد ، پابه پاي من مي نشست ، لباس ها را مي شست ، پهن مي كرد ، خشك مي كرد و جمع مي كرد .
آن قدر محبت به پاي زندگي مي ريخت كه هميشه به او مي گفتم : درسته كه كم مي آيي خانه ؛ ولي من تا محبت هاي تو را جمع كنم ، براي يك ماه ديگر وقت دارم .
نگاهم مي كرد و مي گفت : تو بيش تر از اين ها به گردن من حق داري .
يك بار هم گفت : من زودتر از جنگ تمام مي شوم وگرنه ، بعد از جنگ به تو نشان مي دادم تمام اين روزها را چه طور جبران مي كردم

***************************************************************

اونهایی که مقصد ِ محبتشون خداست

خدا مهرشون توی ِ دلها موندگار میکنه

شهید همت ، همه رُ برای ِ خدا دوست داشت

مهری که بعد از شهادتش هنوز هم توی ِ دلهاشت

یکی از همرزم های ِ شهید همت تعریف میکنن که

رفته بودیم شناسایی وسط ِ جاده

از موتور پریدیم پایین. جنازه را از وسط راه برداشتیم كه له نشود. بادگیر آبی و شلوار پلنگی پوشیده بود. چثه‌ی ریزی داشت، ولی مشخص نبود كی است. صورتش رفته بود.

قرارگاه وضعیت عادی نداشت. آدم دلش شور می‌افتاد. چادر سفید وسطِ سنگر را زدم كنار. حاجی آنجا هم نبود. یكی از بچه‌ها من را كشید طرف خودش و یواشكی گفت «از حاجی خبر داری؟ می‌گن شهید شده.»

نه! امكان نداشت. خودم یك ساعت پیش باهاش حرف زده بودم. یك‌دفعه برق از چشمم پرید. به پناهنده نگاه كردم. پریدیم پشت سنگر كه راه آمده را برگردیم.

جنازه نبود. ولی ردِ خونِ تازه تا یك جایی روی زمین كشیده شده بود. گفتند «بروید معراج! شاید نشانی پیدا كردید.»

بادگیر آبی و شلوار پلنگی. زیپ بادگیر را باز كردم؛ عرق‌گیر قهوه‌ای و چراغ قوه. قبل از عملیات دیده بودم مسئول تداركات آن‌ها را داد به حاجی. دیگر هیچ شكی نداشتم.

هوا سنگین بود. هیچ‌كس خودش نبود. حاجی پشت آمبولانس بود و فرمان‌ده‌ها و بسیجی‌ها دنبال او. حیفم آمد دوكوهه برای بار آخر، حاجی را نبیند. ساختمان‌ها قد كشیده بودند به احترام او. وقتی برمی‌گشتیم، هرچه دورتر می‌شدیم،‌ می‌دیدم كوتاه‌تر می‌شوند. انگار آن‌ها هم تاب نمی‌آورند.

*****************************************************

(تلنگر)

بعضی وقتا ادمها یه چیزایی رُ دوست دارن اما برای ِ رسیدنه بهش حاضر نیستن کمترین زحمت رُ به خودشون بدن

خیلی از ماها  حضرت ِ پیامبر رُ دوست داریم اما فقط خودمون و خدا میدونیم که این محبت اندازه اش چقدره

آیا اونقدر هست که به عشق ِ رسول ِ خدا از جونمون هم بگذریم

********************************************************

تا فرصتی دوباره خداحافظ